تعداد بازدیدها : 2598
  عنوان مقاله : اسماء و صفات خدا در قرآن تفسير قرآن مجيد(موضوعي) (3)
 نویسنده : جعفر سبحانى
 موضوع : صفحه اصلی موضوعات (11339) >معارف قرآن(7683)->خدا شناسي(398)->اسما و صفات الهي(84)
  آدرس اینترنتی:   http://www.tooba-ir.org/_Article/ArticleInfo.asp?Key=738&Links=0-59 
 منبع:
 چاپ مقاله


متن مقاله
اسماء و صفات خدا در قرآن تفسير قرآن مجيد(موضوعي) (3)

جعفر سبحانى

93 - فالق الحبّ و النوي

اين اسم در قرآن يك بار و به عنوان وصف خدا وارد شده است، چنان‏كه مي‏فرمايد: «إِنَّ اللّهَ فالِقُ الحَبِّ والنَّوي يُخْرِجُ الحَيَ مِنَ المَيِّتِ وَ مُخْرِجُ المَيِّتِ مِنَ الحَيِّ ذلِكُمُ اللّهُُ فَاِنِّي تُؤْفَكُونَ»(انعام، آيه 95).
خدا شكافنده دانه و هسته خرما است، زنده را از مرده، و مرده را از زنده بيرون مي‏آورد، اين‏چنين است خدا چرا از حق سر مي‏پيچيد.
راغب مي‏گويد: «حبّ» و «حبّة» در گندم و جو و مانند آن به كار مي‏رود چنان‏كه مي‏فرمايد: «كَمَثَلِ حَبِّّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلُةٍ مَأَةَ حَبَّةٍ»مانند دانه‏اي كه هفت سنبل رويانده و در هر سنبل يكصد دانه است.
«نوي» جمع «نواه» به معني هسته خرما و مانند آن است.
مقصود اين است كه خدا با شكافتن دانه و هسته، موجودات زنده‏اي به نام گياه و درخت پديد مي‏آورد و از اين طريق مردم را روزي مي‏دهد.
اكنون بايد ديد مقصود از بيرون آوردن مرده از زنده و بالعكس خصوصا در مورد دانه و هسته چيست؟
در اين‏جا مي‏توان دو بيان ارائه كرد:
1 - دانه و هسته از حيات و زندگي فقط استعداد آن را دارند كه اگر تحت شرائطي قرار گيرند به صورت گياه تبديل مي‏شوند، و هرگز در درون آنها حيات نباتي به صورت بالفعل موجود نيست، و اگر دانه را بجوشانيم ديگر سبز نمي‏شود زيرا استعداد موجود در آن از بين مي‏رود.
2 - گياه شناسي امروز مي‏گويد، اجزاي زنده‏اي در درون هسته و دانه هست چيزي كه هست احتياج به شرائط خاصي دارد تا رشد و نمو كند.
بنا بر تفسير دوم مقصود از «مرده» قشر دانه و حبّه است كه با شكافتن آن زنده بيرون مي‏آيد، درحالي كه بنابر بيان اول خود هسته و دانه بر اثر داشتن استعداد تبديل به موجود زنده مي‏شود.
و در هر حال از نظر بيان عرفي مي‏گويند: مرده را زنده كرد.
خلاصه اين آيه مانند آيات ديگر بيانگر سنت‏هاي الهي است، چنان‏كه مي‏فرمايد:
«تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ و تُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ وَ تُخْرِجُ الحَيَّ مِنَ المَيِّتِ وَ تُخْرِجُ المَيِّتَ مِنَ الحَيِّ وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ»(آل عمران، آيه 28).
شب را در روز، روز را در شب وارد مي‏سازد، زنده را از مرده، و مرده را از زنده بيرون مي‏آورد و هركس را بخواهد روزي بي‏حساب مي‏دهد.
در اينجا دو احتمال ديگر نيز وجود دارد كه يادآور مي‏شويم:
1 - مقصود از مرده گِل و خاك است كه دانه و هسته در دل آنها پنهان است.
2 - از آنجا كه گاهي از انسان مؤمن فرزند كافر، و از انسان كافر، فرزند مؤمن به وجود مي‏آيد اين نوع توالد را مي‏توان اخراج حيّ از ميّت و بالعكس دانست و قرآن ايمان را حيات و نور، و كفر را مرگ و ظلمت مي‏داند چنان‏كه مي‏فرمايد:
«أَوَمَنْ كانَ مَيِّتا فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُورا يَمْشِي بِهِ فِي النّاسِ كَمَنْ هُوَ فِيالظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها»(انعام، 132).
آيا آن كس كه مرده بود و او را زنده كرديم و براي او نوري قرار داديم كه در ميان مردم در پرتو آن راه مي‏رود مانند كسي است كه در تاريكي‏ها باشد و از آن بيرون نيايد.؟!
94 - الفتّاح
فتّاح در قرآن يك بار و به عنوان وصف خدا وارد شده است، چنان‏كه مي‏فرمايد:
«قُلْ يِجْمَعُ بَيْنَنا رَبَّنا ثُمَّ يَفْتَحُ بَيْنَنا بِالحَقِّ وَ هُوَ الفَتّاحُ العَلِيم»(سباء، 261).
بگو پروردگار ما، ما را گرد مي‏آورد آنگاه ميان ما به حق داوري مي‏كند زيرا او داوري كننده داناست.
معناي لغوي «فتح» كه «فتاح» مبالغه آن است، گشودن است. ولي در اين‏جا كنايه از حكم و داوري است. بنابراين «فتاح» از اسماء حُسني است و به معني داور مي‏باشد، به گواه اين كه بعد از آن كلمه عليم آمده است.
گاهي تصور مي‏شود كه «فتاح» به معني «فاتح» و پيروز است درحالي كه اگر مقصود اين بود، مناسب بود جاي عليم با اسم «عزيز» همراه باشد گواه ديگر بر اين كه فتاح به معني داور است، آغاز آيه است كه مي‏فرمايد: «قُلْ يَجْمَعُ بَيْنَنا رَبِّنا» واز اين جا روشن مي‏شود كه مقصود از «خيرالفاتحين» همان «خيرالحاكمين» است زيرا داوري ديگران گاهي بر اساس عدل و گاهي براساس جور است، گاهي به واقع مي‏رسد و گاهي خطا مي‏كنند درحالي كه داوري خدا از اين نقايص پيراسته است.
***

