بررسى ستيزههاى ديرين درباره تحريف قرآن (1)
رحمتى و مدرسى طباطبايی
مقاله حاضر تلاشى استبراى نشان دادن جايگاه واقعى بحث تحريف قرآن در بين اماميه و چگونگى شكلگيرى اين نظر . نظر مؤلف مقاله اين است كه عقيده به تحريف قرآن اساسا در مجادلات بين شيعه و اهلسنت ريشه دارد . مهمترين مسئله كلامى شيعه، بحث امامتبوده، كه مجادلات گوناگونى را بين اهل سنت و شيعه موجب شده است . در طى اين مناظرات، داستان تحريف قرآن شكل گرفته است . در آغاز، اين مسئله را متكلمان شيعى تنها در منازعات كلامى بين اهل سنت و شيعه به عنوان امرى جدلى درباره مشروعيتخلافتخلفاى نخستين برضد اهلسنتبه كار بردهاند . پس از آن، مؤلفان اماميه، بدون توجه به ماهيت جدلى و به علتخطا در فهم روايات، اين نظريه را عقيدهاى شيعى تلقى و به كتب اماميه وارد كردند . از اين جهت، مقاله حاضر نگاه جديدى به اين مسئله دارد . با اين حال، نكاتى در مقاله وجود دارد كه نتيجهگيرى شخصى مؤلف است و چه بسا هفت آسمان يا خوانندگان محترم در اين نوع برداشتها با ايشان همراى نباشند . اين فصلنامه آماده درج ديگر برداشتها نيز هست .
در اين مقاله كوتاه مىكوشيم تا خاستگاههاى مجادلات سنى - شيعى را درباره عدم زيادت و نقصان قرآن تبيين كنيم . بسط و توسعه اين منازعات در قرنهاى نخستين اسلامى نمونه جالبى است از اين مسئله كه چگونه نظريات در آغاز از طريق مجادلات فرقهاى و همچنين برخورد و ارتباط فرقههاى مختلف مسلمان و مكاتب كلامى بسط و تحول يافتهاند . با وجود بدگمانى شديد فرقهها به يكديگر، عوامل متعددى دادوستد علمى بين فرقههاى مختلف را تسهيل مىكرد . عامل بسيار مهم عبارت بود از گروهى از راويان حديث كه نزد فرقههاى مختلف تردد مىكردند و بدينگونه بخشى از احاديثيك فرقه را به فرقههاى ديگر مىآموختند . طبيعى بود كه اشتباه در نقل احاديث دو فرقه باعثشود كه مطالب فرقهاى را به فرقهاى ديگر نسبت دهند . اين امر در مورد تشيع كاملا درست است كه بسيارى از راويان حديث نزد مشايخ سنى و شيعى، سماع حديث مىكردند و بعدها بخشى از آنچه را شنيده بودند به اشتباه به گروه ديگر نسبت مىدادند . (2)
همچنين نخستين متكلمان شيعى در مجادله با سنيان، احاديثى را از مآخذ سنى نقل و با آنها برضد خود ايشان استدلال مىكردند (الزام الخصم بما الزم عليه نفسه .) اما از ميانه قرن سوم به بعد، رجال و محدثان شيعى اساسا اين مطالب را شيعى مىدانستند، زيرا تصور مىكردند كه هرچه صحابه ائمه و متكلمان قديمى شيعى حتى در مجادلاتشان گفته يا نوشتهاند، ضرورتا ديدگاهها و اخبار ائمه را نشان مىدهند . (3)
اين فرض موجب ورود مطالب نادرستبه انديشه شيعى شد .
بسيارى از اين گفتوشنودهاى محدثان شيعى با اهلسنت درگذر زمان فراموش شده بودند . از اين جهت، روشن نبوده است كه آيا بسيارى از عقايدى كه بعدها ديدگاهى سنى يا شيعى قلمداد شدهاند، در اصل، نظريات گروههاى مختلف بوده استيا حداقل در دورانهاى نخستين، قبل از آن كه فرقهها شكل نهايى خود را بيابند، در جريانهاى اصلى موجود در جامعه اسلامى مطرح بودهاند يا خير؟ مسئله عدم نقصان و زيادت مصحف عثمانى و مجادلات درباره آن مثال مهمى از اين پديده است . مسئله اصلى در اين منازعات اين بود كه آيا مصحف عثمانى تمام اجزاى قرآن را دربردارد يا اجزاى ديگرى نيز وجود دارد كه از مصحف عثمانى حذف شدهاند . پس از اين، گفتوشنودهاى شيعى - سنى را در اين مسئله بررسى خواهيم كرد .
شواهدى در خود قرآن و نيز حديث وجود دارد كه نشان مىدهد پيامبر متن مكتوبى را در دوره حياتشان و به احتمال بيشتر در نخستين سالهاى حضورشان در مدينه تدوين كرده بودند . (4)
ايشان ظاهرا كار تدوين [قرآن] را تا پايان حياتشان ادامه دادند و به كاتبان وحى مىگفتند كه بخشهاى جديد وحىشده را در كجاى قرآن قرار دهند . (5)
همچنين شواهدى موجود است كه بخشهايى از مطالب وحيانى اوليه در قرآن موجود نيست . آيهاى در قرآن نبود بخشى از وحى را كه منسوخ گرديده يا به فراموشى سپرده شده است، تصديق مىكند . (6)
آيه ديگرى متضمن اين نكته است كه خدا آياتى را جانشين آيات ديگر كرده است . (7)
ظاهرا مسلمانان صدر اسلام آياتى را به ياد مىآوردهاند كه در گذشته، از وحى بوده و در مصحف عثمانى يافت نمىشده است، گرچه آنان آگاه بودند آن بخشها را پيامبر عمدا حذف كرده است، زيرا مسلمانان به آنها با عبارات «آنچه نسخ شده» (رفع)، «به فراموشى سپرده» (انسى) يا «از قلم افتاده» (سقط) اشاره كردهاند . (8)
مفهوم نسخ قرآن در آغاز، اشاره به اين اجزا دارد كه پيامبر آنها را جزء قرآن ثبت نكرده بود، (9) گرچه بعدها مفهوم نسخ در سنتسنيان بسط يافت و چندين گروه از نظرها را شامل شد . بيشتر موارد همراه با شواهدى در مصحف عثمانى موجود است، به جز يك نظر شاذ كه در وجود آيهاى منسوخ در قرآن ترديد كرده است . (10)
روايتسنى درباره جمعآورى قرآن با آنچه پيشتر آمد كاملا متفاوت است . اين روايت مدعى است كه قرآن تا پس از زمان وفات پيامبر در سال يازدهم هجرى در يك مجلد تدوين نشده بود . (11)
كاتبان وحى پس از آن كه پيامبر آيات قرآن را درمىيافت و بر آنان قرائت مىكرد، به سرعت مىنوشتند . برخى مومنان بخشهايى از وحى را حفظ مىكردند يا گاهى وحى را بر هر چيزى كه مىشد بر آن نوشت و در دسترس بود، ثبت مىكردند . برطبق نظر طرفداران اين قول، اين واقعيت كه قرآن به شكل يك كتاب تا وفات پيامبر تدوين نشده بود، كاملا منطقى است; چون تا وقتى كه پيامبر در قيد حيات بود، هميشه وحى ديگر و نيز نسخ برخى آيات انتظار مىرفت . هيچ شكل تدوينشدهاى از اجزايى كه پيشتر وحى شده بود، نمىتوانست تهيه گردد كه تمام متن قرآن را دربرگيرد . (12)
افراد متعددى بخشهاى زيادى از وحى را حفظ كرده بودند و در نمازهايشان مىخواندند و براى تعليم ديگران قرائت مىكردند . تا آن زمان كه پيامبر يگانه مرجع مؤمنان بود، هيچ نيازى به رجوع به كتاب يا متن فقهى نداشتند . همه اين ملاحظات بعد از وفات پيامبر تغيير كرد و در اوضاع و احوال جديد، جمعآورى قرآن الزامى شد . داستان گزارش شده در منابع سنى، از اين قرار است:
دو سال بعد از وفات پيامبر، مسلمانان در نبردهاى خونين با جامعه رقيب يمامه در صحراى عربى درگير بودند . بسيارى از حافظان (قاريان قرآن) زندگىشان را در اين زمان از دست دادند . (13)
بيم آن پيش آمده بود كه بخش عمدهاى از قرآن به دليل وفات بسيارى از حافظان قرآن از دستبرود . اين مسائل ابوبكر، نخستين جانشين پيامبر، را واداشت تا دستور جمعآورى قرآن را بدهد . براى انجام اين كار، از صحابه پيامبر و حافظان قرآن خواست هر بخشى از وحى را كه حفظ كرده يا به هر شكلى نوشتهاند، بياورند . ابوبكر به عمر (كه جانشين او شد) و زيد بن ثابت (كاتب جوان وحى در زمان پيامبر) دستور داد تا در مدخل مسجد مدينه بنشينند و هر آيه يا بخشى از وحى را كه دستكم دو گواه شهادت دهند كه آن را از پيامبر شنيدهاند، بنويسند . آنان نيز چنين كردند، جز در يك مورد خاص كه شهادت يك گواه پذيرفته شد . (14)
همه اجزا به اين شكل تدوين شد و بر روى اوراق كاغذى (15) يا پوست آهو ثبت گرديد; اما هنوز در يك مجلد (مابين الدفتين) تدوين نشده بود، علاوه بر آن كه اين اجزا براى همه جامعه اسلامى كه قرآن را تنها در شكل اجزاى پراكنده شخصى در دست داشتند، در دسترس نبود . اوراق نزد ابوبكر و عمر باقى ماند و بعد از مرگ عمر به دخترش حفصه رسيد . عثمان در دوره خلافتش اوراق را از حفصه گرفت و آنها را در يك مجلد تدوين كرد . او نسخههاى چندى از آن را فراهم آورد و به بخشهاى مختلف جهان اسلام فرستاد، سپس دستور داد تا هر مجموعه ديگرى را از قرآن كه يافتند، بسوزانند . (16)
سراسر اين داستان تدوين قرآن را واقعيتى مسلم انگاشتهاند . آن گونه كه خواهيم ديد، اين ديدگاه مبنايىشد براى نظر متاخرترى كه مدعىبود متنقرآن كامل نيست .
