تعداد بازدیدها : 2242
  عنوان مقاله : بلاغت قرآن کریم
 نویسنده : محمد علوی مقدم
 موضوع : صفحه اصلی موضوعات (11339) >معارف قرآن(7683)->ادبيات و زبان شناسي(900)->علوم ادبي (زبان شناسي)(529)->اسلوب بيان(119)->فصاحت و بلاغت(24)
  آدرس اینترنتی:   http://www.noormags.com/view/Magazine/ViewPages.aspx?ArticleId=58405  
 منبع: مجله مشکو‌ة - بهار 1362 - شماره 2
 چاپ مقاله


متن مقاله
بلاغت قرآن کریم

محمد علوی مقدم

بسم اللَّه الرحمن الرحیم

بلاغت قرآن کریم کلام مناسب مقام و مقتضای حال

گفتار بلیغ آنست که به مقتضای حال و مناسب مقام گفته شود 1 ، و رعایت مقتضای حال در واقع میزانی است برای کلام بلیغ و غیر بلیغ. نباید تصّور کرد که سخن به مقتضای حال و مقام گفتن برای همه کس ممکن است و همه می‏توانند چنان سخن بگویند، بلکه در واقع سهل است و ممتنع، همه می‏پندارند که آسان است ولی گفتن آن دشوار است و ناممکن.
ممکن است، سخنی مقتضای حالی باشد، ولی همان سخن برای حال و موقعیّت دیگر مناسب نباشد * .مقتضای حال بستگی به زمان و مکان و حالتت روحی متکلّم و مخاطب دارد، و نمی‏تواند جدا از چیزی که از او سخن می‏گوییم و درباره او بحث می‏کنیم باشد، اگر شنونده منکر باشد، تأکید کلام به اندازه انکار شنونده ضرورت دارد و چنانکه انکارش (*)حتی عرب‏زبانان گفته‏اند:«و فرق کبیر بین متقضی حال، و متقضی الحال» و گاه گفته‏اند:«ان مقتضی الحال، لیس متقضی حال واحدة».
شدیدتر باشد، تأکید هم باید بیشتر باشد 2 ، و چون هر گفتار با گفتار دیگر متفاوتست و مقام هر گفتار هم با مقام گفتار دیگر تفاوت دارد و آن جا که کوتاه سخن گفتن مناسب است، درازگویی نامناسب خواهد بود و سخن گفتن با شخص زیرک و تیزهوش فرق می‏کند با سخن گفتن به شخص کم‏هوش، اینست که مقتضیات احوال اهمیّت دارد و بررسی حال مخاطب ضرورت.
و این که گفته‏اند:سخن بلیغ آنست که به مقتضای حال * باشد، هدف اصلی و منظور واقعی از رعایت مقتضای حال، نه آنست که در گفتار حتما تشبیه، استعاره، کنایه و مجاز باید باشد، بلکه منظور آنست که بدانیم مقتضای حال در موارد و موضوعات مختلف یکسان نتواند بود و مقتضای حال، یک موضوع کلّی و یک امر عمومی است که حدودی بر آن مترتّب نیست، زمان و مکان و حالات نفسانی عاطفی گوینده و شنونده را دربرمی‏گیرند.اقتضای حال شنونده باید منظور نظر باشد یعنی گوینده باید مناسبات خود را با شنونده رعایت کند.
مقتضیات احوال، به اندازه‏ای مهّم است که گفته‏اند:
به وسیله دو علم معانی و بیان، اسباب اعجاز نظم قرآن شناخته می‏شود و ملاک و میزان این رشته از دانش هم، شناخت مقتضیات احوال است.حال خطاب و حالت مخاطب و مخاطب و رویهم رفته تمام (*)عبد الرحمن الأخصری که مطالب بلاغی را، نظما بیان کرده و احمد دمنهوری، متوفی به سال 1192 ه آنها را شرح کرده است، در منظومه خود، در تعریف سخن بلیغ گفته است:«و جعلوا بلاغة الکلام طباقة لمقتضی الکلام»
رک:حاشیه شرح عقود الجمان...ص 28.
این حالات را، مقتضیات احوال دانسته‏اند؛زیرا روشن است که یک عبارت در دو حالتت و یا دو موقعیّت، مفهوم و معنایش تفاوت می‏کند. در واقع بررسی و اهمیّت و موقعیّت کلام، بدون بررسی حال متکلّم و مخاطب و حالات مناسب میان آن دو ناممکن است.
ابن خلدون مغربی متوفی به سال 808، نیز که ثمره و نتیجه علم بیان را در این دانسته که انسان را به فهم اعجاز قرآن هدایت می‏کند و گفته است:
«و اعلم ان ثمرة هذا الفن، انّما هی فی فهم الاعجاز من القرآن...» زیرا این گفتار آسمانی بالاترین مراتب سخن توأم با کمال است، از لحاظ انتخاب الفاظ و حسن تنظیم و ترکیب آن: «و هذا هو الاعجاز الذی تقصر الأفهام عن ادراکه...».
و این همان اعجازی است که فهم‏ها از درک آن عاجز شده است. در آغاز مبحث همین ابن خلدون گفته است:«...و لکّل مقام * عندهم مقال یختَّص به...»برای هر مقامی، گفتاری است که آن گفتار بدان مقام معیّن اختصاصی دارد و حتّی برای روشن کردن مطلب، افزوده است که از نظر بلاغی میان عبارت«زید جاءنی»تفاوت هست (*)ابو طالب المفضّل بن سلمة بن عاصم، متوفی به سال 291 هجری در کتاب «الفاخر»نوشته است:
اول من قال:«لکل مقام مقال»طرفة بن العبد فی شعر یعتذر فیه الی عمروبن هند:
تصّدیق علیّ هداک الملیک
فان لکّل مقام مقالا
رک:الفاخر، تحقیق از عبد العلیم الطحاوی و محمد علی النجار چاپ وزارة الثقافة و الارشاد القومی، مصر، الطبعة الاولی 1380 ه 1960 م ص 314.
با عبارت«جاءنی زید»زیرا در عبارت نخستین اهتمام گوینده در درجه نخست، به شخص زید است(مسند الیه)و نه به آمدن، در صورتی که در عبارت دوم، گوینده به(آمدن)یعنی مسند، اهمیت بیشتری داده و نه به شخص زید(مسند الیه)، و تقدم هریک از اجزای جمله درنظر متکلّم از اهمیّت بیشتری برخوردار است.
و نیز ابن خلدون برای توضیح گفتار مناسب مقام سه جمله:
«زید قائم»و«إن زیدا قائم»و«ان زیدا لقائم»را مثال آورده و نتیجه گرفته است که جمله نخستین از تأکید خالی است و برای شنونده‏ای است که ذهن او از هرگونه تردیدی تهی باشد، و جمله دوم که با حرف تأکید(إن)مقیّد است در مورد کسی به کار می‏رود که تردیدی دارد و جمله سوم در مورد آن‏کس به کار می‏رود که منکر قیام زید است.بنابراین جمله‏هایی بظاهر هم‏معنی، بمناسبت مقام در بکار بردن آنها تغییراتی داده شده و در هر مقام به اقتضای حال بکار رفته است.
ابن خلدون برای توضیح این بحث مثال دیگری آورده است:
«جاءنی رجل»یعنی مردی نزد من آمد که هیچ یک از مردان همتای وی نیست و بقول ابن خلدون:«إنّه رجل لا یعادله احد من الرجال...» 3 . ابن خلدون معتقد است:آنان که، آیات قرآنی را بر وفق احکام و قوانین و قواعد فّن بلاغت مورد تتبّع قرار داده‏اند، توانسته‏اند بخشی از اعجاز قرآن را نشان دهند و ابن خلدون تفسیر ز محشری را(کشّاف) از این جهت و به سبب همین مزیّت از دیگر تفاسیر برتر دانسته و مطالعه آن را توصیه کرده تا که خواننده به برخی از نکات اعجاز، دست یابد 4 .
در بلاغت دو کلمه:مقال و مقام اهمیّت فراوانی دارد.علمای علم بلاغت ارتباط میان این دو کلمه را به دو عبارت مشهور که در واقع حکم شعار را دارد قرار داده‏اند.عبارت اول«لکل مقام مقال»ناظر به معنی است و این عبارت به ما می‏فهماند که استخراج معنی از مقال و گفتار، ارتباط به چیزی دارد که آن مقام است یعنی:مکان و ظرفی که باصطلاح «حدث فیه المقال»گفتار در آن مورد و موقعیّت گفته شده است.
عبارت دوم همانست که می‏گویند:«لکل کلمة مع صاحبتها مقام» که ارتباط میان ظاهر کلمه و معنای لغوی آن را برقرار می‏سازد، و معنای کلمه را با دیگر کلمات بکار رفته در یک عبارت به حسب مقام و موقعیّت خاص روشن می‏سازد 5 .
دکتور تمّام حسّان، برای توضیح(مقام)گفته است 6 :
آن‏کس که می‏خواهد از قرآن احکام استخراج کند، باید از توجّه به عناصر چهارگانه مشروحه زیر که می‏توان آنها را به اختصار، به مقام تعبیر کرد، غفلت نکند.
1-در تفسیر کردن آیه‏ای، از توجّه به دیگر آیات قرآنی غفلت نکند.
2-در تفسیر کردن آیات از سنّت غفلت نکند.
3-اسباب نزول آیات را بداند.
4-به نظام اجتماعی عرب آن روزگاران آگاه باشد.