حرف قاف

95 - القائم علي كل نفس

اين اسم مركب در قرآن يك بار و به عنوان وصف خدا وارد شده است، چنان‏كه مي‏فرمايد:
«أَفَمَنْ هُوَ قائِمٌ عَلي كُلِّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ وَ جَعَلُوا لِلّهِ شُرَكاءَ قُلْ سَمُّوهُمْ أَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِما لا يَعْلَمُ فِي الأَرْضِ أَمْ بِظاهِرٍ مِنَ القَوْلِ بَلْ زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مَكْرَهُمْ وَ صَدُّوا عَنِ السَّبِيلِ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ»(رعد، 33).
آيا كسي كه بر كار هر انساني ناظر است (مانند بتها است) براي خدا شريكاني قرار داده‏اند، بگو آنها را نام ببريد، يا اينكه مي‏خواهد او (خدا) را در زمين به چيزي آگاه كنيد كه از آن بي‏خبر است، يا گفتاري ظاهري و نادرست مي‏گوييد بلكه مكر كافران در نظرشان زيبا جلوه كرده واز راه راست باز مانده‏اند و هركه را خدا گمراه كند راهنمائي ندارد.
مفاد آيه اين است كه موجود شايسته عبادت است كه از همه حالات انسان عبادت كننده آگاه باشد و او جز خدا كسي نيست، اين كه گروهي براي خدا شريك قرار مي‏دهند در مورد آنها سه فرضيه باطل مطرح است:
1 - نام اين شركا را ببرند تا درباره آنها مطالعه شود كه آياواقعا واجد صفات خداوندي مي‏باشند تا مورد پرستش قرار گيرند، واگر آنها لات و عُزي را نام ببرند همگي مي‏دانيم كه آنها جمادي بيش نيستند و شايستگي عبادت را ندارند.
2 - يا اين افراد ناآگاه مي‏خواهند خدا را از شريكاني آگاه سازند كه خدا از آنها خبر ندارد، اين فرضيه نيز باطل است، زيرا چيزي از دايره علم الهي بيرون نيست.
3 - آنان گفتاري ظاهري و نادرست مي‏گويند و آنچه را كه خدا نيست، خدا مي‏نامند.
و شايد فرض اخير درست‏تر باشد زيرا آنان هم مي‏دانستند كه بتهاي مورد پرستش آنها كاره‏اي نيستند و صفات معبود در آنها وجود ندارد، و همچنين از احاطه علم خدا آگاه بودند و پس فرض اخير متعين است و در ذيل آيه مي‏فرمايد:
مكر و حيله كافران براي آنها زيبا جلوه كرده واز راه حق باز مانده‏اند، و هرگز هدايت نخواهند شد.
واين جمله مي‏رساند كه آنها با الفاظ بازي مي‏كنند، غير خدا را خدا مي‏نامند و آن را مي‏پرستند.
اكنون كه معني آيه روشن شد بايد ديد مقصود از اسم «قائم علي كل نفس بما كسبت» چيست؟
اين جمله كنايه از سلطه گسترده حق است بر هر انساني، زيرا كسي كه بالاسر انسان مي‏ايستد بركارهاي او اِشراف واز تمام خصوصيات آگاه است، تو گوئي خدا مِثْل موجودي است كه از افق برتر مراقب همه اعمال انسانها است.
لفظ «قائم» در قرآن به معني حافظ و نگهبان استعمال شده است چنانكه مي‏فرمايد:
«وَ مِنْهُمْ مَنْ إنْ تَأْمَنهُ بِدِينارٍ لا يُؤَدِّهِ إلَيْك اِلاّ ما دُمْت عَلَيهِ قائِما»(آل عمران، 75).