در احاديث اهل سنت روايات فراوانى هست دال بر از دست رفتن بخشى از وحى قبل از آنكه ابوبكر جمعآورى قرآن را آغاز كند . به عنوان مثال، روايتشده است كه عمر يكبار دنبال آيهاى خاص از قرآن مىگشت كه به شكل مبهمى آن را به ياد داشت . وى با ابراز تاسف عميقى به ياد مىآورد كه تنها شخصى كه آيه را ثبت كرده بود در جنگ يمامه كشته شده است . در نتيجه، آن آيه از دست رفته است . (17)
ظاهرا عمر آيه ديگرى از قرآن را نيز درباره مجازات رجم براى افراد مسن به خاطر مىآورده است; (18) اما او نتوانست معاصرانش را قانع كند كه آن آيه را به قرآن بيفزايند; زيرا هيچكس ديگرى از نظر او حمايت نكرد، (19) زيرا كه مىبايست دو شاهد مىداشت تا مطلبش به عنوان بخشى از قرآن پذيرفته گردد، گرچه بعدها برخى ديگر از صحابه، از جمله عايشه، جوانترين همسر پيامبر، آن آيه را به ياد آوردند . (20)
به عايشه نسبت دادهاند كه گفته صحيفهاى داشته است كه دو آيه قرآن بر آن نوشته شده بود; يكى از آنها آيه رجم بود كه زير تختخوابش بود و بعد از وفات پيامبر، زمانى كه اهل خانه مشغول تشييع جنازه پيامبر بودند، حيوانى اهلى [داجن (21) ] داخل خانه شده، صحيفه را مىخورد . (22)
همچنين عمر آيات ديگرى را به خاطر مىآورد كه به نظر او از قرآن حذف شده (سقط) (23) يا از بين رفتهاند . يكى از آن آيات درباره وظيفهشناسى نسبتبه والدين (24) و ديگرى درباره جهاد بوده است . (25)
سه تن از رجال متخصص قرآن يعنى زيد بن ثابت، عبدالله بن عباس و ابى بن كعب از مدعاى وى درباره اين دو آيه حمايت كردند . (26)
انس بن مالك آيهاى را به ياد مىآورد كه در ايامى كه برخى از مسلمانان در نبردى كشته شده بودند، نازل شد، اما بعدها حذف گرديد . (27)
عبدالله، فرزند عالم و دانشمند عمر، (28) همچنين فقهاى بعدى، (29) مدعى بودند كه بخشى از قرآن پيش از جمعآورى آن از بين رفته است .
اخبار مشابهى خصوصا درباره مصحف عثمانى ذكر شده است . اين اخبار حكايت از آن دارند كه بسيارى از صحابه برجسته بخشهايى از وحى را كه آنان خودشان از پيامبر يا به شكل ديگرى شنيده بودند، در مصحف عثمانى نمىيافتند . به عنوان مثال، ابى بنكعب سوره بينه را به شكلى كه ادعا مىكرد از پيامبر شنيده است مىخواند . اين سوره شامل دو آيه ديگر بود كه در مصحف عثمانى ثبت نشده بودند . (30)
همچنين نظر وى اين بود كه متن اصلى سوره احزاب فزونتر بوده است; وى آيه رجم را به ياد مىآورد كه از متن اصلى حذف شده بود . (31)
از مدعاى وى زيد بن ثابت (32) و عايشه (كه گفت: در دوره پيامبر اين سوره سه برابر اندازه فعلى بود، گرچه وقتى عثمان قرآن را جمع مىكرد، تنها همين بخشى را كه در مصحفش موجود است، يافت) (33) و حذيفة بن يمان (كه هفتاد آيه را يافت كه از مصحف عثمانى حذف شده بود، آياتى كه خودش پيشتر، در دوره حيات پيامبر مىخوانده است) (34) حمايت كردند . همچنين به نظر حذيفه، سوره برائتبه شكل موجود در مصحف عثمانى تنها يا يكسوم (36) آن چيزى است كه در دوره پيامبر بود . مالك بن انس، محدث و فقيه برجسته قرن دوم و مؤسس مكتب فقهى مالكى، از همين نظر حمايت كرده است . (37)
همچنين رواياتى موجود است كه سوره حجر و نور اندازه متفاوتى داشتهاند . (38)
ابوموسى اشعرى دو سوره طويل را به ياد مىآورد (كه از هر يك فقط يك آيه را به خاطر داشت)، كه وى نتوانسته بود آنها را در مصحف عثمانى بيابد . (39)
يكى از دو آيهاى كه او به ياد مىآورد، اين بود: «اگر فرزند آدم دو دره از طلا داشته باشد، در جستوجوى دره سوم خواهد بود» . همچنين از ديگر صحابه چون ابى بنكعب، (40) ابن مسعود (41) و ابن عباس (42) وجود اين آيه نقل شده است . مسلمة بن مخلد انصارى دو آيه ديگر را نيز ذكر كرده است كه از مصحف عثمانى حذف شده بودند . (43)
عايشه فراتر رفته و آيه سومى را نيز ذكر كرده است . (44)
دو سوره كوتاه، مشهور به حفد و خلع، در مصحف ابى بن كعب، (45) ابنعباس و ابوموسى و ديگر صحابه (48) آشنا بود، گرچه هيچ اثرى از اين دو در مصحف متداول يافت نمىشود . در مصحف ابنمسعود سوره حمد و سورههاى فلق و انشقاق نبوده است، (49) گرچه در اين مصحف، كلماتى اضافى و عباراتى بود كه در مصحف عثمانى حذف شده بود . (50)
همچنين او و بسيارى از صحابه ديگر آياتى را در مصحفهايشان ثبت كردهاند كه با مصحف عثمانى تفاوت داشته است . (51) به همينگونه، اخبار فراوانى روايتشده است كه على (ع)، بعداز وفات پيامبر، تمام بخشهاى قرآن را گردآورد (52) و آن را برصحابه پيامبر عرضه كرد، اما آنان آن را رد كردند و وى مجبور شد مصحفش را به خانه برگرداند; (53) اين اخبار متضمن ايننكتهاند كه تفاوتهاى چشمگيرى بين مصحفهاى مختلف قرآن وجود داشته است .
عموما در سنت اسلامى - كه مبتنى بر حافظه جمعى نسلهاى نخست مسلمانان و صرفا برخى اخبار واحد است - اين مطلب پذيرفته شده است كه مصحف رسمى قرآن را عثمان نشر داد و همو ديگر قرائتهاى قرآن را تحريم كرد . مسلما تفاوتهايى بين مصحف عثمانى و ديگر مصحفهاى قديمى بوده، همانطور كه بين خود مصحفها نيز تفاوتهايى بوده است . سواى مسائل ديگر، اين تفاوتها بود كه ضرورت تدوين مصحف عثمانى و متن مورد پذيرش همگان را پديد آورد .