گفته شد که بلاغت کلام * آنست که علاوه بر فصیح بودن (*)«و الکلام البلیغ:هو الذی یصّوره المتکلم بصورة تناسب احوال المخاطبین.»
الفاظش و وافی بودن کلماتش برای بیان مقصود گوینده، باید مطابق * و مقتضی حال و مقام هم باشد.یعنی:آن جا که مقام مقتضی ایجاز و اختصار است، سخن را موجز و مختصر بیاورد و آن جا که سخن، اقتضای تفصیل و اطناب دارد، کلام را مفصل بیاورد و خلاصه این که در هر مقام، خصوصیات آن مقام را، درنظر داشتهباشد و به مقتضای آن عمل کند، مثلا حالت انکار مخاطب، اقتضای گفتار مؤکد می‏کند و تأکید در کلام، ضرورت دارد.و چنانچه در مخاطب تردید و انکار نباشد، تأکید کلام ضرورت ندارد.
در سرتاسر آیات قرآنی، مقتضای حال رعایت شده و هر آیه از آیات قرآن کریم نمونه بارزی است از رعایت مقتضای حال و مقام، در واقع در آیات قرآنی‏آن جا که به اطناب نیاز است، سخن مطنب آورده شد و آن جا که ایجاز دلنشین است و با کوتاهی می‏توان مقصود را بیان کرد، سخن کوتاه گفته شده است.برای نمونه به گفت‏وشنود کوتاه و مؤثر مردی به نام نوح پیامبر و قوم خود که می‏خواهد آنان را بیم دهد توجّه کنید، که با ایجاز هرچه تمامتر آنان را بیم می‏دهد و می‏گوید: (*)«و حال الخطاب«و یسّمی بالمقام»هو الامر الحامل للمتکلّم علی ان یورد عبارته علی صورة مخصوصة دون اخری.»
مثلا-المدح-حال یدعو لا یراد العبارة علی صورة الاطناب.
و ذکاء المخاطب-حال یدعو لا یرادها علی صورة الایجاز.
فکل من المدح و الذکاء«حال و مقام»
و کل من الایجاز و الاطناب«مقتضی»
و ایراد الکلام علی صورة الاطناب او الایجاز«مطابقة للمتقضی»رک:جواهر البلاغة/33
«...انی لکم نذیر مبین.» * یعنی پس از آن‏که خدای بزرگ نوح را به رسالت قوم خود فرستاد، قال نوح لقومه، ایّها القوم انّی لکم نذیر مبین.
نوح سپس در آیه بعدی با قوم خود از در مهربانی و دلسوزی در آمده، و آنان را به پرستش خدا دعوت کرده، و از عذاب دردناک برحذر داشته است:
«أن لا تعبدوا إلا اللّه إنّی اخاف علیکم عذاب یوم * الیم» 7 .
وقتی نشانه‏های انکار ظاهر باشد، خطاب به صورت:
«إن ربّک لبالمرضاد» 8 صادر می‏شود.یعنی با إنّ که حرف تأکید است و لام 9 ابتداء، مطلب بیان شده است.
قرآن وقتی که می‏خواهد شنونده را کاملا متوجّه کند و کمال عنایت را درباره شخص مورد بحث مرعی دارد، مطلب را چنین بیان می‏کند:
«إنّک لمن المرسلین» @ .
(*)تمام آیه، چنین است:«و لقد ارسلنا نوحا الی قومه، انّی لکم نذیر مبین.» آیه 25/هود(11)یعنی:البته که ما نوح را برای هدایت قومش به رسالت فرستادیم، او قومش را گفت که من با بیان روشن برای نصیحت و اندرز شما آمدم.
(*)یعنی:تا شما را بگویم که غیر از خدای یکتا، کسی را نپرستید، که اگر بجز خدا کسی را پرستش کنید، من شما را از عذاب سخت قیامت بیم می‏دهم.
(@)آیه‏های قبل، چنین است:
«یس.و القرآن الحکیم.انّک لمن المرسلین.»یعنی:ای سید رسولان وای کامل‏ترین انسان.قسم به قرآن حکمت بیان.که توای محمد!البته از پیامبران خدایی.
و نیز برای توضیح بیشتر، می‏توان در بخش دوم آیه زیر دقّت کرد.
«...قالوا نشهد انّک لرسول اللّه.و اللّه یعلم انّک لرسوله و اللّه یشهد إن المنافقین 11 لکاذبون» * .
گه چگونه کلام به اقتضای حال و مقام، مؤکّد آورده شده است. و نیز برای اثبات سخن، به«عصای موسی»که در قرآن مجید به صور گوناگون، بکار رفته و در هر مورد، اقتضای حال و مقام رعایت شده توجّه شود.
در آیه 20/سوره طه از«عصا»به«حیة تسعی»تعبیر شده و پس از آنکه خدا به موسی دستور می‏دهد که«قال القها یا موسی»و او چون عصا را می‏اندازد، می‏بیند ماری شده * و بهرسو به حرکت درآمده و جماد ناگهان دارای حیات شده و عصا، معجزه‏وار به صورت«حیّة تسعی»ظاهر شده و فعل«تسعی»هم کاشف از این است که این عصا، چوبدستی جامد قبلی نیست و از مظاهر حیات، چیزی در او هست و قادر بر حرکت است، و چون هر اسناک و ترسناک است و حتّی موسی هم از آن می‏ترسید، خطاب«خذها @ و لا تخف سنعیدها سیرتها الأولی» 12 نازل شد و اگر آرامش و طمأنینه اعطائی خدا نمی‏بود، موسی را نیز (*)یعنی منافقان وقتی که نزد تو آمدند و گفتند که تو رسول خدا هستی(فریب مخور) البته که خدا می‏داند تو رسول او هستی و خدا هم گواهی می‏دهد که منافقان، دروغ می‏گویند.
(*)«فالقیها فاذا هی حیّة تسعی»سوره طه(20)آیه 20.
(@)یعنی:بگیر آن را و نترس که بزودی بحالت اولش(عصا)برمی‏گردانیم.
جرأت نزدیک شدن و گرفتن آن موجود نبود ولی عبارت«سنعیدها سیرتها الاولی»به موسی طمأنینه بخشید.
در مورد دیگر 13 ، از«عصای موسی»به«جان»یعنی مار کوچکی که به سرعت می‏دود و از جهت کوچکی جثّه، همچون تیرکمان حرکت می‏کند، تعبیر شده است.
در آیه قبلی(آیه 20/طه)«حیّة تسعی»گفته شده، وصف «تسعی»ضرورت دارد ولی آن‏گاه که کلمه«جان»ذکر شده وصفی با آن نیامده؛زیرا که در«جانّ»حرکت و جنبش بنحواتم واکمل وجود دارد.
خلاصه اینکه، اوصاف گوناگون به«عصای موسی»دادن، به اقتضای مقام و مناسب کلام است؛زیرا یک‏بار در آیه 20 سوره طه، از آن به«حیّة تسعی»تعبیر شده و دوبار یعنی در سوره شعراء * آیه 32 و سوره اعراف * آیه 107به«ثعبان مبین»معرفی شده و در سوره نمل آیه 10 و سوره قصص آیه 31 از«عصای موسی»بصورت«...تهتّز کانّه جّان...»تعبیر شده است:
در این آیات، آزمایش موسی نیز هست؛زیرا در سوره طه خطاب «خذها ولا تخف...»نازل شد؛موسی ترسیده بود و خطاب آرامبخش لازم بوده است که در موسی طمأنینه ایجاد کند ولی در سوره نمل و سوره قصص، که موسی کاملا نترسیده، لیکن‏«...ولّی مدبرا و لم یعقّب...»بوده، خطاب‏«لا تخفف انّی لا یخاف لدیّ المرسلون»نازل شده (*)«فالقی عصاه فاذا هی ثعبان مبین.»شعراء(26)32.
(*)«فالقی عصاه فاذا هی ثعبان مبین»اعراف(7)آیه 107.
است، و در مرتبه سوم که تجربه بیشتری بوده است، خطاب به موسی به صورت‏«...لا تخفف إنّک من الآمنین.» 14 نازل شده است.
بهر حال، باید گفت«عصای موسی»که در سوره شعراء آیه 32 و سوره اعراف آیه 107، از آن به«ثعبان مبین»یعنی اژدهای بزرگ و در سوره طه آیه 20 و سوره النمل آیه 10 و سوره قصص آیه 31 از آن، به «جانّ»یعنی مار کوچک تعبیر شده، تنها به اقتضای حال و مقام است؛ زیرا«ثعبان مبین»در برابر برخورد موسی با فرعون است، قبل از اجتماع سحره، و ایه‏ای که از«عصای موسی»به صفت«جان»تعبیر شده، آغاز نبوت است و در سرزمین مقدس 15 .
بنابراین به اقتضای حال و مقام سخن گفته شده است.
سید قطب ذیل آیه 20 سوره طه، در بحث از اژدها شدن عصای موسی نوشته است:تبدیل جماد به حیوان، از خارق عادات و معجزاتی است که در همه وقت رخ می‏دهد، لیکن انسان‏ها درک نمی‏کنند، زیرا میلیون‏ها ذرات جامد در هر زمان و هر آن به چیزهای جاندار تحول می‏یابد و تبدیل می‏شود، لیکن انسان‏ها متوجه نمی‏شوند؛زیرا آدمی، گرفتار حواس ظاهری خود است و اسیر تجارب مشهود خود، و چه بسا مسئلی که نمی‏توان به حواس ظاهری درک کرد 16 .