برخي از اين اهل كتاب به گونه‏اي پست هستند كه اگر او را براي ديناري امين بشماري (دراختيارش بگذاري) هرگز رد نمي‏كند، مگر اين كه بر او مسلط باشي.
96 - قابل التوب اين اسم در قرآن يك بار آمده و وصف خدا قرار گرفته است، چنان‏كه مي‏فرمايد:
«غافِرِ الذَّنْبِ وَ قابِلِ التَّوْبِ شَدِيدِ العِقابِ ذِي الطَّوْلِ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ اِلَيهِ المَصِير»(غافر، ، 31).
آمرزنده گناه، پذيرنده توبه، سخت كيفر، مقتدر، خدائي جز او نيست، سرانجام به سوي او است.
با توجه به اينكه «توب» و «توبه» دو مصدر فعل «تاب» مي‏باشند، و ما در بحث از اسم «توّاب» در اين باره سخن گفتيم، در اين‏جا نياز به تكرار نيست.
97 - القادر اسم قادر در قرآن هفت بار آمده و در همه موارد وصف خدا قرار گرفته است كه دو نمونه را يادآور مي‏شويم:
1 - «قُلْ اِنَّ اللّهَ قادِرٌ عَلي أَنْ يُنَزِّلَ آَيَةً وَ لكِنَّ أَكْثَرهُمْ لا يَعْلَمُونَ»(انعام، 37).
بگو خدا توانا است كه آيه‏اي را فرو فرستد ولي بيشتر شما نمي‏دانيد.
2 - «إِنَّهُ عَلي رَجْعِهِ لَقادِرٌ»(طارق، 8) خدا بربازگرداندن انسان توان است1.
98 - القدير اسم قدير در قرآن چهل و پنج بار آمده ودر همه موارد وصف خداوند است كه برخي را بيان مي‏كنيم:
1 - «فَيَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ وَاللّهُ عَلي كُلِّ شَيٍ قَدِيرٌ»(بقره، 284).
هركس را بخواهد مي‏بخشد، و هركس را بخواهد عذاب مي‏كند، خدا بر همه چيز توانا است.
اين اسم گاهي مجرد از اسمهاي ديگر آمده چنان كه در سي و سه مورد مي‏فرمايد:
«إِنَّ اللّهَ عَلي كُلِّ شَيٍ قَدِيرٌ»و گاهي همراه با اسم عليم. مانند «إنَّ اللّهَ عَلِيمٌ قَدِيرٌ»(نمل، آيه 75) و گاهي با «عفو» «إِنَّ اللّهَ كانَ عَفُوّا قَدِيرا»(نساء، آيه 149).
قدرت و علم از مشهورترين صفات خدا، و قادر و عالم و قدير و عليم از بارزترين اسم‏هاي خدا مي‏باشند بدين جهت مناسب است مقداري درباره قدرت بحث كنيم، نخست معناي لغوي قدرت را توضيح مي‏دهيم.
قادر و قدير به معني توانا است و قدرت به معني استطاعت و توانايي است، ولي سخن در همين است كه قدرت از «قدر» گرفته شده و آن به معني اندازه است، چگونه از آن لفظ قادر و قدرت گرفته شده كه مفاد آن توانا و توانايي است.
شايد نكته آن اين باشد كه انسان توانا آنگاه كه بخواهد كاري را انجام دهد، مورد فعل را اندازه‏گيري مي‏كند، آنگاه كه از اين نظر فارغ شد، قدرت خود را بكار مي‏بندد.
بنابراين، اشتقاق قدير و قادر از «قدر» به معني اندازه نيازي، به تطوّر در معني «قدر» دارد. چنان‏كه مي‏فرمايد: «قَدْ جَعَلَ اللّهُ لِكُلِّ شَيٍ قَدْرا»(طلاق، 3). خدا براي هر چيزي اندازه‏اي معين كرده است.