مىتوان پذيرفت كه افرادى مرتبط و نزديك با پيامبر، خصوصا آنانى كه در مكه در سالهاى اوليه به ايشان پيوسته بودند، هنوز اجزايى از وحى را به ياد داشتهاند كه پيامبر آنها را از قرآن ندانسته بودند . همچنين احتمال مىرود كه مصحف على (ع)، كه يكى از كاملترين و معتبرترين (موثقترين) مصحفها بوده، به عنوان مصحف رسمى به عثمان پيشنهاد شده باشد، اما او آن را رد كرده و ترجيح داده است، اجزاى همه مصحفهاى موجود را جمعآورى و تدوين كند . اين امر موجب گرديد كه على (ع) نيز از ارائه مصحفش براى تدوين مصحف عثمانى خوددارى كند . روايتشده است كه عبدالله بن مسعود صحابى نيز از جريان تدوين كناره گرفت و از ارائه مصحف خويش خوددارى كرد . (54) روايت پيشگفته درباره تدوين نخستين مصحف قرآن از جهات ديگرى ابهام دارد . (55)
اين خبر علىرغم اهميتش در هيچيك از كتابهاى فقهاى قرن دوم و اوايل قرن سوم هجرى يافت نمىشود . (56) ظاهرا برخى جزئيات داستان بعد از زمانى شكل گرفته كه عثمان دستور تدوين مصحفى را داده است . (57) اخبار چندى به صراحت گوياى اين است كه قبل از زمان عثمان هيچ تلاشى براى جمعآورى قرآن انجام نشده است (58) اين مطلب را ظاهرا خبر دال بر تدوين و گردآورى قرآن توسط عثمان تاييد مىكند . (59) صورتهاى ديگر داستان از تناقضات مهمى درباره برخى از جزئيات مهم پرده برمىدارد; نام صحابىاى كه به تنهايى شهادت داد و شهادتش پذيرفته شد (60) و آيات خاص مورد بحث (61) متفاوتاند . همچنين اين روايات متناقض نقشى را به زيد بن ثابت در جريان تدوين قرآن نسبت مىدهند . (62) افزودن داستان پذيرش شهادت يك نفر با ذكر داستان آشنا و متداول درباره خزيمه ذوشهادتين، كه گفته شده پيامبر شهادت او را معادل گواه دو نفر مىدانست، تلاش روشنى استبراى مقبولتر كردن داستان . (63) در نقل متفاوت اين داستان، كه در آن گواه را فردى مجهول از انصار دانستهاند، گفتهاند عمر شهادت او را بر اين اساس پذيرفت كه فحواى آيهاى كه او عرضه داشته بود، بنا به نظر عمر صحيح بوده است، زيرا پيامبر را با صفاتى توصيف مىكرد كه در ايشان بود . (64) در روايات ديگرى گفته شده است كه آيه يا آيات ديگرى نيز پذيرفته شده بودند، زيرا عمر، (65) عثمان (66) يا زيد (67) خودشان شهادت داده بودند كه اين آيات را از پيامبر شنيدهاند . خليفه معمولا دستور مىداد، شهادت هر كسى پذيرفته گردد، مشروط به اين كه فرد سوگند ياد كند آيهاى را كه براى تدوين عرضه داشته، از پيامبر شنيده است . (68) با اين حال، داستان با اخبار فراوان و بىشمارى كه مىگويد (69) شمارى از صحابه، به ويژه على و عبدالله بن مسعود و ابى بن كعب، قرآن را در ايام پيامبر تدوين كردهاند، تعارض دارد . (70) افزون بر اين، ظاهرا جعل اين داستان تلاش آشكار و مشكوكى بوده است تا به واسطه تدوين قرآن (متن رسمى اسلامى) و با بركنار كردن على از اين جريانها، به نحوى وجههاى براى سه خليفه اول فراهم آورد .
چون اين نكته اخير با اخبار پيشگفته درباره تدوين قرآن بعد از وفات پيامبر به دست على (ع) تطبيق داده شود، ممكن است موجب روشن شدن خاستگاههاى داستان گردد . با در نظر گرفتن برخى مباحثسياسى صدر اسلام و مباحث جدلى - منازعهاى بعدى در درون جامعه اسلامى، مىتوان از وجود جريان چندمرحلهاى شكلگيرى آن سخن گفت . ظاهرا شايعه بسيار متداولى در سده اول هجرى وجود داشته است، مبنى بر اين كه على (ع) بعد از وفات پيامبر در انجمن عامى كه در آن، ابوبكر به جانشينى پيامبر انتخاب گرديد، حضور نداشته و بعدها با ابوبكر بيعت كرده است . از ايام گذشته، هواخواهان على (ع) اين تاخير در بيعت را بازتابى از راضى نبودن على (ع) از انتخاب ابوبكر تاويل كردهاند . چنين استدلالى بهكار رفته است تا اساسى باشد براى حمله به اجماع ادعايى صحابه كه طرفداران خلفا به عنوان اساس مشروعيت جانشينى ابوبكر بدان استناد كردهاند . محتمل است كه اين نظر در دورانهاى بسيار كهن ظاهر شده باشد، شايد قبل از سقوط امويان در اوايل قرن دوم، زمانى كه منازعات فرقهاى در جامعه اسلامى ظاهر شده بود . (71) با سقوط امويان ممكن نبود كه موضع على (ع) براى مدت زمان بيشترى ناديده انگاشته شود و مىبايست پاسخى بدان داده مىشد . بسيارى از روايات در توضيح اين كه چرا على (ع) در بيعتبا ابوبكر حضور نداشته است، گفتهاند على (ع) بعد از وفات پيامبر براى تدوين قرآن از زندگى اجتماعى كناره گرفت . (72) بنابراين، كاملا محتمل است (73) كه اين اخبار به عنوان پيشزمينههايى در حمايت از وجود چنين نظرى جعل شده باشد، (74) به عنوان استدلالى از سوى اهلسنت كه تاخير على (ع) به علت عدم رضايتش نبوده است . در عوض، نقل است كه چون ابوبكر از على (ع) پرسيد: «چرا بيعت نمىكنى، آيا از انتخاب من ناراضى هستى؟» على در پاسخ گفت كه سوگند ياد كردهام ردا بر تن نكنم جز براى حضور در نماز جماعت تا زمانى كه همه اجزاى قرآن را گردآورى كنم . (75)
با اين همه، اين داستان مشكلات ديگرى براى حاميان خلفا به وجود آورد، زيرا فضيلت ديگرى بر فضايل على مىافزود، كه شيعيان آن را شاهدى بر درستى ادعاى خلافتش مىگرفتند . علاوه بر همه فضايل، على (ع) در اين زمان فردى بود كه امر مهم تدوين قرآن را بعد از وفات پيامبر برعهده داشت . (76) اين مسئله حربه بالقوهاى در دست هواداران على (ع) در منازعات فرقهاى بود . ممكن است كه پيروان على پيشتر، از اين داستان براى رد استدلالهاى عثمانيه در اين باره كه عثمان قرآن را گردآورى كرد، استفاده كرده باشند . چنين استدلالى براى عثمانيه چالش جديدى پديد آورد، و همانند موارد بسيار ديگرى كه درصدد تضعيف دعاوى شيعه بر افضل بودن على (ع) و اهل بيت پيامبر برآمده بودند، به جعل حديث پرداختند . برخى از مثالها در ذيل آمده است: (77)
1 . در اخبار فراوانى آمده است كه پيامبر آنگاه كه بين پيروانش پيمان برادرى مىبست، (78) على را به برادرى خود برگزيد . (79) روايات متضادى اين شان را براى ابوبكر قائل شدهاند . (80) اما اين مورد وفاق است كه پيامبر بين ابوبكر و عمر عقد برادرى بست . (81) در اخبار فراوان ديگرى نقل شده است كه پيامبر فرمود اگر من بخواهم دوستى برگزينم ابوبكر را برمىگزينم . (82) به نظر مىرسد اين اخبار براى مقابله با اين مدعا كه پيامبر على را به برادرى برگزيد، جعل شده باشند .