اینک مثالی دیگر برای گفتاری که مناسب حال است و مقتضی مقام:
«...و القیت علیک محبّة منّی و لتصنع علی 17 عینی» * . (*)یعنی:...و من به لطف خود، از تو بر دلها محبت افکندم تا تربیت و پرورشت به نظر ما، انجام گیرد.
در این آیه و آیات پیش از آن، خدا به موسی گفته است که ما به مادرت وحی کردیم که کودک خود را در صندوقی گذار و به دریا افکن، دشمن من و او طفل را از دریا برگرفت.و محبت طفل را در دلها افکند تا تربیت یابد و پرورش او به نظر ما انجام گیرد.
در این آیه کلمه(عین)به صورت مفرد بکار رفته و به یاء متکلم اضافه شده است و با حرف جّر«علی»گفته شده است.
در صورتی که در آیه 37 سوره هود(11)گفته شده است:
«و اصنع الفلک باعیننا و وحینا...»یعنی:ای نوح:به ساختن کشتی در حضور ما و به دستور ما مشغول شو...
و نیز در آیه 14 سوره القمر(54)گفته شده است:
«تجری باعیننا جزاء لمن کان کفر»یعنی:آن کشتی با نظر و عنایت ما، روان گردید تا آن کافران به آن طوفان بلا مجازات شوند. بکار رفتن حرف جر«علی»در آیه نخست(سوره طه)و حرف جّر «ب»در دو آیه سوره هود و سوره القمر و نیز مفرد آمدن کلمه«عین» در آیه اولی و جمع آمدن کلمه«عین»به صورت«اعین»در دو آیه بعدی و نیز، اضافه شدن کلمه«عین»به«ی»ضمیر متکلم در آیه نخست و اضافه شدن کلمه«عین»به«نا»ضمیر متکلم در دو آیه بعدی به اقتضای حال و مناسب مقام است، زیرا در آیه نخست«...و لتصنع علی عینی.»از کلمه«علی»استعلاء استنباط می‏شود و براظهار یک امر خفی و آشکارا کردن یک موضوع نهانی مکنون(تربیت و شیر خوردن کودکان بنی اسرائیل)دلالت می‏کند و یک نوع ظهور و آشکارایی در رشد و تربیت موسی آن هم«علی عینی»یعنی«تحت توجهّات الهی»را نشان می‏دهد و به ما می‏فهماند که نگهداری موسی با خداست.
در صورتی که در آیه‏«و اصنع الفلک باعیننا...»و آیه‏«تجری باعیننا...»اظهار یک امر خفی و آشکار کردن یک امر نهانی نیست تا که به آوردن کلمه«علی»نیاز باشد و از جمع آمدن کلمه«اعین»هم، چنین استنباط می‏شود که آن اختصاص و ویژگی که در نگهداشت موسی از جانب خدا بود، که خطاب«و لتصنع علی عینی»صادر شده بود و مقام اقتضای چنین بیانی را داشت، در این دو آیه چنین نیست، زیرا ممکن است این توجّه و نگهداشت از سوی خدا و«جند من جنوده * »بوده باشد و لذا کلمه«عین»جمع بسته شده است، به اقتضای حال و مقام. مثال دیگر:
خدای بزرگ در آیه‏های 151 و 152 و 153 سوره انعام(6)چند دستور بسیار سودمند برای خوشبختی و سعادت بشر صادر کرده که در بهبود زندگی این جهانی انسان‏ها نیز مفید است و آنها را نه تنها در آن جهان رستگار می‏کند، بلکه در همین جهان نیز خوشبخت و سعادتمند می‏کند و حتی پس از دستورات بسیار مفید، خدا گفته است:
«و أن.هذا صراطی مستقیما فاتبعوه...»یعنی راه مستقیم من این است، از آن پیروی کنید...

یکی از آن دستورات:

«...و لا تقتلوا اولادکم من إملاق نحن نرزقکم و ایّاهم؟ 18 ...» می‏باشد یعنی:فرزندانتان را از ترس تهیدستی نکشید؛زیرا ما، شما (*)و للّه جنود السموات و الارض و کان اللّه عزیزا حکیما.آیه 4/الفتح(48)«اذکروا نعمة اللّه علیکم اذ جاءتکم جنود فارسلنا علیهم ریحا و جنودا لم تروها...»آیه 9/الاحزاب (33)«و ما یعلم جنود ربّک الا هو...»آیه 31/المدثر(74).
و آنها را روزی می‏دهیم.
خدای بزرگ همین موضوع را در آیه 31 سورة الاسراء(اسری- 17)بصورت دیگر بیان کرده و گفته است:
«و لا تقتلوا اولادکم خشیة املاق نحنن نرزقهم و ایّاکم، ان قتلهم کان خطا کبیرا.»یعنی:
فرزندان خویش را از بیم تنگدستی مکشید، ما آنان و شما را روزی دهیم، بی‏گمان کشتن ایشان خطائی بزرگ است.
حال باید دید که چرا در سوره انعام گفته شده است:«...نحن نرزقکم و ایّاهم...»و در سوره اسراء همان مطلب بصورت‏«...نحن نرزقکم و ایّاکم...»بیان شده است.
در آیه نخست، چون«املاق» 19 تهیدستی، در واقع حاصل است و گفته شده«من املاق»لذا ضمیر متّصل مورد خطاب یعنی «کم»که مرجعش همه«والدین»است، مقدم، آمده؛زیرا فقر و نداری موجود است و خطاب به فقر است، بنابراین گفته است:ما، شما را بی نیاز خواهیم کرد، در صورتی که در آیه دیگر، فقر موجود نیست، نداری حاصل نیست، والدین موسرند و چیزدار ولیکن می‏ترسند که ندار شوند و بی‏چیز«خشیة املاق»گفته شده، لذا قرآن می‏گوید:
«نحن نرزقهم»یعنی روزی فرزندان را تضمین می‏کند و در واقع در این آیه، به نظر مفسران، توانگران و آنان که ثروتی دارند و از نداری می‏ترسند، مورد خطاب هستند، به دلیل«خشیة املاق»و لذا ضمیر «هم»را خدا در«نحن نرزقهم»مقدم آورده است تا که بفهماند فرزندان را به سبب ترس از فقر نباید کشت؛زیرا روزی آنان با ماست و ما عهده‏دار روزی آنان هستیم.
البته مفهوم اصلی در دو آیه، نهی از قتل اولاد است ولی به اقتضای حال و مقام و به مناسبت فقر موجود که از«من املاق»فهمیده می‏شود در آیه نخست و فقر متوقع که از«خشیة املاق»استنباط می‏شود، در آیه دوم طرز بکار رفتن ضمائر مورد خطاب فرق کرده است:در آیه نخست مورد خطاب آباء فقیر هستند که اولاد خود را از نداری می‏کشند، پس روزی دادن آنان مقدم شده و در آیه دوم مورد خطاب، آباء غنی هستند و لذا روزی دادن اولاد مقدم ذکر شده است و به قول ابن ابی الإصبع 20 (متوفی به سال 654 ه):«فاقتضت البلاغة تقدیم وعد الأبناء بالرزق، لیشیر هذا التقدیم الی انّه سبحانه هو الذی یرزق الابناء لیزول ما توهم الاغنیاء من انّهم بانفاقهم علی الأبناء یصیرون إلی الفقر بعد الغنی...»
مثال دیگر:
خدای بزرگ در آیه 126 سوره بقره، درخواست ابراهیم پیامبر را در باب محل امن قرار دادن مکّه و امنیّت آنجا چنین بیان کرده است:
«...رب اجعل هذا بلدا آمنا...»یعنی«بلدا»را بدون الف و لام، ذکر کرده است، در صورتی که در آیه 35 سوره ابراهیم همین دعا و درخواست را قرآن، به صورت‏«...رب اجعل هذا البلد آمنا...»یعنی: «البلد»با الف و لام، ذکر شده است.
حال باید دید که چرا«بلد»در آیه نخست نکره، آمده و در آیه دوم، معرف به ال؟در جواب گفته‏اند:در آیه نخستین که«بلدا»بدون الف و لام است، اشاره به کعبه است پیش از ساختن که کسی هم در آنجا نبوده و انسانی سکونت نداشته و در واقع ناشناخته است و منّکر«بلدا» مفعول دوم و«آمنا»صفت آنست و در واقع، ابراهیم از خدا خواسته‏ که سرزمین بی‏آب و علفی به صورت«بلدا آمنا»درآید.
ولی در آیه دیگر که پس از بازگشت ابراهیم پیامبر است بدان مکان و زمانی است که مکّه ساکنانی دارد، و قبیله جرهم در آنجا سکونت گزیده، و در واقع اطلاق بلدیّت بر آن می‏شود و شناخته شده است، به صورت«البلد»گفته شده است، یعنی اشاره است به پس از ساختن کعبه.و در این آیه«البلد»مفعول اول و«آمنا»مفعول دوم 21 است.
اینست اقتضای حال و مناسبت مقام.
و اینک مثال دیگر در آیه 3 سوره آل عمران:
«نزل علیک الکتاب بالحّق، مصّدقا لما بین یدیه، و انزل التوراة و الانجیل من قبل هدی للناس و انزل الفرقان...».
یعنی:خدایی که قرآن را براستی بر تو(ای پیامبر)فرستاد تا که دلیل راستی کتب پیش از او باشد و نیز پیش از قرآن، برای هدایت مردم تورات و انجیل را فرستاد و نیز فرقان را فرستاد.