قدرت در اصطلاح

قدرت در اصطلاح متكلمان دو تعريف دارد:
انطباق هر دو در مورد خدا با مشكل روبرو است.
1 - صحّة الفعل والترك: امكان داشتن فعل و ترك يعني قادر كسي است كه هم انجام كاري براي او ممكن است و هم ترك آن.
2 - الفعل عندالمشيئة والترك عند عدمها: انجام كار به هنگام خواستن و ترك آن به هنگام نخواستن يعني قادر كسي است كه اگر اراده كند انجام مي‏دهد، و اگر اراده نكند، انجام نمي‏دهد. ويا اگر نخواست انجام نمي‏دهد.
ولي هر دو تعريف درباره انسان صادق است و نمي‏توان قدرت خدا را با آن دو تعريف كرد.
زيرا در تعريف نخست كلمه «صحت» (امكان) بكار رفته است، قهرا قادر كسي است كه در آن امكان فعل و ترك باشد، و مقام واجب الوجود پيراسته از صفت امكان است، زيرا اين امكان يا امكان ذاتي و ماهوي است كه ملازم با ماهيت است، مانند اتصاف ماهيت انسان به امكان و يا امكان استعدادي است كه صفت ماده مي‏باشد مانند دانه كه امكان گياه شدن را دارد و ذات اقدس خداوند منزه از ماهيت و ماده است.
اما تعريف دوم مربوط به فاعلي است كه با مشيت كار مي‏كند، يعني خواست و اراده زايد بر ذات، و اين در موردي صادق است كه ذات فاعل براي ايجاد فعل كافي نباشد، بلكه در سايه اراده مشيت زايد بر ذات توانا مي‏گردد واين درباره خدا متصور نيست.
از اين جهت نمي‏توان قدرت خدا و قدرت مخلوق را با يك تعريف بيان كرد.
واقعيت قدرت را مي‏توان چنين بيان كرد: هر موقع فاعل را با فعلي بسنجيم يكي از سه حالت را دارد:
1 - فعل ملازم با فاعل است مانند حرارت نسبت به آتش.
2 - ترك فعل ملازم با فاعل است مانند سردي نسبت به آتش.
3 - وجود و عدم فعل نسبت به فاعل يكسان است، يعني نه مقيد به فعل است كه فعل حالت ضرورت به خود بگيرد، و نه مقيد به ترك است كه فعل حالت امتناع به خود بگيرد، بلكه نسبت به هردو يكسان است.
هرگاه فاعلي نسبت به فعل و ترك حالت يكساني را به خود گرفت به او قادر و توانا مي‏گوييم.
بنابراين مي‏توان هر دو تعريف گذشته را اصلاح كرد، اما تعريف نخست بگوييم مقصود از صحت بيان تساوي دو نسبت است، يعني فاعل نسبت به يكي از دو طرف فعل و ترك ملزم نيست، بلكه مختار است.
واما در باره تعريف دوم كه يادآور شديم فاعلي كه با مشيت كار كند، فاعل ناقص است روي مبناي اشاعره است كه مشيت را زايد بر ذات مي‏دانند. ولي بنابر عينيت مشيت با ذات در اين صورت فاعل ناقص نخواهد بود.
و در هر حال ملاك قادر با فاعل موجب، در داشتن اختيار و فقدان آن است. قادر انجام دهنده كاري است كه با اختيار انجام دهد، در مقابل فاعل مضطر و موجب، و صفت قادر مانند ديگر صفات ذاتي است كه در حمل آن بر ذات خدا، بايد جنبه‏هاي كمال را گرفت و از جنبه‏هاي نقص صرف نظر كرد.

پاورقيها:

1) ساير مواردي كه «قادر» آمده است، عبارتند از: اسراء، آيه 99، يس آيه88، احقاف آيه 33، قيامت آيه 4.


CopyRight © maarefquran.org
info@maarefquran.org