2 . پيروان على ايشان را برترين صحابى پيامبر مىدانند . به واقع، از شواهد بسيارى در تاريخ حيات پيامبر برمىآيد كه على يكى از برجستهترين صحابه بوده است، اما در خبرهايى كه داراى گرايش عثمانىاند تاكيد شده است كه در زمان حيات پيامبر، تنها ابوبكر، عمر و عثمان افراد برجستهاى بودند و ساير صحابه هيچ تفاوتى در شان و منزلت نداشتند . (83)
3 . در خبر متواترى از پيامبر نقل شده است كه ايشان دو نوه خود حسن و حسين، فرزندان فاطمه (س)، را سرور جوانان بهشتخواندهاند . (84) در خبر ديگرى از پيامبر تعبير مشابهى درباره على (ع) به كار رفته است . (85) خبرى در مقابل، ابوبكر و عمر را سرور افراد ميانسال بهشت معرفى مىكند . (86)
4 . در نقل بسيار متداولى به پيامبر منسوب است كه گفتهاند من شهر علمم و على باب آن است . (87) خبرى در مقابل، ابوبكر را اساس شهر، عمر را ديوار و عثمان را سقف شهر علم مىنامد . (88)
5 . روايتشده است كه در سالهاى نخست اقامت پيامبر در مدينه، صحابه براى اينكه راحتتر در نماز جماعت پيامبر حاضر شوند، خانههايشان را در اطراف مسجد پيامبر ساختند و درهاى خروجى خانههايشان را به مسجد گشودند . بر اساس نقل متواترى، پيامبر بعدها دستور داد كه همه درها بسته گردد، جز در خانه على (ع) كه درواقع درى بود كه به خانه دختر پيامبر منتهى مىشد . (89) از اينرو، اين استثنا در مقام بيان فضيلتيا جايگاهى خاص براى على نيست; با وجود اين، در روايت متضادى گفته شده كه اين در خانه ابوبكر بود كه مستثنا شد . (90)
6 . همگان به اتفاق پذيرفتهاند كه در مراسم مباهله كه در اواخر حيات پيامبر بين ايشان و مسيحيان نجران رخ داد، (91) ايشان همراه با اهل بيتشان، يعنى على و فاطمه و دو پسرشان، حضور يافتند . (92) پيامبر در اين مسئله از سنت موجود در رسوم جامعه عربى در نفرين دوطرفه (مباهله) كه مستلزم حضور هر گروه همراه با اهلبيتش بود، پيروى كرد . با وجود اين، در روايت متضادى گفته شده كه پيامبر در مباهله با ابوبكر، عمر و عثمان و خانوادههاى آنها حضور يافت . (93)
7 . در خبر متواترى گفته شده است كه پيامبر فاطمه و على و دو فرزندشان را اهل بيتخود خواند . (94) اين تعريف را تقريبا همه رجال قديمى مسلمان پذيرفتهاند . (95) با اين حال، در خبرى با گرايش آشكار عثمانى گفته شده كه پيامبر گفته است على و حسن و حسين و فاطمه اهل بيت من هستند و ابوبكر، عمر، عثمان و عايشه اهلبيتخدا . (96) مىتوان با اطمينان تصور كرد كه چنين شيوهاى در جعل حديث در اخبارى كه درباره تدوين قرآن به دست على (ع) است نيز دنبال شده و داستان مورد نظر (تدوين قرآن توسط عثمان) بخشى از مجادلهاى است كه برضد شيعه جعل شده است . به نظر مىرسد فرآيند اين جعل با اظهار اين مطلب كه به جز عثمان هيچيك از صحابه قرآن را جمعآورى نكردند (97) آغاز شده باشد . برخى با تاكيد بيشترى گفتهاند على (ع) پيش از آنكه قرآن را گردآورد، در گذشت . (98) (به واقع، نه تنها على شاهد تدوين قرآن بود، كه او تا سالهاى بعد از تدوين مصحف رسمى نيز زنده بود) . در خبر ديگرى گفته شده است كه نخستين شخصى كه قرآن را تدوين كرد، سالم غلام ابوحذيفه بود . وى بعد از وفات پيامبر سوگند ياد كرد كه ردايش را نپوشد تا آن زمان كه قرآن را جمعآورى كند . (99) اين گفته در اخبار ديگر منسوب به على (ع) است . سالم را از كسانى شمردهاند كه جانشان را در نبرد يمامه از دست دادند . (100) اخبار ديگرى بهصراحت، نخستين كسى را كه قرآن را جمعآورى كرد، ابوبكر دانستهاند . (101) استفاده از عقيده رايج ميان مسلمانان كه تدوين مصحف رسمى را عثمان انجام داد، و زيد بن ثابت هماهنگكننده اين امر بود، با افزودن نقش ابوبكر در تدوين قرآن پروبالى گرفت و به آنجا منتهى شد كه پيشتر اشاره كرديم . در اين روند، نقشى براى عمر نيز در نظر گرفته شد .
شايعات قديمى مبنى بر اينكه برخى از صحابه بخشهايى از وحى را به ياد مىآوردند كه در مصحف عثمانى يافت نمىشد، محتملا از ذهنها محو شده و توجهات به مصحف عثمانى معطوف گرديده بود، حتى قبل از آنكه داستانى كه پيشتر ذكر شد، ساخته شود . با تثبيت اين نظر كه هيچ متن كاملى از قرآن در زمان وفات پيامبر وجود نداشته است، ممكن بود وثاقت قرآن به عنوان متن مقدس اسلامى كه مسلمانان با هر گرايشى و از هر فرقهاى آن را مىپذيرفتند، مورد تحدى قرار گيرد . با وجود چنين مشكلاتى، داستانهايى در بين اهلسنت رواج يافت (102) و آنها را بسيارى از راويان ثقه روايت كردند . در طول زمان مطالبى درباره قول به نقصانها و تغييرها در قرآن تا بدان حد زياد شد كه به شكل تكنگارىهاى گستردهاى در ادبيات اهل سنت تجلى يافت . (103) بنابراين، اين نظر كه مصحف عثمانى ناقص است، نتيجه منطقى روايتى است كه به احتمال زياد در مقام تلاشى فرقهاى از سوى سنيان جعل شد و بنابراين در ابتدا مفهومى كاملا سنى داشت . (104) جنبههايى از اين نظر مثل اين ادعا كه مطالب غيرقرآنى به مصحف عبدالله بن مسعود افزوده شده بود (105) حمايت هيچيك از فرقههاى اسلامى را به دنبال نداشت . (106) نظر قائل به وجود اجزاى غير قرآنى زمينهاى براى گروه كوچك خارجىمذهب ميسونيه فراهم آورد كه ادعا كند سوره يوسف جزئى از قرآن نيست . (107)
نهايتا اين تلاش منتهى به بروز مشكلاتى براى اهل سنتشد و مخالفانشان در منازعات جدلى، استدلال تازهاى برضد ايشان مبنى بر تغيير در مصحف عثمانى يافتند . اين مسئله در مورد شيعه كاملا درست است كه ترديدهايى درباره شرايطى كه مصحف عثمانى رواج يافت، داشته است و اينكه ممكن است تصرفات چندى در گردآورى قرآن بهدست كسانى كه مسئول تدوين بودهاند، رخ داده باشد . در مواجهه با اين تحدى، فقهاى سنى بعدها به دورى گزيدن از نقل اين اخبار روآوردند و در عوض بر عدم تحريف قرآن تاكيد كردند . آنان بعدها نقل و ارجاع به اين اخبار قديمى را ممنوع كردند، حتى اگر سلسله روات ثقه خودشان آنها را نقل كرده بودند . (108)
بنابراين، عقيده به تحريف قرآن كه در بين جامعه اهل سنتشكل گرفته بود، به تدريجبه صورت ادعايى بىاساس و ضد سنى تبديل شد . با وجود اين، اهل سنت نمىتوانستند از همه احاديث اينگونه چشمپوشى كنند، زيرا بسيارى از آنها را سلسله راويان ثقه و مقبول نقل كرده بودند . سنيان تقسيمبندى جديدى را از نسخ به منظور توجيه عدم وجود مطالب حذف شده از مصحف عثمانى ارائه كردند . اين نظر بيانگر اين بود كه با وجودى كه خود آيه حذف شده است، هنوز مردم آن را به خاطر دارند . (109) اين نظر تا زمان حاضر، صحيح تلقى مىشود . (110)
در انديشه تشيع، بنياد ايمان بر ولايت ائمه و خاندان پيامبر است (عترت يا اهل بيت .) ولايت مهمترين عنصر و برترين جزء شريعت است . (111) شيعيان نخستين به تقواى بىمانند على (ع)، فاضلترين جانشين پيامبر، و پس از وى ائمه كه از نسل اويند به مثابه حاكمان حقيقى زمانشان اعتقاد داشتهاند، گرچه قرآن اشاره صريح و بىابهامى به هيچيك از اين موارد ندارد . در حقيقت، ستيزهگران فرقهاى قديمى مكرر اين سؤال را بيان كردهاند: اگر على و اولادش واقعا داراى اهميت اساسى بودند، چرا اسم آنان و موقعيتهاى دينىشان به صراحت در قرآن ذكر نشده است؟ (112) در برخى اخبار سنى درباره تدوين قرآن اشاره شده است كه روايت قديمى مصحف عبارتهايى داشته است كه نام على (ع) و جايگاه مهم اهل بيت پيامبر كه در مصحف عثمانى حذف شدهاند، در آن وجود داشته است . مىتوان به موارد ذيل اشاره كرد:
1 . سوره مائده، آيه 67: «اى پيامبر آنچه از سوى پروردگارت بر تو وحى گرديد، بر مردم بخوان و اگر چنين نكنى رسالتخود را به اتمام نرساندهاى و خداوند تو را از شر مردمان در امان مىدارد» . روايات سنى (113) و شيعى اشاره دارند كه اين آيه در آخرين حج پيامبر در سال دهم هجرى و در مكه در بيان فضيلتخاص على (ع) وحى شد و پيامبر متعاقب نزول آن، على (ع) را مولاى مسلمانان اعلام كرد .(البته در اين كه كلمه «مولا» در اين عبارت به چه معناست، اختلاف وجود دارد) . با وجود اين، نام على (ع) در آن آيه يا در هيچ جاى ديگر قرآن ذكر نشده است . با اين حال، در روايتى سنى گفته شده: در مصحف ابنمسعود نام على (ع) به صراحت در اين آيه ذكر شده است . وى آيه را اين گونه قرائت مىكرده است: «اى پيامبر، بيان نما آنچه بر تو از سوى پروردگارت فرستاده شده است كه على ولى مومنان است .» (114)
2 . سوره آلعمران، آيه 33: «خداوند آدم و نوح و اهل بيت ابراهيم و اهلبيت عمران را بر همه جهانيان برگزيد» . در مصحف ابنمسعود اين فهرستشامل اهلبيت پيامبر نيز مىشده است . (115)
3 . سوره واقعه، آيه 10- 12: «و سبقتجويان بر پذيرش ايمان، فراتر از ديگر ايمانآورندگان هستند . آنان به بهشت نيز نزديكترند» . سوره مومنون، آيه 8- 11: «آنان كه ايمان و امانتهايشان را حفظ كردند و نماز به جا آوردند، آنان وارثان بهشتاند كه تا ابد در آن خواهند بود» . در مصحف ابنمسعود و ابى بن كعب و ربيع بن خثيم عبارت متفاوتى وجود داشته است كه اجزاى اين دو آيه را به هم وصل مىكرده است: «و پيشگامان در ايمان آوردن به پيامبر، على و اولاد وى هستند، كسانى كه خداوند آنان را از ميان صحابه پيامبر برگزيد و آنها را بر ديگران مولا نمود; آنانى كه پيروز خواهند بود و بهشت ابدى را به ارث خواهند برد» . (116)
4 . سوره فرقان، آيه يكم: «بركت از آن كسى است كه قرآن
ا بر بندگانش فرستاد تا از بهر بندگانش بيمدهنده باشد» . در مصحف ابى بن كعب، آيه با اضافاتى اين گونه بوده است: «بركت تنها از آن كسى است كه قرآن را بر پيامبر و اهل بيتش فرو فرستاد كه دانش فهم كتاب را به ارث بردهاند; همانا آنان بيمدهندگانى براى عالمياناند» . (117)
5 . سوره نور، آيه 35: «خداوند نور آسمان و زمين است . مثل نور خداوند همانند چراغدانى است كه در آن، چراغى پرفروغ باشد; آن چراغ در حبابى قرار گيرد، حبابى شفاف و درخشنده همچون يك ستاره فروزان; اين چراغ با روغنى افروخته مىشود كه از درخت پر بركت زيتون گرفته شده است» . در مصحف ابنمسعود بيان متفاوتى در اين مورد ثبتشده است كه: «نور كسانى كه به او ايمان آوردند و اهل بيت پيامبرش را دوست دارند همانند چراغى است . . .» (118)
همچنين گفتهاند كه ذكر و ياد على (ع) و اهلبيت پيامبر در مصحفهاى قديمى در عبارتهاى ديگرى از قرآن ذكر شده است . به عنوان مثال، در مصحف ابنمسعود در آيه 25 سوره احزاب، (119) آيه 56 سوره احزاب (120) (مورد دوم در مصحف معاذ بن جبل نيز وجود داشته است)، (121) آيات 22 و 23 سوره شورا، (122) آيه هشتم سوره حشر، (123) آيه 14 سوره صف (بر طبق قرائت ربيع بن خثيم (124) )، آيه 26 سوره مدثر، (125) و آيه چهارم سوره قدر نام على (ع) ذكر شده است . (126) چنين اخبارى براى متكلمان قديمى شيعه سلاح آمادهاى براى مسكوت كردن مخالفانشان شد تا استدلال كنند اگر متن قرآن تبديل نشده بود، مردم به روشنى مىتوانستند در قرآن، برهانهايى دال بر حق اهلبيت پيامبر را ببينند . (127) اشاره به قرائتهاى مختلف سنيان مكرر در منازعات فرقهاى بين سنيان و شيعيان ظاهر مىگردد در روايات سنيان درباره تدوين قرآن ادعا مىشود كه بخشى از قرآن به دليل مرگ حافظان آنها از دست رفتيا حيوانى اهلى صحيفه كاغذى را كه بر روى آن آيات قرآن نوشته شده بود، خورد . ادعاى سنيان درباره اندازه اصلى برخى سورهها در كتاب سليم بن قيس (اثرى اصالتا شيعى از قرن دوم) در منازعه جدلى برضد سه خليفه نخست ذكر شده است . (128)
دو تن از مشهورترين متكلمان شيعى اواخر قرن دوم هشام بن حكم (129) و هشام بن سالم (130) ظاهرا از اين ديدگاه سنى درباره تحريف قرآن، در منازعات فرقهاىشان استفاده كردهاند . گفته شده ابوعيسى وراق (م247ه/62- 861م) متكلم مجادلهگر با گرايشهاى شيعى كتابى با عنوان الحكم على سورة «لم يكن» نوشته است . (131) عنوان اين كتاب دلالت دارد كه مؤلف برضد سنيان (132) درباره حذفهايى از سوره بينه از روايات خودشان استفاده كرده، كه برخى معتقد بودند شامل اخبارى برضد برخى از اشراف قريش بوده است . (133) محتملا برخى مجادلهگران شيعى به اين اخبار استناد كردهاند تا ثابت كنند كه اين سوره شامل برخى از صحابه نيز مىشده است . فضل بن شاذان نيشابورى (م 260ه/873م) بخش مفصلى از كتاب الايضاح را به حمله بر حشويه (اهل حديث) از اهل سنتبه سبب نقل اين نوع روايات كه وثاقت و اعتبار قرآن را زير سؤال مىبرد، اختصاص داده است . (134) همچنين او اساس استدلالهاى حشويه را بر آنچه معتقدند سنت پيامبر است، با اين پرسش مورد تحدى قرار مىدهد: «آيا اين بدان معنا است كه شما بخش اعظمى از قرآن را از دست دادهايد، در حالى كه معتقديد سنت [روايات پيامبر ] را حفظ كردهايد؟» (135)
بايد اشاره كرد كه تا نيمه نخست قرن سوم نظريات و اخبارى چون رواياتى كه محدثان اهلسنت نقل و تاييد مىكردند، هيچ جايى در جريان عمده تشيع نيافته بود . مدرك مشابهى را مىتوان از گفته حارث بن اسد محاسبى (م243ه/8- 857م) در مورد شيعيان زمانش استنباط كرد . محاسبى مىگويد: «شيعيان بر عثمان به دليل سوزاندن مصاحف و بخشهايى از قرآن جز مصحفى كه خود تدوين كرده بود، ايراد مىگيرند» . (136) بر اساس نقل محاسبى، شيعيان براساس مبانى فقهى از عثمان خرده مىگرفتند كه سوزاندن قرآن بدعتى ناروا و مستلزم بىاحترامى به وحى مكتوب بوده است . (137) اين نظر با اين عقيده فقهى شيعى تاييد مىشود كه اجزايى از قرآن كه ديگر نمىتوان از آن استفاده كرد، بايد دفن گردد يا با آب شسته شود، اما سوزانده نشود . نظر پنهانشده پشت اين عقيده آشكارا مبتنى بر ارتباط بين آتش و گناه و اشاره به اين است كه به آتش انداختن قرآن گناه است و بر ناروايى سوزاندن كتاب با آتش دلالت دارد و اينكه قرآن را بايد از سوزاندن دور داشت . (138)
محاسبى اشارهاى به حمايتشيعيان از نظر حذف و تبديل در متن قرآن ندارد . موضع جاحظ متكلم در اين مسئله همانند روايت محاسبى صوفى است; وى شيعيان زمانش را متهم مىكند كه از اين نظر طرفدارى مىكنند . (139) اين نقلها متضمن اين نكتهاند كه در آثار قرون سوم هنوز مسئله تحريف قرآن موضوعى جدلى و مورد اشاره متكلمان شيعه بوده است و بخشى از جامعه شيعى كه جاحظ متكلم با آنان تماس داشته، آن را در منازعات بين فرقهاى با معتزله به عنوان تمهيدى در مقام جدل با معتزله طرح مىكرده است، اما عقيده تمام جامعه شيعى نبوده است تا محاسبى بتواند به آن اشاره كند .