در این آیه در مورد نزول قرآن که تدریجی * بوده و در طی 23 سال نازل شده، فعل«نّزل»که مصدر آن«تنزیل»است و بر مبالغه و کثرت و تکرار امری پس از امر دیگر دلالت می‏کند بکار رفته، لیکن تورات و انجیل که دفعة واحدة نازل شده، در مورد آنها فعل«انزل»که بر حدوث فعل بدون تکرار دلالت می‏کند و در واقع مفید معنای دفعی است و نه تدریجی بکار رفته است.
و کلمه«فرقان»هم در این آیه، به چیزی گفته می‏شود که میان (*)ملا محسن فیض درج 5 ص 265 تفسیر صافی ذیل آیه 23 سوره انسان(-دهر) که خدا گفته است:«انا نزلنا علیک القرآن تنزیلا»نوشته است:«مفّرقا منجما».
حق و باطل، جدایی بیندازد و باصطلاح فارق باشد و بقول علامه طباطبائی مرحوم، شامل تمام معارف اصلی و فرعی دین می‏گردد 22 ، که برای هدایت و راهنمائی انسانها ارتباط پیدا می‏کند و قرآن را هم از آن جهت «فرقان»گفته‏اند که حق و باطل را از یکدیگر جدا می‏سازد و فاصل و فارق میان آن دو هست.
ز مخشری متوفی به سال 538 هجری نیز این موضوع را در تفسیر خود، بدین عبارت بیان کرده است 23 :
«فإن قلت:لم قیل نزل الکتاب و انزل التوراة و الإنجیل؟
قلت:لان القرآن نزل منجما و نزل الکتابان جملة...».
علاء الدین علی بن ابراهیم بغدادی معروف به الخازن (متوفی به سال 725 ه.)در تفسیر خود عین عبارت کشّاف ز مخشری را تکرار کرده و در آخر عبارت افزوده است 24 :«لان القرآن نزل منجما مفصّلا فی اوقات کثیرة و نزل هو للتکثیر و انزل التوراة و الانجیل جملة واحدة...»
ملا محسن فیض کاشانی(متوفی به سال 1091 ه.)در تفسیر صافی ذیل آیه مزبور نوشته شده است 25 :قرآن، تدریجا و تورات و انجیل بالجملة بر موسی و عیسی نازل شده است.
شوکانی(متوفی به سال 1250 هجری)در تفسیر«فتح القدیر» ضمن توضیحات * سودمند دیگر در باب آیه مورد بحث، نوشته (*)همچون تقدم جانّ و مجرور«علیک»بر مفعول به جمله«نّزل علیک الکتاب»بعلت توجه به«منزل علیه»یعنی پیامبر اکرم(ص).
و نیز همچون ذکر«منزل علیه»در مورد قرآن و عدم ذکر«منزل علیه»در مورد است 26 :
«و انّما قال هنا انزل و فیما تقدم نزل:لان القرآن نزل منجما، و الکتابان نزلا دفعة واحدة...»
آلوسی(متوفی به سال 1270 هجری)همان توضیح مفسران پیشین را بیان کرده * و افزوده است که تورات و انجیل چون به یکباره، نازل شده از آنها به فعل«انزل»تعبیر شده ولی نزول قرآن، چنین نبوده است«...فان له نزولین، نزول من لوح المحفوظ الی بیت العزة من سماء الدنیا جملة واحدة، و نزول من ذلک الیه«ص»منجما فی ثلاث و عشرین سنة علی المشهور، و لهذا یقال فیه:نزل و انزل و هذا اولی مما قیل:ان نزل یقتضی التدریج و انزل یقتضی الانزل الدفعی اذ یشکل علیه(لولا نّزل علیه القرآن جملة واحدة)حیث قرن-نزل یکونه جملة...» 27 .
تورات و انجیل؛زیرا هدف اصلی در این آیه، فقط نام دو کتاب آسمانی است و نه نام پیامبرانی که دو کتاب برآنها نازل شده است.
و نیز همچون عبارت«و قیل اراد بالفرقان جمیع الکتب المنزله من اللّه تعالی علی رسله.».رک:فتح القدیر 1/312.
(*)آلوسی، ذیل تفسیر آیه مورد بحث، مطالب سودمند دیگری نیز بیان کرده مثلا گفته است:منظور از«کتاب»در جمله«نّزل علیک الکتاب»قرآن است که جامع اصول و فروع می‏باشد برای ماکان و مایکون تا روز قیامت.و در این آیه از قرآن به«کتاب»تعبیر شده و بصراحت هچون تورات و انجیل، از قرآن اسم برده نشده برای تفّوق و برتری آن و در واقع خواسته است بگوید:«هو الحقیق بأن یطلق علیه اسم الکتاب دون ماعداه...»رک: تفسیر روح المعانی 3/76.
محمد بن ابی بکر بن عبد القادر رازی، متوفی به سال 666 هجری نیز، در این باره بحث کرده و نوشته است:اگر بگویند که چرا خدای بزرگ، درباره«کتاب»که همان قرآن است، فعل«نّزل»بکار برده و درباره تورات و انجیل، فعل«انزل»؟
در جواب گفته خواهد شد که چون قرآن مجید، بتدرج نازل شده و انجیل و تورات به یکباره، لذا در مورد قرآن فعل«نزل»و درباره تورات و انجیل فعل«انزل»بکار رفته است.
سپس خود وی گفته است که این سخن درست نیست، استدلال او چنین است:
درست است که ز مخشری و دیگر مفسران گفته‏اند که«تنزیل» بر مبالغه و کثرت و تکرار امری پس از امر دیگر دلالت می‏کند و قرآن هم چون بتدریج نازل شده، فعل«نزل»در مورد آن بکار رفته و انزال چون بر انجام فعل بدون تکرار دلالت می‏کند و انجیل و تورات هم به یکباره نازل شده، لذا در مورد آنها فعل«انزل»بکار رفته است ولی این گفتارها و استدلال‏ها به آیه‏های زیر منتقص می‏شود؛زیرا خدا گفته است:
«هو الذی انزل علیک الکتاب...»آل عمران/7.
«و الذین یؤمنون بما انزل الیک و ما انزل من قبلک...»بقرة/4. که منظور از«منزل علیه»قرآن است و در مورد آن فعل«انزل» بکار رفته و نه فعل«نّزل».
رازی ضمن طرح اشکال و نپذیرفتن قول مفسران، خود در مقام پاسخ برآمده و گفته است که:
اصولا فعل«نزل»ثلاثی مجرد و از افعال لازم است و متعدی کردن آن از دو طریق، انجام می‏شود یعنی می‏توان آن را به باب تفعیل و إفعال‏ برد تا متعدی شود، بنابراین از انزال و تنزیل، معنای تعدیه فهمیده می‏شود و نه چیز دیگر و این که گاه فعل«نزل»بکار رفته و در مواردی فعل«انزل»از جهت تنوع در گفتار و گونه‏گون بودن سخن است؛زیرا در آیه 37/سوره انعام گفته شده است:«و قالوا لولا نّزل علیه آیة من ربّه...»و در سوره یونس آیه 20 گفته شده است:«و یقولون لولا انزل علیه آیة من ربّه...»و این نیست مگر به قول رازی«...جریا علی عادة العرب فی افتنانهم فی الکلام و تصرفهم فیه علی وجوه شتّی.» 28 مثال دیگر:
در آیه 187 سوره بقره، خدای بزرگ پس از بیان یک سلسله مسائلی که انسانها را از آنها نهی می‏کند، گفته است:
«...تلک حدود اللّه فلا تقربوها...»
و نیز در آیه 229 همین سوره بقره، خدای تعالی پس از بازگو کردن یک سلسله مسائل و دستوراتت گفته است:
«...تلک حدود اللّه فلا تعتدوها...»
حال باید دید که چرا در آیه نخست، گفته شده:«فلا تقربوها» و در آیه دوم گفته شده است:«فلا تعتدوها»؟
در جواب می‏گوییم:در آیه نخست به اقتضای حال و مقام، قرآن پس از بیان یک سلسله منهیات و بازگو کردن آنها به اقتضای مقام، و عبارت «...و لا تباشروهن و انتم عاکفون فی المساجد...»گفته است:«تلک حدود اللّه فلا تقربوها»یعنی این حکم خدایی است و نزدیک شدن و حتی سجن گفتن با زنان در حال اعتکاف در مساجد روا نیست؛زیرا این نزدیک شدن و با آنان سخن گفتن، چه بسا منجر به مسائل بعدی شود که مفسد و مبطل اعتکاف است، پس در این‏جا مناسب مقام، «فلا تقربوها» است، در صورتی که در آیه دوم، قرآن یک سلسله مسائل دستوری را بیان می‏کند و از مسلمان می‏خواهد که طبق آن دستورات و اوامر عمل کنند و مثلا گفته است:طلاقس که شوهر در آن می‏تواند رجوع کند، دو مرتبه است، پس مناسب مقام در این مورد اینست که گفته شود:
«...تلک حدود اللّه فلا تعتدوها...»
یعنی حدود دین خدا را راجع به احکام ازدواج نکه دارید و از آنها تجاوز نکنید.اینست که می‏گوئیم:در آیه نخست«فلا تقربوها»مناسب است و در آیه دوم«فلا تعتدوها» 29 .
بکار رفتن الفاظ مناسب در یک سیاق و نسق مخصوص، که در فصاحت و زیبایی و رسایی نکات دقیق به بالاترین درجه می‏رسد، از ویژگی‏های قرآن است.