ائمه و فقهاى شيعه در قرن دوم عقيدهاى را كه متضمن تبديل متن قرآن بود، رد كردند . اين نكته به خوبى با اين واقعيت مدلل مىگردد كه در فهرست طويل شكوههايشان برضد سه خليفه، به هيچوجه اتهام دستبردن به متن قرآن بيان نشده است . (140) شكوه آنان بيشتر اين بود كه خلفا و پيراوانشان متن قرآن را حفظ، اما معناى آن را تحريف كردند . (141) تلاش ائمه براى جلوگيرى از مشكلاتى بود كه ممكن بود به واسطه روايات سنى كه پيشتر بدانها اشاره شد، پديد آيد . به عنوان مثال، آنان در برخى موارد، روايات را به گونهاى تاويل مىكردند كه وثاقت مصحف عثمانى را تاييد مىكرد . به عنوان مثال، نقلى از امام على (ع) گوياى اين نكته است كه بخشى از قرآن درباره اهل بيت پيامبر سخن مىگويد و بخش ديگر درباره دشمنانشان . (142) اين دو دستهبندى درباره مصحف عثمانى ممكن بود اين ترديد را پديد آورد كه بخشهايى از قرآن محتملا به دلايل سياسى از متن حذف شده باشد، گرچه در حديثى از ائمه، تفسير مخالفى از گفته على (ع) بيان مىشود . بر اساس اين تفسير، هر آيهاى در قرآن، كه درباره خوبىها است، به اهلبيت پيامبر، و هر آيهاى كه ناظر به شر است، به دشمنان اهلبيت اشاره دارد . (143) در احاديث ديگرى از ائمه، اين مدعا كه در روايات قديمى سنيان مطرح شده كه نام على (ع) و اهل بيت پيامبر اساسا در آيات گوناگون وجود داشته است، رد مىشود . بر اساس اين روايات، على و اهلبيتسبب نزول برخى از آيات بودهاند . (144)
قرائت ابنمسعود را ائمه رد كردهاند، (145) قرائتى كه در برخى موارد از اساس با مصحف عثمانى تفاوت مىكرد . اخبار بىشمارى كه از ائمه نقل شدهاند هيچ ترديدى باقى نمىگذارند كه ايشان به وثاقت قرآن محفوظ در مصحف عثمانى اعتقاد داشتهاند . آنان به پيروانشان تعليم مىدادند كه قرآن را به عنوان كلمه قطعى خداوند (146) و والاترين مرجع دين (147) و معيارى براى بررسى كذب روايات پيگيرى كنند . (148) خطايى در قرآن وجود ندارد . ائمه بيان داشتهاند: «قرآن حبل متين الهى است و به دوره خاصى اختصاص ندارد، بلكه برهان ابدى و حقيقت جامعى براى همه افراد بشر است» . (149)
تنها جايى كه نظر ائمه با مصحف عثمانى اختلاف داشت، در سورههاى ضحى و انشراح، و قريش و فيل بود . ائمه (150) و به دنبال آنان، فقهاى شيعى تا زمان حاضر، (151) مدعىاند و هميشه به صراحت گفتهاند كه سوره فيل و قريش آنگونه كه از مصحف ابى بن كعب برمىآيد سوره واحدى هستند . (152) به همينگونه، آنان دو سوره ضحى و شرح را دو بخش از يك سوره واحد مىدانند; اين نظر را برخى از رجال سنى چون عمر عبدالعزيز و طاووس بن كيسان تابعى نيز تاييد كردهاند . (153)
با وجود اين، در گذر زمان بسيارى از قرائتها، روايات و نظرات سنيان، به احاديثشيعه راه يافت و بهخطا، به ائمه منسوب گرديد . روشن است كه بسيارى از اين روايات شيعى دقيقا رونويسىهايى از مطالب ذكرشده در ادبيات حديثى اهل سنت است كه در كتابهايشان يافت مىگردد، از جمله قرائت ابنمسعود كه اهلبيت پيامبر را همراه با اهلبيت ابراهيم و آل عمران در آيه سى و سوم آل عمران ياد كرده است . (154) نمونه ديگر آن، ذكر اهلبيت در ديگر موارد (155) با داخل نكردن نام على (ع) در آيات چندى (156) و اين ادعاست كه آيات قرآنى در متن اصلى از نظر تعداد فزونتر از قرآن فعلى بودهاند . (157) و اينكه متن اصلى قرآن آيه رجم را در برداشته است، (158) و آيه ادعايى دو دره طلا (159) در سوره احزاب (160) و طولانىتر بودن سوره احزاب (161) و سوره بينه (162) در آغاز، همه اين نظرات تقريبا براى دو سده در بين اهلسنت رواج داشت . تنها تفاوت اين بود كه در اين زمان در كتب شيعى با استناد به برخى از رجال شيعه و گاهى با سلسله سند رجال غير شيعى اما متمايل به شيعه (متشيع) يافت مىشدند . (163)
عامل ديگر كه ظاهرا در ورود اين نوع احاديثبه ادبيات شيعى سهم داشته، علاقه خاص پيروان برخى جريانهاى الحادى غلو در ميان فرقههاى شيعه بوده است . (164) غلات از اين اخبار در منازعات مذهبى با شيعيان معتدل معاصر خود بهرهبردارى كردهاند . بسيارى از روايات سنى درباره تحريف قرآن و به واسطه راويان حديث چون احمد بن محمد سيارى (165) (او مرجع نهايى بيش از يك سوم همه روايات درباره اين موضوع در كتب شيعه است) (166) و محمد بن حسن بن جمهور عمى بصرى (167) (هر دو در ميانه قرن سوم مىزيستهاند) و مفضل بن عمر جعفى (168) و يونس بن ظبيان (169) و منخل بن جميل كوفى (170) (همگى از رجال اواخر قرن دوم) به ادبيات شيعه وارد شده بود . همه اين افراد به آراى غلو و گرايشهاى الحادى معروف بودند و به دليل همين نظرات، از جريان غالب تشيع در زمانشان و همچنين در زمانهاى بعد كنار نهاده شدند . (171)
اساسا به واسطه تلاشهاى مقاوم گروههاى غلو در داخل جامعه شيعه، تمام مطالب مربوط به اين موضوع به شكل شگفتانگيزى در نيمه نخست قرن سوم هجرى بر مبناى روايات مورد پذيرش رجال اهل سنت - كه الگويى همانند با احاديثسنى را دنبال مىكرد - شكل گرفت . غلات تلاشهاى بيشترى در ديگر موارد مشابه، كه نام على (ع) يا اشارهاى به اهلبيت پيامبر مىتوانست در آيه اضافه گردد، انجام دادند . به منظور طرح اين مدعا كه مورد يا مواردى عمدا از قرآن حذف شدهاند، نفوذ جامعى از اين تلاشها در كتاب القراءات سيارى (كه به كتاب التنزيل و التحريف نيز مشهور است) در دسترس است .