کلمات قرآنی طوری انتخاب شده و در کنار یکدیگر با نظم خاصی آمده که هیچ‏گونه، ضعفی در این تألیف مشاهده نمی‏شود و در ترتیب کلمات، دقت خاصی وجود دارد و کلمات برگزیده شده و بکار رفته، در آیات قرآنی، طوری است که کلمه مترادف آن نمی‏تواند جایگزین آن کلمه بشود و به جز، کلمه مستعمل در آیه، کلمه دیگر مناسب آن نیست. چه بسا کلماتی که بظاهر مترادف هستند و در بدو امر، دو کلمه درنظر افراد مبتدی ظاهرا به یک معنی هستند و کتب لغت هم، آن دو کلمه را به یک معنی ترجمه کرده ولی قرآن با دقت خاص، کاربرد کلمات را دقیقا تعیین کرده و هر کلمه را در مورد خاص خود بکار برده است.
مثلا به دو کلمه:رؤیا-حلم توجه شود که به معنای خواب * و منام می‏باشند و به آنچه آدمی در خواب بیند، اطلاق می‏شوند.
ولی قرآن با دقت خاصی تفاوت میان این دو کلمه را مشخص کرده و هریک را، دقیق به معنای واقعی خود بکار برده است و اصولا پایه عقیده به ترادف کلمات را متزلزل ساخته و نادرست دانسته است. برای اثبات سخن خود، از آیات قرآنی، استدلال می‏کنیم تا ثابت شود که این دو کلمه بظاهر مترادف، هریک معنای ویژه‏ای دارد و مثلا اگر بجای آیه 43 سوره یوسف(12)«...یا ایّها الملأ أفتونی فی رؤیای ان کنتم للرؤیا تعبرون.» 2 گفته شود:
«...یا ایّها الملأ أفتونی فی حلمی @ ، ان کنتم للحلم تعبرون.» آیا درست است و دو کلمه مترادف:«رؤیا-حلم»می‏توانند بجای هم بکار روند؟و آیا عرب فصیح و آگاه به دقائق لغات می‏پذیرد؟
که در جواب باید گفت:خیر؛زیرا کلمه«احلام»سه‏بار در قرآن به صیغه جمعی بکار رفته و استعمال کلمه، به صیغه جمعی و نه به لفظ مفرد، دلالت بر خلط و تشویش و عدم تشخیص خوابی از خواب دیگر (*)حلم-حلما و حلما:بضم اللام و سکونها:مایراه النائم.رآی فی منامه رؤیا. الحلم ج احلام مایراه النائم فی نومه.یقال هذه احلام نائم.ای امان کاذبة رک:محمد بن ابی بکر بن عبد القادر الرازی متوفّی به سال 666 ه، مختار الصحاح، الطبعة الاولی 1979 م. بیروت ذیل ماده«حلم»و نیز رجوع شود به المنجد و فرهنگ نفیسی.
(*)یعنی:...ای بزرگان ملک، مرا به تعبیر این خواب، اگر علم خواب می‏دانید، آگاه گردانید.
(@)بجای کلمه(رؤیا)حلم گفته شود.
می‏کند و در واقع خوابهای آشفته و درهم و برهم را«احلا»گویند، و از طرز استعمال قرآن چنین استنباط می‏شود که نمی‏توان احلام را بجای«رؤیا»و یا بلعکس بکار برد.به آیات زیر توجه شود:
«قالوا أضغاث احلام و ما نحن بتأویل الألحلام بعالمین.» 30 یعنی:آنها گفتند:این خواب پریشانست و ماتعبیر خواب پریشان نمی‏دانیم.
و آیه 5/سوره انبیاء(21).
«بل قالوا أضغاث احلام، بل افتراه بل هو شاعر فلیأتنا بآیة کما ارسل الأولون.»
یعنی:ولیک این مردم غافل نادان گفتند که سخنان قرآن خواب و خیالی بی‏اساس است، بلکه محمد شاعر بزرگی است که این کلمات را خود فرابافته است و گرنه باید مانند پیامبران گذشته، آیت و معجزه‏ای برای ما بیاورد.
پس از اندک توجهی می‏فهمیم که«احلام»خواب‏های درهم و برهم بی‏اساس را گویند، در صورتی که«رؤیا»بر خوابهای صادقانه اطلاق می‏شود و مثل«احلام»به صیغه جمع بکار نرفته، بلکه به صورت مفرد استعمال شده تا دلالت بر روشنی کامل بکند و درهم و برهم نباشد، بل قابل تشخیص باشد.
عجیب است که کلمه«رؤیا»هفت‏بار در قرآن بکار رفته و تمام موارد بر رؤیای صادقانه دلالت می‏کند و پنج مورد از هفت مورد از انبیاء است و در واقع، الهام صادق است که به وحی، نزدیک می‏باشد.
به آیات زیر، توجه شود: «و نادیناه أن یا ابراهیم.قد صّدقت الرؤیا إنّا کذلک نجزی المحسنین.» * آیه 104 و 105 سوره صافات(37).
یا مثلا خواب یوسف که برای پدرش باز می‏گوید در آیه 5 سوره یوسف چنین بیان شده است:
«قال یا بنّی لا تقصص رؤیاک علی إخوتک...» *
و نیز در آیه 100 سوره یوسف، کلمه«رؤیا»چنین بکار رفته است:
«و رفع ابویه علی العرش و خروا له سجّدا و قال یا ابت هذا تأویل رؤیای من قبل قد جعلها ربّی حقّا...» @
یا رؤیای پیامبر اکرم در آیه 60 سوره اسراء(17).
«...و ما جعلنا الرؤیا التی اریناک الا فتنة للناس...» @
و کلمه«رویا»در آیه 27 سوره الفتح(48)که خدا می‏گوید: «لقد صدق اللّه و رسوله الرؤیا بالحق لتدخلّن المسجد الحرام (*)یعنی:ما در آن حال خطاب کردیم که ای ابراهیم.تو مأموریّت عالم رؤیا را انجام دادی(کارد از گلویش بردار)ما نیکوکاران را چنین نیکو، پاداش می‏دهیم.
(*)یعنی:یعقوب گفت:ای فرزند عزیز!ز نهار خوای خود را بر برادران، حکایت مسکن.
(@)یعنی:آن‏گاه، پدر و مادر را، یوسف بر تخت نشاند و آنها بشکرانه(دیدار او)خدا را، سجده کردند و یوسف در آن حال، پدر را گفت که این بود، تعبیر خوابی که از این پیش دیدم، که خدای من آن خواب را واقع و محقق گردانید
(*)یعنی:و ما رؤیائی که به تو ارائه دادیم، جز برای آزمایش و امتحان مردم نبود....
إن شاء اللّه آمنین...» *
پس از دقت و بررسی در آیات ذکر شده می‏فهمیم که دو کلمه بظاهر مترادف«رؤیا»و«احلام»را نمی‏توان بجای یکدیگر بکار برد و قرآن در نهایت دقت هر کلمه را به جای خود بکار برده است و مناسب مقام و مقتضای حال را، رعایت کرده است 31 .
کلمات بظاهر مترادف را که فرهنگ‏نویسان به یک معنی ترجمه کرده‏اند در قرآن مجید با دقت خاصی بکار رفته است.مثلا دو کلمه «زوج»و«امراة»را آدمی فکر می‏کند که هر دو به یک معنی می‏باشد ولی چنین نیست و پس از تأمّل و دقت می‏فهمیم که چرا قرآن می‏گوید؟
«زوج آدم»و نمی‏گوید:«امراة آدم»
و چرا می‏گوید؟
«امرأة العزیز»و«امرأة فرعون»و«امرأة نوح»
و نمی‏گوید:
«زوجة العزیز»و«زوجة فرعون»و«زوجة نوح»
پس از بررسی به این نتیجه می‏رسیم:
آن جا که سخن ازمودت و رحمت و آرامش است و زوجیت، الفت و وداد و محبت ایجاد کرده، قرآن«زوج»بکار برده است، همچون آیات:1/النساء(4)و 40/هود(11)و 11/شوری(42)و 36/یس(36)و 49/الذریات(51)و 45/النجم(53)و 8/النبا(78). ولی آن جا که سخن از محبت و مودت نیست و پیوند زناشویی و (*)یعنی:البته خدا، صدق و حقیقت خواب رسولش را، آشکار و محقق ساخت که در عالم رؤیا دید شما مؤمنان به مسجد الحرام با دل ایمن، وارد شوید.
زوجیت با خیانت و یا تباین در عقیده و حتی عقیم بودن ارتباط پیدا می‏کند، قرآن کلمه«زوج»بکار نمی‏برد، بلکه از کلمه«امرأة»استفاده می‏کند همچون:
آیه 30 سوره یوسف(12)
«و قال نسوة فی المدینة امرأة العزیز تراود فتاها عن نفسه * ..» و یا آیه 51 سوره یوسف
«...قالت امرأة العزیز الآن حصحص الحق...» *
و نیز در آیه 60 سوره الحجر(15)
«الا امرأته قدرنا انها لمن الغابرین» @
و نیز آیه 57 سوره النمل(27)
«فانجیناه و اهله الا امرأته قدرنا من الغابرین» @
و نیز آیه 33 سوره عنکبون(29)
«...و لا تحزن انّا منجّوک و اهلک الا امراتک کانت من الغابرین.» @
و نیز آیه 83 سوره اعراف(7)
(*)یعنی:و زنان مصر، آگاه شدند و زبان به ملامت زلیخا گشودندد که زن عزیز مصر، قصد مراوده با غلام خویش داشته...
(*)یعنی:زلیخا-زن عزیز مصر-اظهار داشت که الأن، حقیقت آشکار شد...
(@)یعنی:جز زن لوط که آن هم، چنینن مقرر داشتیم که با زشتکاران هلاک شود.
(@)یعنی:ما هم لوط را با اهل بیتش، جز زن کافر او که مقدر بود، میان اهل عذاب، باقی ماند، همه را نجات دادیم.
(@)یعنی:غمیگن مباش که ما ترا با اهل بیتت غیر آن زن کافرت که در میان اهل هلاکت وا ماند، همه را نجات دادیم.
«فانجیناه و اهله الا امراته کانت من الغابرین.» *
و حتی در مواردی که زن عقیم و نازا باشد و حکمت زوجیت کما هو حقه محقق نگردد، باز هم در قرآن کلمه(امرأة)بکار رفته است. همچون آیاتی که درباره زن ابراهیم و زن عمران است:
آیه 29 سوره الذریات(51)
«فاقبلت امراته فی صّرة فصکّت و جهها و قالت عجوز عقیم.» *
و نیز آیه 35 سوره آل عمران(3)
«اذ قالت امراة عمران رب انّی نذرت لک ما فی بطنی...» @ ؟
و نیز آیه 5 سوره مریم(19)که زکریا در باب زن نازای خود، سخن می‏گوید:
«...و کانت امرأتی عاقرا فهب لی من لدنک ولیّا.» @
و یا مثلا آیه 40 سوره آل عمران(3)
(*)یعنی:هم او(لوط)و اهل بیتش همه را نجات دادیم مگر زن او که آن زن از بازماندگان(در عذاب)بود.
(*)یعنی:در آن حال، زن ابراهیم(ساره)با فریاد شادی روی به آنها آورد و(از شوق) سیلی به صورت زد و گفت:من زنی پیر و نازا هستم.
(@)یعنی:یاد کن، آن‏گاه که زن عمران گفت:پروردگارا من عهد کردم فرزندی که در رحم دارم...
(@)یعنی:...و زوجه من هم نازا و عقیم است، تو خدایا از لطف خاص خود فرزندی صالح و جانشینی شایسته به من عطا، فرما.
«قال رب انّی یکون لی غلام و قد بلغنی الکبر و امراتی عاقر...» *
عجیب است که پس از استجابت دعای زکریا و به دنیا آمدن پسری به نام«یحیی»برای او و تحقق یافتن زوجیت، در این صورت کلمه «زوج»بکار رفته است، به آیه 90 سوره انبیاء توجه شود.
«فاستجبنا له و وهبنا له یحیی و اصلحنا له زوجه...» *
قرآن کلمات بظاهر مترادف را که فرهنگ‏نویسان، آن کلمات را مترادف دانسته، بسیار دقیق بکار برده و هر کلمه را دقیقا بجای خود استعمال کرده است، مثلا دو کلمه:«آنس»و«ابصر»را که فرهنگ نویسان مترادف ذکر کرده‏اند و مثلا نوشته‏اند:آنس الشیی:ابصره استعمال قرآن بسیار دقیق است و«آنس»را وقتی بکار برده که چیزی را ببینی و یا بشنوی و به آن، انسی هم داشته باشی.
همچون آیه 10 سوره طه(20)
«اذ رآی نارا فقال لأهله امکثوا انّی آنست نارا لعلی آتیکم منها بقبس او اجد علی النار هدی.» @
و نیز می‏توان به آیه‏های 7 سوره النمل(27)و 29 سوره القصص (*)یعنی:زکریّا گفت:پروردگارا چگونه مرا پسری تواند بود، در حالتی که مرا سنّ پیری فرا رسیده و اهل من نیز عجوزی نازا، باشد...
(*)یعنی:و ما هم دعای زکریا را، مستجاب کردیم و یحیی را به او، عطا فرمودیم و جفتش را(که نازا بود)شایسته همسری او وقابل ولادت، گردانیدیم.
(@)یعنی:آن‏گاه که موسی، آتشی مشاهده کرد و به اهل بیت خود گفت:اندکی مکث کنید که از دور آتشی به چشم، دیدم.باشد که یا پاره‏ای از آن آتش، بر شما بیاورم یا از آن به جایی راه یابم.
(28)مراجعه کرد 32 .
دو کلمه«نای»و«بعد»را که اهل لغت به یک معنی دانسته و اشاره‏ای به تفاوت میان آن دو نکرده و تنها آنان که ترادف میان کلمات را قبول ندارند، به تفاوت میان آن دو اشاره کرده‏اند، قرآن مجید بسیار دقیق بکار برده است.
کلمه«بعد»خواه در زمان باشد و خواه در مکان، خواه مادی باشد و خواه معنوی، نقیص«قرب»است در صورتی که«نای»بر اعراض و روگردان دلالت می‏کند و نقیص اقبال است 33 .
برای آگاهی بیشتر به طرز استعمال کلمه«نای»به آیات:
83/الاسراء(17)و 51/فصلت-السجده(41)و 26/الانعام(6) و برای طرز استعمال کلمه«بعد»و مشتقات آن به آیات:
42/التوبه(9)و 38/الزخرف(43)و 12/الفرقان(25)و 52/السبا (34)و 44/فصلت(41)و 83/هود(11)
و بسیاری آیات دیگر، مراجعه شودد تا معلوم گردد که با چه دقتی قرآن مجید این دو کلمه را بکار برده است.
اکنون برای این که مناسبت مقام و اقتضای حال بهتر روشن گردد و بدانیم که مقام هر گفتار با مقام گفتار دیگر تفاوت دارد به ذکر آخرین مثال می‏پردازیم:
خدای بزرگ در آیه 71 سوره توبه درباره مؤمنان گفته است:
«و المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولیاء بعض...» *
(*)یعنی:برخی از مردان و زنان مؤمن، یار و دوستدار یکدیگرند...
و نیز در سوره انفال در آیه 73 گفته است:
«و الذین کفروا بعضهم اولیاء بعض...» *
لیکن خدای بزر در آیه 67 سوره توبه، گفته است:
«المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض...» *
خدای بزرگ در این سه آیه، حالت و موقعیت سه طبقه، مومن، کافر و منافق را از لحاظ همپشتی و تناصر و تآزر میان خود، بیان کرده و گفته است که:مردان و زنان مؤمن و نیز آنان که کافر شده‏اند، دوستدار و طرفدار و یار و مددکار یکدیگرند، لیکن درباره منافقان گفته شده است: «المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض...»آیه 67/توبه
زیرا میان منافق و منافق دیگر، ولاء و دوستی و مددکاری نیست، ولاء منافق برای شخص خود و ذات خود می‏باشد، جز شخص خود کسی را نمی‏شناسد، تمام فعالیت وی برای خود اوست و همیشه در جهت منافع شخصی حرکت مکند، فقط به خود می‏پردازد، اینست که باید گفت:بیان قرآن اعجاز است که گفته:
«المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض...»
و نگفته است:
«المنافقون و المنافقات بعضهم اولیاء بعض»
زیرا میان منافق و دیگر مردم، اصولا مودت و محبت مفهومی ندارد، در صورتی که مؤمنان همه به منزله یک پیکر هستند و هر مؤمنی عضوی از پیکر یک جامعه به شمار می‏آید و لذا قرآن درباره مؤمنان (*)یعنی:و آنان که کافر شدند، نیز بعضی دوستدار و مددکار یکدیگرند...
(*)یعنی:مردان و زنان منافق از همدیگرند و طرفدار یکدیگر...
گفته است:
«المومنون و المؤمنات بعضهم اولیاء بعض...»
کافران نیز که دارای مسلکی هستند و دینی(و لو بر باطل)را قبول دارند و عقیده‏ای دارند و معتقداتی(هرچند بر باطل)باز هم میان آنان عواطف و احساساتی وجود دارد و نسبت به هم و داد و محبتی دارند، به یکدیگر یاری و مددکاری می‏دهند(گرچه راه و مسلک‏شان نادرست است) و لذا درباره‏شان قرآن گفته است:
«و الذین کفروا بعضهم اولیاء بعض...»
ولی منافق که‏«...یقولون بافواههم ما لیس فی قلوبهم...» 34 و منافق 35 که اسلام خود را اظهار می‏کند و چون از کفار احساس ترس بکند، کفر خود را ابراز می‏دارد و از مسلمانان تبّری می‏جوید * ، خدای بزرگ درباره‏اش گفته است.
«المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض...»
بهرحال پس از درک این موضوع که کلمات قرآنی ضمن این که آهنگ‏دار است و موزون و در نهایت خوش آیندی است و ظرافت و دارای مفاهیم، و معانی عالی و همه‏جا هم کلام مناسب مقام است و مقتضای حال، سخن امام علی علیه السلام را در وصف قرآن بهتر می‏فهمیم که گفته است:
«و إنّ القرآن ظاهره أنیق و باطنه عمیق لا تفنی عجائبه ولا (*)»و اذا لقوا الذین آمنوا قالوا آمنّاو اذا خلوا الی شیاطینهم قالوا انّا معکم انّما نحن مستهزؤن.»آیه‏14/بقره(2).
تکشف الظلمات الا به.» *
امام علی در این عبارت هم ظاهر قرآن را ستوده است و هم باطن آن را از شگفتی‏های پایان‏ناپذیر آن نیز سخن گفته است، و در واقع در همین چند کلمه بخوبی قرآن را توصیف کرده و گفته است:
«ظاهره أنیق»یعنی الفاظ و کلمات این کتاب«أنیق»است.أنیق یعنی:چیز نیکو و شگفت‏آور و به قول ابن ابی الحدید:
«الأنیق:المعجب و آنقنی الشیئ ای:اعجبنی.
در زبان عربی می‏گویند:«تأنّق فلان فی الروضة»یعنی فلان آدم در باغ محو تماشا شد و در حیرت فرو رفت.
در زبان عربی به چیزی که ریزه‏کاری‏های آن فراوان باشد و در واقع جزء چیزهای مستظرف به شمار آید، «أنیق»گویند و مثلا اگر بگویند:
«تأنّق فلان فی الأمر»یعنی:فلان کس در کار خود و صنعت خود، ریزه‏کاری نشان داد.
و این علی علیه السلام گفته است«ظاهر أنیق»یعنی:کلمات و عبارات و الفاظ قرآن در عالی‏ترین درجه زیبایی و خوبی است و در آن ریزه‏کاری‏های شایان توجهی بکار رفته است و سرشار از زیبائی‏های شگفت‏آور است و بنا به گفته حاج 36 میرزا حبیب اللّه هاشمی خوئی: «و إن القرآن ظاهره أنیق».
یعنی:«حسن معجب بانواع البیان و اصنافه و غرابة الأسلوب (*)عبارت مزبور در«منهاج البراع فی شرح نهج البلاغه»حاج میرزا حبیب اللّه هاشمی خوئی، و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید در خطبه هجدهم نوشته شده است ولی در شرح نهج البلاغه ابن میثم بحرانی در خطبه هفدهم ثبت شده است و جزء آن خطبه است.
و حسنه و ائتلاف النظم و اتساقه.»
و نیز وقتی گفته می‏شود:«باطنه عمیق»یعنی باطن قرآن دریایی است ژرف که عجائب و غرائب فراوان دارد، زیرا به گفته حاج میرزا حبیب اللّه خویی:
«لإشتماله علی انواع الحکم من امر بحسن و نهی عن قبیح...و بهتر است بگوییم:
«...و نزلنا علیک الکتاب تبیانا لکل شیئ و هدی و رحمة و بشری للمسلمین» 37 .

یادداشتها و مآخذ و منابع

(1)-«البلاغة فی الکلام:مطابقته لما یقتضیه حال الخطاب...»
رک:السید المرحوم احمد الهاشمی، جواهر البلاغة فی المعانی و البیان و البدیع، چاپ سیزدهم، 1383 ه-1963 م، مکتبة التجاریة الکبری، مصر.ص 32«و امّا البلاغة فهی سیاق الکلام علی ما یقتضیه الحال و المقال من الایجاز و الاطناب، و من التهویل و التعظیم و التحقیر، و من التصریح و الکنایة و الاشارة و شبه ذلک، بحیث یهّز النفوس و یؤثّر فی القلوب و یقود السامع الی المراد او یکاد...»رک:محمد بن احمد بن جزی الکلبی، التسهیل لعلوم التنزیل، چهار جلد در یک مجلد، دار الکتاب العربی، بیروت، الطبعة الثانیة 1393 ه 1979 م ج 1 ص 12 و 13.
(2)-رک:عبد الکریم الخطیب، اعجاز القرآن، دار المعروفة، بیروت-لبنان، الطبعة- الثانیة 1975 م-1395 ه ص 291.
(3)-برای آگاهی بیشتر رجوع شود به:عبد الرحمن بن محمد بن خلدون، مقدمه، بیروت منشورات موسسة الاعلمی للمطبوعات، 550-553، نظیر این سخنان و این‏گونه مثال‏ها را پیش از ابن خلدون عبد دالقاهر جرجانی، متوفی به سال 471 هجری نیز گفته است: عبد القاهر جرجانی نوشته است:در عبارات و کلمات، گاه تفاوت‏های نهانی دیده می‏شود که نه تنها بر عامه مردم روشن نیست، بلکه خواص و اهل اطلاع هم، گاه آن تفاوت‏ها را درک نمی‏کنند.
عبد القاهر برای اثبات گفته خود، از ابن الانباری نقل کرده و گفته است که:یعقوب بن اسحق کندی متفلسف، متوفی به سال 252 هجری، به ابو العباس(و هو امّا ثعلب اوالمبرد. و کانا متعاصرین و متفقین فی الکنیة)گفت:در کلام عرب حشو و زوائد فراوان است، گاه گفته می‏شود:«عبد اللّه قائم»و زمانی، می‏گویند:«ان عبد اللّه قائم»و بعضی از اوقات هم می‏گویند:«ان عبد اللّه لقائم»در صورتی که بظاهر، معنای هر سه عبارت، یکی است و تنها الفاظ آن، متکرر است.ابو العباس، پاسخ می‏دهد که ابدا چنین نیست، بلکه بعلت اختلاف در لفظ، معانی عبارت، نیز متفاوتست؛زیرا آن‏گاه که می‏گوییم:
«عبد اللّه قائم»اخبار است از قیام عبد اللّه.
و زمانی که می‏گوییم:«ان عبد اللّه قائم»و عبارت را با(ان)حرف تأکید، موکد می‏کنیم پاسخ است، برای سؤال سائلی.
و هرگاه که عبارت را به صورت«ان عبد اللّه قائم»بیان کنیم، پاسخ کسی است که قیام عبد اللّه را، منکر باشد.«فقد تکررت الالفاظ لتکرر المعانی»عبد القاهر جرجانی، نتیجه گرفته که استعمالات مختلف کلمات، از جهت دلالت بر معانی، در یک درجه، نیستند و با یکدیگر، اختلاف دارند.
برای آگاهی بیشتر رجوع شود به:عبد القاهر جرجانی، دلائل الاعجاز فی علم المعانی، تحقیق از:السید محمد رشید رضا، مکتبة القاهرة، مصر، 1381 ه-1961 م ص 206 و نیز رجوع شود به:علوی مقدم، اهمیت بلاغت و تطور آن، شماره دوم سال هشتم، تابستان 1351 مجله دانشکده ادبیات مشهد.
(4)-رک:مقدمه ابن خلدون ص 552 و 553.
(5)-رک:دکتور تمّام حسّان، اللغة العربیة معناها و مبناها، مصر، چاپ الهیئة المصریة العامة لکتاب، 1973 م ص 18-21.
(6)-رک:مأخذ سابق/348
(7)-آیه 26 هود(11)برای آگاهی بیشتر در باب این آیه و آیه پیشین، رجوع شود به:شیخ طبرسی، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، تحقیق و تصحیح از حاج سید هاشم رسولی محلاتی، بیروت 1379 ه.ق 1339 ش جلد 5 ص 152 و ابو الهاشم جار اللّه محمود بن عمر ز مخشری، تفسیر کشاف، چاپ تهران، انتشارات آفتاب 2/264 و 265 و علی بن محمد بن ابراهیم بغدادی، معروف به الخازن، تفسیر الخازن، دارالفکر 2/313.
(8)-آیه 14/الفجر(-89)یعنی:البته که خدا، در کمین‏گاه ستمکارانست.
(9)-«لتوکید الخبر ادوات کثیرة، و اشهرها انّ، أنّ، و لام الابتداء.»رک:جواهر البلاغة 60.
(10)-آیه 3/یس(36).
(11)-آیه 1/منافقین(63).
(12)-آیه 21/طه(20).
(13)-آیه 10/النمل(27)تمام آیه، چنین است:
«و الق عصاک فلما رآها تهتّز کانهاا جانّ ولی مدبرا و لم یعقب یا موسی لا تخف انی لا یخاف لدی المرسلون.».
(14)-بخشی از آیه 31/قصص.
(15)-برای آگاهی بیشتر رجوع شود به:الشیخ خلیل یاسین، اضواء علی متشابهات القرآن، 1969 م-1388 ه بیروت 2/78 و 79.
(16)-رک:سید قطب، فی ظلال القرآن، الطبعة الخامة 1386 ه-1967 م داراحیاء التراث العربی، بیروت 5/468 و 469 و نیز می‏توان رجوع کرد به:الشیخ طنظاوی، الجواهر فی تفسیر القرآن 26 جلد در 13 مجلد، دارالفکر، 10/79 و 80و نیز رجوع شود به:الدکتور داود العطار، موجز علوم القرآن، منشورات مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، بیروت، ص 49 تا که معلوم شود:معجزه یک نوع، خرق عادت و شکستن قوانین طبیعی است، نه آنکه ذاتا محال و غیر ممکن باشد و به قول دکتور داود العطار، عناصر اساسی معجزه، عبارتست از:
(1)عجز الاخرین عنها:یعنی دیگران از انجام آن، ناتوان هستند.
(2)انها خرق للقوانین الطبیعة:یعنی معجزه چیزی است، خارق قوانین طبیعی (3)انها لیست مستحیلة عقلا:یعنی معجزه، محال عقلی نیست.
(4)انها فی صدد اثبات دعوی المنصب الالهی.یعنی:هدف در معجزه، اثبات ادعای منصبی از جانب خداست.
و دکتور داود العطار، نتیجه گرفته است که، هرکس چیزی انجام دهد که بر مبنای حس و تجربه باشد معجزه نیست؛زیرا خرق قوانین طبیعی نیست، فالصعود الی القمر مثلا او المریخ لیس بمعجز، لانه قائم علی التجارب، مسبوق بتعلم و تدارس و تجارب، فاقد لصفة خرق القوانین الطبیعیة...»یعنی:مثلا مسافرت به کره ماه و یا کره مریخ، معجزه نمی‏باشد؛زیرا مبتنی بر تجربه و تمرین و یادگیری است و فاقد صفت خرق قوانین طبیعی است.
(17)-سوره‏طه(20)آیه 39.
(18)-بخشی از آیه 151/انعام(6).
(19)-قرطبی، در تفسیر خود نوشته است:الإملاق:الفقر، سپس افزوده است که برخی از عربهای جاهلی، از ترس فقر اولاد ذکور واناث خود را می‏کشتند و افزوده است که از آیه، چنین استنباط می‏شود که«املق»هم به معنای«افتقر»بکار رفته و هم به معنای «افقر»یعنی لازم و متعدی بکار رفته است.
و در لغت برخی از قبائل عرب، «املاق»به معنای جوع و گرسنگی است.
و نیز این کلمه«املاق»به معنای انفاق هم بکار رفته است.
قرطبی از قول امام علی بن ابی طالب، صلوات اللّه و سلامه علیه، نقل کرده که:
«قال:لإمرأتة:املقی من مالک ماشئت.یعنی:انفاق کن از دارایی خود آنچه، می‏خواهی، و در زبان عربی، گفته می‏شود:«رجل ملق»:رجل یعطی بلسانه ما لیس فی قلبه.یعنی:مردی که به زبان ببخشد آنچه را که در دلش نیست.
کلمه«تملق»که ما فارسی‏زبانان بکار می‏بریم، از همین ماده«ملق»است. برای آگاهی بیشتر رجوع شود به:ابی عبد اللّه محمد بن احمد الانصاری القربطی، الجامع لاحکام القرآن، (معروف به تفسیر قرطبی)چاپ وزارة الثقافة، قاهره، 20 جلد در 10 مجلد 1387 ه-1967 م ج 7 ص 132.
و نیز می‏توان برای آگاهی بیشتر از تفسیر این دو آیه، به تفسیر مجمع البیان شیخ طبرسی، چاپ سنگی ج 1 ص 381 و ج 2 ص 57 مراجعه کرد.
(20)-رک:ابن ابی الاصبع مصری، بدیع القرآن، تحقیق حفنی محمد شرف، مکتبة نهضة مصر بالفجالة، الطبعة الاولی 1377 ه-1957 م ص 106 و ص 260.
(21)-برای آگاهی بیشتر از نکات بلاغی این ایه به مآخذ زیر مراجعه شود: الف:-زجاج متوفای 311 ه، معانی القرآن و اعرابه، ، شرح و تحقیق از:دکتور عبد الجلیل عبده شلبی، منشورات مکتبة المصریة، بیروت-صیدا در 2 جلد، 1/187.
ب-شیخ الطائفة، طوسی متوفای 460 ه، تفسیر البیان، تصحیح و تحقیق از: محمد بن حبیب قصیر العاملی در 10 جلد، مکتبة الامین نجف اشرف، اقست بیروت، 1/456. ج-طبرسی، متوفای 548 ه، تفسیر جوتمع الجامع، مقدمه و تصحیح از:دکتر ابو القاسم گرجی، اسفند 1347، جزء اول از انتشارات دانشکده الهیات و معراف اسلامی، تهران، 1/78.
د-طبرسی، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، تصحیح و تعلیق، سید هاشم رسولی محلاتی، کتابفروشی اسلامیه، طهران 10 جزء در 5 مجلد، 1/206.
ه-سید قطب، فی ظلال القرآن، الطبعة الخامسة 1386 ه 1976 م، داراحیاء التراث- العربی، بیروت، بنان در 8 مجلد، 1/155.
و-محمد بن ابی بکر بن عبد القادر الرازی، متوفای 666 ه، تفسیر أسئلة القرآن المجید واجوبتها تحقیق و مقدمه از:محمد علی انصاری قمی، چاپ قم، افست چاپخانه مهر، ص 8.
ز-تاج القراء محمود بن حمزة الکرمانی، اسرار التکرار فی القرآن، تحقیق از: عبد القادر احمد عطا، الطبعة الاولی 1394 ه-1974 م، قاهره، چاپ دارالاعتصام ص 22.
(22)-رک:علامه سید محمد حسین طباطبائی، المیزان فی تفسیر القرآن، در 20 جلد، منشورات موسسة الأعلمی للمطبوعات، بیروت 3/7 و 8 که مفصلا بحث شده و تفاوت میان «انزال»و«تنزیل»بیان شده و ادله نقصی این دو مورد هم، گفته شده است ونیز علامه مرحوم، بحث کرده است که:
در سراسر قرآن، هرجا از کتاب«عیسی بن مریم»علیه السلام، نام برده شده به صیغه مفرد بیان شده و لفظ«انجیل»آمده و آن را هم، نازل من عند اللّه، دانسته و این دو صفت:یعنی مفرد آمدن لفظ«انجیل»و«نازل من عند اللّه»بودن انجیل به ما می‏فهماند که اناجیل متعددی که در میان نصاری متداول بوده، حتی معروف‏ترین آنها یعنی اناجیل اربعه که تالیف آنها را به:لوتا-مقرس-متّی-و یوحنا، نسبت می‏دهند، هیچ‏یک، آن انجیل واقعی نیست، بلکه در آنها، اسقاط و تخریفی رخ داده است.با توجه به اینکه در آیه 13 سوره مائده بنی اسرائیل، تحریف‏کنندگان تورات معرفی شده‏اند و در قرآن گفته شده است:
«...یحرفون الکلم عن مواضعه و نسوا حظاّ مما ذکروا به...»یعنی:و کلمات تورات را تحریف کردند و در نتیجه، حظ و بهره‏ای را از دست دادند.
و در باب تحریف انجیل هم، آیه 14 سوره مائده، چنین بیان کرده است:
«و من الذین قالوا انا انصاری اخذنا میثاقهم فنسوا حظاّ مما ذکروا به...».
(23)-ابو القاسم-جار اللّه محمود بن عمر ز مخشری، الکشاف، انتشارات آفتاب، تهران ج 1 ص 411.
(24)-علاء الدین علی بن محمد بن ابراهیم بغدادی معروف به:الخازن، تفسیر الخازن، المسمی لباب التاویل فی التنزیل، در چهار جلد، چاپ دارالفکر، بیروت 1/209.
(25)-مولی محسن ملقب به:«الفیض الکاشانی»، تفسیر الصافی، تصحیح از: علامه شیخ حسین اعلمی، موسسة الاعلمی للمطبوعات، در 5 مجلد، بیروت 1399 ه-1979 م ج 1 ص 292.
(26)-محمد علی بن محمد شوکانی، فتح القدیر، الجامع بین فنی الروایة و الداریة من علم التفسیر، در 5 مجلد، چاپ دارالفکر، بیروت 1401 ه-1981 ج 1 ص 312.
(27)-شهاب الدین السید محمود آلوسی بغدادی، روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم و السبع المثانی در 10 مجلد، دارالفکر، بیروت 1398 ه-1978 م ج 3/ص 76.
(28)-محمد بن ابی بکر عبد القادر الرازی، تفسیر أسئلة القرآن المجید واجوبتها، تحقیق از:محمد علی انصاری قمی، افست از:چاپ مصر، الطبعة الاولی 1381 ه- 1961 م ص 26.
(29)-برای آگاهی بیشتر رجوع شود به:عبد الکریم الخطیب، اعجاز القرآن، دارالمعرفة بیروت الطبعة الثانیة 1975 م-1395 ه، الکتاب الثانی ص 308.
(30)-آیه 44/یوسف(12).
(31)-رک:الدکتورة عائشة عبد الرحمن بنت الشاطی‏ء، الاعجاز البیانی للقرآن، دار- المعارف بمصر، بدون تاریخ چاپ ص 198 تا 200.
(32)-برای آگاهی بیشتر رجوع شود به:ماخذ سابق 200 و 201.
(33)-رک:ماخذ سابق 202 و 203.
(34)-بخشی از آیه 167/آل عمران(3).
(35)-اصولا، کلمه منافق از ماده«نفق»بر وزن«فرس»گرفته شده و نفق: نقبی است در زیر زمین که در دیگری برای خروج دارد و به قول ابو حاتم رازی، متوفّی به سال 333 ه.النافقا«حجر یربوع یکون له پایان، فاذا اخذ علیه باب خرج من‏ باب آخر...».
این کلمه به معنای«نفاق»خیلی نزدیک است؛زیرا که آدم منافق، گاه اسلام خود را اظهار می‏کند و چون از کفّار احساس ترس بکند، کفر خود را ابراز می‏دارد و از مسلمین تبّری می‏جوید و در واقع چنین آدمی در چنان اتاق دو دری، می‏تواند خود را پنهان کند و خروج و دخول او نامعیّن باشد و به اصطلاح، از راهی به دین وارد شود به:محمّد علوی مقدم، کتاب الزینة اثر مشهور ابو حاتم رازی، شماره 22 و 23، بهار و تابستان 1356 ه.ش.نشریه دانشکده الهیات و معارف اسلامی مشهد.
(36)-رک:حاج میرزا حبیب اللّه هاشمی خوئی، منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة در 21 جلد، چاپ اسلامیه، تهران 3/277 و نیز برای آگاهی بیشتر رجوع شود به:کمال الدین میثم بن علی میثم بحرانی متوفّی به سال 679، شرح نهج البلاغه در 5 جلد از منشورات مؤسسه النصر، ج 1 ص 321 و نیز رچوع شود به:ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم 20 جلد در 10 مجلد دارالفکر بیروت، طبعة الثالثة، 1399، ه.- 1979 م.ج 1، ص 289.
(37)-آیه 89 النحل 16.


CopyRight © maarefquran.org
info@maarefquran.org