در آغاز ميانه قرن سوم، بسيارى از محدثان شيعى به پذيرش وثاقت اين اخبار تمايل داشتند . آنان همانند همتايان سنىشان، مدعى بودند كه در قرآن حذف و تبديلهاى صورت گرفته است . محدثانى چون على بن ابراهيم قمى (زنده به سال 307ه/19- 920م) و سعد بن عبدالله اشعرى (م299- 301ه/12- 914م) آشكارا در زمره اين گروهاند . ديگر فقها به نقل رواياتى كه درباره اين موضوعاند بسنده كردهاند، بدون اينكه توضيح دهند آيا به وثاقتشان اعتقاد دارند يا خير . اين فقها عبارتاند از محمد بن مسعود عياشى (اواخر قرن سوم)، محمد بن يعقوب كلينى (م329ه/941م)، محمد بن عمر كشى (اوايل قرن چهارم) و محمد بن ابراهيم نعمانى (متوفاى حدود 350ه/961م .) (172) با اين همه، اتفاق نظرى درباره اين مسئله ميان محدثان شيعى نبوده است; به عنوان مثال، فقيهى چون ابنبابويه (م381ه/1- 992م) كه نماينده شاخه عالمتر مكتب محدثان است (173) و نظراتش غالبا بيانگر ديدگاه آنان است، اين نظر را قويا رد مىكند . جايگاه ابنبابويه همچنين موجب روشن شدن عقيده غالب ميان معاصران شيعىاش مىگردد . او مىنويسد:
عقيده ما اين است كه قرآنى كه خداوند به پيامبرش محمد - صلىالله عليه و آله - وحى كرده است همان قرآن مابين الدفتين است و همان است كه در دست مردم است و بيشتر از آن نيست . . . هر كسى كه مىگويد ما عقيده داريم قرآن بيشتر از متن كنونى است، دروغگو است . (174)
همچنين در كتب ملل و نحل اهل سنت نيز به عدم اتفاقنظر فقهاى شيعه آن دوره اشارهاى وجود دارد . ابوالحسن اشعرى (م334ه/936م) در مقالات الاسلاميين در خبرى، نظر شيعيان زمانش را در مورد اين مسئله به دو گروه تقسيم مىكند: (175)
گروهى معتقدند بخشهايى از اصل قرآن حذف شده است، گرچه امكان نداشته كه به متن، چيزى اضافه و يا در متن دستكارى شده باشد، و گروه ديگرى هر تغييرى را انكار مىكنند . (176)
در تذكرى درباره اختلاف ميان شيعيان در اين مسئله، شريف مرتضى (م436ه/1044م)، شيعيانى را معرفى مىكند كه از نظر همتايان سنى خود در اين مسئله حمايت كردهاند . اين افراد گروهى از محدثاناند كه نمىدانستند چه مىگويند و يا به كجا مىروند . آنان هميشه پيرو و دنبالهرو روايات و مطيع بىتعقل آنچه نقل شده است چه درست و غلط، بدون تامل و درنگى هستند و ديدگاهشان ارزش هيچ توجهكردنى ندارد . (177) سيدمرتضى ادامه مىدهد: «در نظريات فقها، متكلمان و مناظرهگران عقلگراى مذهب ما چون ابوجعفر ابنقبه، ابوالاحوص، نوبختيان (178) و اعقاب و اسلافشان، هيچگاه به عقيدهاى درباره تاييد نقصان قرآن برنمىخوريم» . (179) نظر محدثان به زودى در مقابل حملات فقهاى شيعه قرن چهارم رو به انحطاط نهاد و نهايتا در دهههاى نخستين قرن بعدى در نتيجه شكست از مكتب فكرى - عقلى شيعه از صحنه حذف گرديد . (180) شايد فرقههاى غالى در قرون بعدى به اين نظر اعتقاد داشتهاند، گرچه هيچ مدركى وجود ندارد كه اين حدس را تاييد كند . امروزه از برخى آثار شيعيان طرفدار غلو در هند و پاكستان برمىآيد كه مؤلفانشان بخشهاى از قرآن فعلى را از دست رفته مىدانند . (181) از پايان قرن چهارم تاكنون، كلا هفت تن از فقهاى شيعه شناخته شدهاند (182) كه از عقيده حذف و تغيير در مصحف عثمانى، - اساسا با اتكا بر روايات سنى درباره اين مسئله - حمايت كردهاند . (183) همچنين اين افراد تا حد بسيار زيادى وارثان فكرى محدثاناند و فقهشان نيز نشانه همانندهايى با محدثان است . (184) با اين حال، نظر تحريف قرآن در ادبيات شيعه نكتهاى حاشيهاى ماند و تنها برخى از محدثان قرن سوم و چهارم از آن حمايت كردند .
علىرغم اين واقعيت، مخالفان تشيع همه شيعيان را در سراسر تاريخ متهم كردهاند كه متن قرآن را تحريفشده مىدانند . قديمىترين اظهارنظر از اين دست در آثار جاحظ معتزلى (م 255ه/869م) ظاهر مىشود كه همه شيعيان معاصرش را به چنين ديدگاهى متهم مىكند . (185) اين نظر را ديگر متفكر معتزلى، ابوالحسين خياط (اواخرقرن سوم) نيز تاييد كرده است . وى در كتاب الانتصار اين ديدگاه را به همه شيعيان نسبت مىدهد . (186) با اين همه، سبك و شيوه نگارش اين دو مؤلف در وصف نظريات همه جامعه شيعه مبتنى بر نظرات برخى از افراد شيعى است و غالبا مقصود از متكلم و مجادلهگراى شيعى، هشام بن حكم است كه اين منابع مدعىاند نظرى نادرست درباره قرآن داشته است . اين نكته درباره كتاب خياط صادق است . كتاب وى اثرى استخشمآلود، مملو از كلمات تند در حمايت از مجادلات فرقهاى، و اين امر فرد را وامىدارد تا به دليل تمايلات معتزلى و ضد شيعى خياط در رهيافت او تامل كند، گرچه پيش از زمان خياط، اين تفكر وارد ادبيات شيعه شده بود و تا به آنجا پيش رفته بود كه از آن براى استدلال بر ضد خود سنيان استفاده مىشد . سومين متكلم معتزلى اين قرن، ابوعلى جبايى (م 303ه/916م) چنين نظرى را به همه شيعيان بدون هيچ تمايزى نسبت داده است . (187) اين گفته ابوالحسن اشعرى كه شيعيان در زمان وى دو گروه بودند از روايات سه فرد معتزلى دقيقتر است . باقلانى (م403ه/1013م)، دنبالهرو و پيرو اشعرى، از غلات شيعه نيز سخن مىگويد كه اخبارى دال بر موضوع تحريف جعل كرده بودند، كه على (ع) با ديگر صحابه درباره قرآن اختلافنظر داشته است، حال آنكه اكثر شيعيان اين اخبار را رد كردهاند . (188) گرچه در جاى ديگر استدلالهايى بر عدم زيادت و نقصان مصحف عثمانى به طور كلى برضد شيعيان مىآورد، (189) با اين حال، اشارهاى به اختلاف ماهيت اين تبديلها دارد . (190) قاضى عبدالجبار معتزلى (م 415ه/1025م) ادعاى شيعيان را كه نسل نخست مسلمانان متن قرآن را تغيير دادهاند، ذكر مىكند، (191) گرچه در اثرى ديگرى گفته است كه بسيارى از مناظرهگران عقلگراى مكتب كلامى شيعه و شيعيان پيرو ديدگاههاى عقلى از اين اتهام مبرا هستند . (192) معتزليان بعدى (193) و نيز برخى از اشعريان (194) اقوال مشابهى را بدون توضيح بيشترى بازگو كردهاند .
چند دهه بعد، ابنحزم ظاهرى (م 456ه/1054م) همه اماميه گذشته و حال را به اعتقاد به تحريف متن قرآن به واسطه افزودنها، حذفها و تبديلهايى متهم مىكند . تنها استثناهايى كه او ذكر مىكند، شريف مرتضى و دو تن از شاگردان وى هستند كه نظر تحريف را رد كرده و هر كسى كه قرآن را تحريف شده بداند، كافر دانستهاند . (195) اگر اين اتهام درستباشد، چگونه شريف مرتضى و همچنين ابنبابويه نيم قرن قبل از وى و طوسى نيمقرن بعد از او بهصراحت گفتهاند كه فقط گروهى از محدثان شيعى از نظر تحريف متن قرآن حمايت كردهاند؟ ابومظفر اسفراينى (م471ه/79- 1078م) فراتر رفته و گفته است كه اماميه همگى توافق دارند كه قرآن با افزودنها و كاستنهاى صحابه تغيير يافته است . (196) بيشتر مجادلهگران سنى مخالف شيعه تا زمان حال (197) اين نظر را و غالبا بدون پذيرش هيچ استثنايى بيان كردهاند . بسيارى از محققان جديد مسائل اسلامى از جمله ايگناس گلدزيهر (198) اين روايات و گفتهها را صحيح دانسته و سخنان مشابهى گفتهاند .
جالبتر، سنيان متاخر هستند كه حتى شيعيان را به دليل مخالفتبا اجماع ديگر مسلمانان - يعنى سنيان - آغازگر اين نظر دانستهاند . مؤلفانى چون زمخشرى و مؤلف اثر مجهول التاليف بعض فضائح الروافض داستان حيوان اهلى را كه وارد خانه عايشه گرديد و كاغذى را خورد كه بر روى آن دو آيه ثبتشده بود، به شيعيان نسبت مىدهند . علىرغم اينكه اين داستان را منحصرا سنيان روايت كرده، (199) و حتى رجال اين حديث را موثق دانسته (200) و در بسيارى از كتب موثقشان آن را نقل كردهاند، برخى مؤلفان از آن به عنوان جعل رافضيان (يعنى شيعيان امامى) (201) ياد مىكنند . محمد عبدالعظيم زرقانى غلات شيعه را سرزنش مىكند; چرا كه به زعم وى آنان مدعىاند كه آيات قرآن در متن اصلى از لحاظ تعداد بيشتر بودهاند و سوره احزاب بزرگتر از متن كنونى بوده و آيه 23 سوره احزاب اساسا اينگونه خوانده مىشده است: «و كفى الله المومنين القتال بعلى بن ابىطالب» . (202) آنگونه كه پيشتر اشاره شد، همه اين مدعاها اساسا از مدعيات اهل سنتبوده است . (203)
پىنوشت
مترجم بجا مىداند كه با امتنان فراوان، دو نكته را كه محقق گرانقدر جناب آقاى سيدجواد شبيرى يادآورى كرده است، در پايان اين نوشتار بياورد:
الف) يكى از منابع اين بحث كه كمتر به آن توجه شده، كتب اصول فقه است . دانشمندان علم اصول به تناسب بحث از ديدگاه اخباريان در مورد عدم حجيت ظواهر كتاب، به بررسى مسئله تحريف كتاب مىپردازند . مرحوم آيتالله العظمى بروجردى نيز بهاجمال اين بحث را در درس اصول خود (در حدود سال 1369ق) مطرح كردهاند . به عقيده ايشان، كتاب خدا در زمان پيامبر مدون شده بود و رواياتى كه از عامه و خاصه درباره تدوين قرآن پس از وفات پيامبر (ص) نقل شده مجعول است . عامه به هتبيان فضل ابوبكر و عمر و خدمت آنان به اسلام، احاديث تدوين قرآن در زمان ابوبكر با اشاره عمر را جعل كردهاند و از آنجا، اين روايات به خاصه انتقال يافته است . خاصه نيز در مقابل، روايات جمع قرآن به دستحضرت امير (ع) را به گونهاى نقل كردهاند كه از آن انكار خلافت ابىبكر استفاده گردد . البته اينگونه روايات را عامه نيز نقل كردهاند، ولى به گونهاى كه از آن خانهنشين شدن حضرت و عدم حضور براى بيعتبا ابىبكر را توجيه كنند . (204)
يكى از شاگردان آن مرحوم، پس از حضور در درس ايشان و تقرير مباحث درس، در انديشه گسترس اين بحث افتاده و كتاب الحجة على فصل الخطاب فى ابطال القول بتحريف الكتاب (205) را نوشته است . در اين كتاب نيز اين نكته ذكر شده كه مرحوم آيتالله بروجردى جمع قرآن به دستحضرت امير (ع) را به شدت انكار كرده، مىفرمودند كه روايات مربوط به اين زمينه را عامه و خاصه جعل كردهاند . صدر اين احاديث را عامه جعل كردهاند تا علتبيعت نكردن آن حضرت را در آغاز توجيه كنند و ذيل آن را خاصه جعل كردهاند، با اين هدف كه بر عامه احتجاج كنند كه آن حضرت قرآن را جمعآورى كرد، ولى حاكمان وقت آن را نپذيرفتند (ص12، 15 .) ديدگاه اين مقاله با اين ديدگاه بسيار شبيه و قابل مقايسه است .
ب) مؤلف اين مقاله به تبع برخى از نويسندگان ديگر بر نقش غاليان در نقل روايات تحريف كتاب تاكيد مىكند . صرفنظر از اين نكته كه غلو به عنوان يك جريان مشخص و با حدود و ثغور معين در فرهنگ شيعى قابل اثبات نيست و در تفسير اين كلمه و تعيين مصاديق آن از ديرباز اختلافات جدى وجود داشته است، بههرحال در بيشتر احاديث تحريف كتاب، نام كسانى يافت مىشود كه در كتب رجالى به عنوان غالى، يا متهم به غلو و فساد مذهب معرفى شدهاند، يعنى ديدگاه حاكم بر جامعه شيعى در قرن چهارم و پنجم، اين افراد را مورد اعتماد نمىدانستند . به غير از احمد ابن محمد سيارى و راويان ديگرى از اين دست كه در اين مقال، نام آنان آمده است، افراد ديگرى نيز در كتب رجالى به عنوان غالى يا متهم به غلو يا مضطرب المذهب معرفى شدهاند .
در اينجا نام سه نفر از اين گروه را كه از هريك رواياتى چند در اين زمينه در دست است ذكر مىكنيم:
1. معلى بن محمد بصرى
وى در رجال نجاشى با وصف «مضطرب الحديث و المذهب» (206) معرفى شده و احاديث چندى از وى در تحريف كتاب با عباراتى همچون «هكذا نزلت» و گاه همراه با سوگند «والله» در كتب حديثى همچون بصائر الدرجات محمد بن حسن صفار (م290ق)، كتاب الحجه كافى ابوجعفر كلينى (م 328 يا 329ق) و تفسير منسوب به على بن ابراهيم قمى (ظاهرا تاليف على بن حاتم قزوينى زنده در 350ق) ديده مىشود . (207) به احتمال زياد، منبع اين احاديث كتاب تفسير يا كتاب الامامة اثر معلى بن محمد باشد . (208) از يكى از اين دو كتاب، روايات بسيارى در كتاب الحجة كافى (209) نقل شده كه دقت در شيوه اسناد اخذ احاديث از كتاب معلى را به اثبات مىرساند .
2و3. محمد بن سليمان بصرى ديلمى و پدر وى
وى را شيخ طوسى در رجال خود تضعيف كرده (210) و در جايى با عبارت «يرى بالغلو» وصف كرده است . نجاشى درباره او مىگويد: «ضعيف جدا لايعول عليه فى شىء» . (211) ابنغضائرى نيز با عبارت «ضعيف فى حديثه، مرتفع فى مذهبه لايلتفت اليه» (212) به ديدگاه غاليانه او اشاره مىكند . پدر وى، سليمان ديلمى، از «غلات كبار» شمرده شده است . (213) روايات چندى از محمد بن سليمان صراحت تغيير در تنزيل (قرآن) را مىرساند (214) كه اكثر آنها را از پدرش نقل مىكند . (215)
اكنون مجال برشمردن نام تمام راويان احاديث تحريف و بررسى مذهب و گرايش و وثاقت و ضعف حديثى آنان نيست . در كتاب القرآن فى روايات المدرستين، جلد سوم، به تفصيل روايات تحريف نقل و بررسى شده است . اين روايات غالبا بىسند است و از نظر دلالت نيز در تحريف لفظى كتاب صراحت ندارد . فراهم كردن آمارى از راويان رواياتى كه با تعبيرى تقريبا صريح، تغيير و تبديل لفظى در كتاب را مىرساند، مىتواند نقش جريانهاى فكرى آن زمان را در اين ماجرا روشن سازد .
مقاله حاضر تلاشى است براى نشان دادن جايگاه واقعى بحث تحريف قرآن در بين اماميه و چگونگى شكلگيرى اين نظر . نظر مؤلف مقاله اين است كه عقيده به تحريف قرآن اساسا در مجادلات بين شيعه و اهلسنت ريشه دارد .
در اينجا تنها به اين نكته اشاره مىكنيم كه بسيارى از راويان احاديث تحريف كتاب و به طور كلى متهمان به غلو، از اهل بصرهاند . (216) شايد گرايش عثمانى غالب بر اين شهر (برخلاف كوفه كه معمولا داراى گرايش شيعى بودهاند) عكسالعملى افراطى را در شيعيان اين ديار كه قهرا در اقليتبودهاند به وجود مىآورده است . بههرحال، تعيين آمار راويان تحريف كتاب با توجه به موطن و مسكن ايشان، در ارزيابى صحيحتر اين قضيه و ريشههاى آن مىتواند مؤثر باشد .
پىنوشتها: