تعداد بازدیدها : 1724
  عنوان مقاله : گفتگو با استاد محمد هادى معرفت
 نویسنده : محمد هادى معرفت
 موضوع : صفحه اصلی موضوعات (12127) >تفسير قرآن(1884)->تفاسير کامل قرآن(500)->تفاسير شيعه(330)->الميزان(115)
  آدرس اینترنتی:   http://www.quran-p.com/index.php/page,articleView/articleID,84 
 منبع: فصلنامه پژوهشهای قرآنی
 چاپ مقاله


متن مقاله
گفتگو با استاد محمد هادى معرفت

* نخستين سؤال اين است كه آنچه تفسير الميزان را از ديگر تفاسير متمايز ساخته, چيست ونوآورى هاى ايشان چه چيزهايى بوده و درچه مواردى روشهاى پيشين را تكميل كرده اند, و زمينه هايى كه منحصر به ايشان بوده و يا الميزان آغازگر آن بوده, چيست؟

استاد معرفت: آنچه با مراجعه به اين تفسير كه به نظر من بسيار تفسير شريف و گرانقدرى است, به دست مى آيد, اين است كه ايشان, در تأليف اين تفسير, يك نگرش يا گرايش يا انگيزه خاصى مانند بسيارى از تفاسيرى كه در عصر متأخر نوشته شده, نداشتند.
فرض كنيد مثلاً تفسير طنطاوى انگيزه اش اين بوده است كه جنبه هاى علمى و اشارات علمى قرآن را روشن سازد و سعى كرده است كه از ديدگاه فراورده هاى علمى امروز به عظمت قرآن پى برده شود. حال, دراين كار موفق بـوده يــا نـه, سخـن ديگرى است, ولى  انگيزه او بيش تر دراين جهت بوده است.
ييا مثلاً تفسير (المنار) بيش تر در جهت تربيت اجتماعى است كه هدف اصلى قرآن نيز همين است و قرآن براى تربيت جامعه آمده است.
شيخ محمد عبده, انسان هوشيارى بود و دگرگونى و تحولى كه در عصر او از شرق آغاز شده بود و دركشورهاى اسلامى گسترش مى يافت, او را تا اندازه اى نگران ساخته بود كه مبادا مسلمانان يك پارچه زير نفوذ جلوه هاى غربى و تهاجم فرهنگى غرب قرار گيرند. تهاجم فرهنگى, دروازه اش مصر بود. فرهنگ اروپايى, اساس آن, جدا ساختن دين از زندگى انسان است.
منطق اروپا براين است كه دين, يكى از خواسته هاى انسان است, به اين معنى كه انسان در زندگى خود خواسته هايى دارد كه يكى ازآنها دين است. گاهى مى خواهد با خداى خود راز و نياز كند تا صفاى روحى پيدا كند و از فشارهاى زندگى مادى تا اندازه اى سبك شود. بنابراين, دين هم يك نياز است, مانند تفريح و نيازهاى ديگر. نه اين كه دين, پايه زندگى بشر باشد.
اين نگرش اكنون هم در اروپا هست و برخى از روشنفكران ما نيز اين چنين فكر مى كنند وبراين باورند كه دين براى انسان ضرورى است, ولى نه اين گونه كه پايه گذار زندگى باشد, انسان خود مى تواند زندگى خود را بسازد و تأمين كند ونيازى به دين ندارد.
ازاين رو براى كسانى كه اين نگرش و انديشه را دارند, تفاوتى دراين نيست كه اين دين, چه دينى باشد. همين اندازه كه انسان را آرامش روحى دهد و سنگينى بار زندگى را براى او كمى آسان سازد, كافى است. حال, دين زرتشتى باشد, يا بودايى يا مسيحى يا اسلام, فرقى دراين نيست. وهم اكنون بسيارى از نويسندگان و سخنرانان كشور ما از لابه لاى سخنانشان همين مطالب به دست مى آيد. ونگرانى آنها ازاين است كه چرا ما زندگى جامعه را بر روى پايه هاى دين بنا مى كنيم.
شيخ محمد عبده, نسبت به اين انديشه نگران بود واساساً اين تفسير (المنار) به صورت مقالاتى بود كه درآن به جنبه هاى تربيتى و اجتماعى قرآن مى پرداخت وهدف و سخن او اين بود كه جامعه, در تمدن بشرى, بايد از دين و وحى الهام بگيرد و ظاهراً از موفق ترين افرادى كه دراين زمينه كار كرده اند, ايشان بوده است.
پس ازاو سيد قطب متوجه همين نقطه وهمين نگرش است. شيخ محمد عبده اديب بود و سيد قطب هم نويسنده و اديب بود, ولى سيد قطب, دانش او را نداشت وازاين نظر در سطح او نبود, گرچه خود دانشمند است.
خلاصه آن كه اين گونه تفاسير در عصر اخير, به اين جنبه توجه بسيارى داشته اند, منتهى تفسيرالمنار كه عرضه شد, ازآن جا كه از ديدگاه كسانى بود كه درمكتب غيراهل بيت(ع) پرورش يافته بودند وبراساس نيازهاى جامعه نيز بود, اثرى مستقيم بر روى جامعه اسلامى گذاشت.
دراين جا بود كه علامه طباطبايى احساس نگرانى كرد و در واقع مى خواست, همان هدف وانگيزه اى را كه امثال تفسير المنار, دنبال مى كنند وهمان پيامها و نگرشها را درسايه مكتب اهل بيت(ع) مطرح كند و درواقع حاشيه اى برآن تفسير باشد ودرمواردى كه احياناً اين گونه مفسرين در تشخيص خود اشتباه كرده اند, ديدگاه آنان را تصحيح كند. ازاين رو ايشان تفسيرخود را برهمين پايه گذاشت.
جالب آن كه هم اكنون درالميزان مى بينيم كه تا آنجا كه تفسير المنار رسيده وچاپ شده است (سوره يوسف) ايشان با شرح و بسط بيش ترى وبا برداشتهاى گسترده ترى بحث كرده اند, ولى پس ازآن در تفسير بقيه قرآن به اختصار گذشته اند واين دوگانگى ميان دو نيمه تفسيرالميزان, بسيار ملموس است. درمواردى متن آيات, يك صفحه را شامل مى شود, ولى بيش از نصف صفحه تفسير و توضيح ندارد, كه درنيمه اول تفسير به عكس است.
بنابراين تفسير ايشان در واقع, تصحيح و تكميل است, براى تفاسيرى كه درعصر ايشان عرضه شده است. ولذا ايشان در تفاسير اجتماعى بسيار خوب وارد شده اند و نقطه نظرهاى خوبى دارند. البته ازآن جا كه ايشان استاد عرفان و فلسفه بوده اند, درمسائل معرفتى ومعارف قرآن ومسائل فلسفى,فقط نخواسته اند يك مسأله فلسفى يا كلامى را مطرح كنند, بلكه تنها مسائلى را دنبال كرده اند كه پايه جامعه زندگى و تربيت است ودراين زمينه اثر مستقيم دارد.
بنابراين بهترين عنوانى كه به اين تفسيرمى توان داد, همان تفسيرجامع است. مقصود ازتفسيرجامع, آن است كه گرايش خاصى نداشته باشد. دراين تفسير, جنبه هاى تاريخى, ادبى, فلسفى وكلامى قرآن وجنبه هاى گوناگون ديگر مطرح است, ولى بيش ترين هدف, مسائل اجتماعى است, آن هم به عنوان تكميل و تصحيح آنچه بزرگان دراين زمينه درعصر حاضر نوشته اند.
ازاين نقطه نظر, تفسيرالميزان, به راستى درخور اهميت است واگر چنانچه اين تفسير به زبان روز نوشته مى شد و ديدگاههاى ايشان درمسائل اجتماعى و شناخت, به خوبى عرضه مى شد, به عقيده بنده در عالم اهل سنت تحولى ايجاد مى كرد.
متأسفانه درجامعه اهل تسنن, با آن كه به اين تفسير عنايت دارند وآن را جزء تفسيرهاى معتبر ومحققانه و نوشته يك استاد صاحب نظر تلقى مى كنند, ولى ازاين كه بهره كافى را ازآن نمى توانند ببرند, اظهار تأسف مى كنند. زيرا اوّلاً قلم علامه سنگين است, حتى به زبان فارسى هم اين چنين است و فرقى دراين نيست. نه آن كه ايشان به عربى آشنا نباشد, اصلاً قلم ايشان سنگين است. همين كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم كه نوشته اند, اگر توضيحات و بيانات علامه مطهرى نبود, شايد اصلاً مقصود علامه روشن نمى شد.
ازاين جهت گمان مى كنم, اگر دراين جهت تلاش شود كه مطالب تفسيرالميزان به ترتيب خود تفسير, موضوع بندى شود, نه براساس ترتيب موضوعات, بلكه ازهمان سوره حمد آغاز شود ومطالب ايشان به ترتيب آيات, موضوع بندى شود ومثلاً گفته شود اين آيه سوره حمد اين مطلب را دارد… سوره بقره آيه 1 ـ 2 ـ 3 اين موضوعات را دارد…, بسيار ارزنده است; يعنى كسى كه تفسيرالميزان رامطالعه مى كند درجايى كه ابهام دارد, به اين نوشته مراجعه كند.
اين كار را برخى از علماى لبنان بويژه شيخ محمد زين الدين مى خواستند انجام دهند و بامن نيز مشورت كردند ومن نيز آنها را ترغيب كردم وبنابراين بود كه به صورت گروهى انجام شود, ولى انجام نگرفت.
درايران هم جمعى خواستند, اين كار را انجام دهند وشايد گروهها و نهادهايى براى اين كار تشكيل شده است, ولى مشكل دراين است كه آن كسانى كه متصدى اين كار مى شوند, درآن حدّ نيستند كه واقعاً به مرادات ايشان پى ببرند, ولذا مقدارى شروع مى كنند و به بن بست مى رسند وكار , رها مى شود.
بنده عقيده ام براين است واثبات مى كنم, تا آن جا كه مى توانم روى مواردى خاص دراين تفسير انگشت بگذارم, اين تفسير گنجينه اى ازانديشه هاى اسلامى است, درسطح بسيار بالا و نوآورى هاى بسيار قابل توجهى دراين تفسير هست كه متأسفانه در زمان خود علامه اين مطالب درجامعه ما روشن نشده است, چه رسد به جامعه ديگران. وهنوز هم همين گونه است ومواد خام اين تفسير در هاله اى از ابهام پوشيده است و مرور زمان, اين مطالب را روشن خواهد ساخت.
همان گونه كه علامه مطهرى فرموده اند, من نيز واقعاً عقيده دارم كه وجود عينى وشخصيت عينى علامه درالميزان منعكس است وناشناخته مانده است واگر روند به همين شكل باشد, گمان ندارم تا صد سال ديگر نيز ايشان شناخته شود.
علامه مطالب بسيارنو و تحقيقات بسيار عميق وعالى دراين تفسير مطرح كرده اند. نمى خواهم به كسى جسارت كنم, ولى شاگردان شاخص ايشان يا نفهميده اند وبه مطالب ايشان نتوانسته اند برسند, يا كوتاهى مى كنند. يكى ازاين دو است.
بنده هم اكنون عقيده دارم, درباره برخى از مطالب, اگر نظر علامه رادراين تفسير از شاگردان برجسته ايشان بپرسيم, يا نمى دانند, يا اگر مى دانند, عرضه نكرده اند وهريك ازاين دو داراى اشكال است.
چرا نبايد شاگردان علامه او را به جهان معرفى كنند. علامه يك شخصيت علمى است, اسلام شناس است. ما بزرگ ترين اسلام شناس را با يك مغز فلسفى عميق در دوران اخير داشته ايم واو دراين تفسير, اسلام را به مـا درست شنـاسـانده است. آيا نبايد اين شخصيت شناخته شود وافكارش مطرح گردد؟ چرا افكار علامه مطرح نمى شود؟
هم اكنون ما مى بينيم شاگردان ايشان تفسير مى نويسند; ولى مطالب خودشان را مى نويسند. قصد جسارت نيست, ولى بسيارى ازمطالب خودشان جز مطالب عمومى چيزى نيست, درصورتى كه مطالب ايشان, همه, مطالب نو و زيربنايى و اساسى است كه امكان دارد در انديشه هاى علمى و فلسفى واسلامى تحول ايجاد كند.
علامه دراين زمينه نوشته است كه پيرو گفته هاى ديگران نبوده و چنين نبوده كه آنچه را كه ديگران گفته اند, درست بداند.هيچ محققى اين گونه نمى انديشد واگر چنين باشد مقلّد است ونه محقق.
ييك دانشمند, آن گاه محقق است كه يك درصد احتمال اشتباه را درگفته هاى استاد خود, كه پيش از او بوده است بدهد و به دنبال اين احتمال درصدد تحقيق برآيد و بدين گونه علم و دانش, پيشرفت مى كند.
بنابراين نقطه آغاز هر تحقيقى, شك است. اگر شك نباشد, انسان تحقيق نمى كند. انسانهاى بى فكر و بى انديشه وبى تفاوت, هرگز شك نمى كنند ومسائل را سربسته و دربسته مى پذيرند, پس لازمه تحقيق شك است.
علامه اين حالت را به خوبى داشته است. درفقه نيز مرحوم امام (رحمة اللّه عليه) وقتى به نجف آمدند اين مسأله را براى ما مجسم كردند.
علامه طباطبايى درمسائل فلسفى وكلامى ومعارف وشناخت و… اين رويه را داشته است وبه طور طبيعى اگر يك دانشمند, درمسأله اى تشكيك و سپس تحقيق كرد, حرف تازه اى خواهد داشت و علامه اين گونه است. وهر دانشمندى كه چنين باشد, يك پله يا دوپله, علم را به پيش مى برد و علامه چنين كرده است.
علامه همه شخصيت علمى خود را دراين تفسير ريخته است. بنابراين بحث و تحقيق, پيرامون اين تفسير واستخراج مطالب نو كه دراين تفسير فراوان است, يكى از ضروريات حوزه هاى علمى شيعه است. تا دست كم به عنوان يك دانشمند اسلامى بتوانيم او را به دنياى اسلام عرضه كنيم كه اين كار تاكنون نشده است.
ييكى ازنويسندگان مصرى در مجله (الرسالة) كه از سوى مجمع التقريب منتشر مى شد, بحثى پيرامون تفسيرالميزان دارد. درآن جا ازاين تفسير, بسيار تعريف كرده است, ولى مى نويسد:
متأسفانه اين تفسير به زبان عربى ايرانى نوشته شده و لذا براى ما مصريها قابل فهم نيست.
اشتباه او در اين است, ما عربى ايرانى و مصرى نداريم. ولى چون بيان علامه سنگين است, پنداشته عربى ايران, غيراز عربى مصرى است. بنابراين كوتاهى ازماست كه ما اين عربى ايرانى را ـ به گفته آن نويسنده مصرى ـ به عربى بين المللى برگردانيم و ارائه بدهيم و اعلام كنيم كه اين علامه است و اين مطالب علامه.
من مثالهاى زيادى مى توانم بزنم, زيرا روى تفسيرالميزان بسيار زحمت كشيده ام. ازباب نمونه مسأله اى در رابطه با تفسير به رأى مطرح است كه تفسير به رأى چيست؟ اين مسأله از هزار سال پيش تاكنون, مورد بحث علما بوده است. اكنون شاهد دراين جاست:
آيت اللّه العظمى خويى رحمة اللّه عليه, استاد محترم ما, در زمينه تفسير به رأى, نظريه اى دارند و استاد بزرگوار, علامه طباطبايى هم نظريه اى دارند. اين دو بزرگوار هر دو شاگرد مرحوم محمد جواد بلاغى, صاحب تفسير (آلاء الرحمان) هستند; يعنى هر دو شاگرد يك مكتب اند و تفسير قرآن را ازيك استاد فراگرفته اند, ولى دراين مسأله ـ تفسير به رأى ـ دو ديدگاه دارند درمقابل يكديگر.
آقـاى خويى مى فرمايد: اگر مفسر براساس ضوابط و اصول مقرره عقلائيه كه اصول محاوره اى نيز گفته مى شود واصول لفظى يا اصول عقلايى نيز نـاميده مى شود, از قرآن استنبـاط كند و بفهمد, اين تفسير به رأى نيست, تفسير به رأى, آن گــاه است كه انسان از راه, وارد نشود واز غيرطرق ومقررات عقلائيه بخواهد, مطالب قرآن را كشف كند. وقتى راه را كج برود وبرخلاف شيوه عقلا حركت كند, اين تفسير به رأى است.
علامه طباطبايى مى فرمايد: قرآن در القاء مطالب وبيان مقاصد خود, شيوه اى غيراز شيوه متعارف عقلا پيش گرفته است ولذا اگر كسى بخواهد, قرآن را با همين شيوه عقلايى و براساس همين اصول و مقررات معمول درمحاوره تفسير كند, اين تفسير به رأى است.
دراين جا دوسخن از دو بزرگوار كه هر دو شاگرد يك استاد هستند, در تفسير حديث شريف (من فسّرالقرآن برأيه) اظهار شده است. من وقتى درباره تفسير و شرايط تفسير و آفات وموانع ومنابع تفسير, بررسى مى كردم و مى نوشتم ـ كه اكنون اين نوشته ها با عنوان التفسير والمفسرون به چاپ رسيده است ـ به اين جا كه رسيدم, فرمايش آقاى خويى را نقل كردم, فرمايش علامه طباطبايى را نيز نقل كردم, ولى درآن زمان دراين انديشه بودم كه علامه چه مى خواهد بگويد. چگونه ممكن است, انسان همين روش عقلا را برگزيند و براساس اصول و مقررات عقلائيه حركت كند و به سراغ قرآن برود, واين, تفسير به رأى باشد. اين به چه معنى است. ولذا فرمايش ايشان را به طوركامل نقل كردم ودركنار آن نوشتم: جاى تأمّل است, بايد دقت شود.
ده سال ـ بدون مبالغه ـ روى اين موضوع فكر مى كردم كه ايشان چه مى خواهد بگويد, پس از ده سال به فرمايش ايشان پى بردم. ايشان مسأله نوى را مطرح كرده است. مطلب تازه اى كه هم اكنون با عنوان (شناخت زبان وحى) در اروپا مطرح است و (هرمنوتيك) ناميده مى شود. مى گويند,اساساً وحى, زبان خاصى دارد, زبان وحى, زبان مردم عادى نيست, نمى توان همان گونه كه براى تفهيم و تفهّم سخنان مردم به سراغ آنها مى رويم, به سراغ زبان وحى هم برويم.
ايشان مى خواهد بفرمايد, اساساً قرآن, زبان خاصى و اصطلاحاتى ويژه خود دارد. گاه مطالب خود را در قالب اصطلاحات خود مطرح ساخته, نه براساس اصطلاحات عرف عام. بنابراين اگر بخواهيد مطالب قرآن را برپايه مصطلحات عرف عام معنى كنيد, اشتباه كرده ايد, بلكه بايد قرآن را از ديدگاه مصطلحات ويژه خود او تفسير كنيد و بفهميد.
به نظر بنده, تفاوتى كه بين سخن آقاى خويى و علامه ديده مى شود, به جهت خلطى است كه دراين جا شده است. زيرا دراين جا دو وادى و دو زمينه مطرح است; ترجمه و تفسير. مراجعه به اصول مقرره عقلائى درباب ترجمه الفاظ است و ربطى به تفسير ندارد.
تفسير, يعنى اگر دربيان آيه, نقطه ابهامى وجود دارد, با كدام اصول عقلائى رفع مى شود.
آقاى خويى مى فرمايند, ماهمان گونه كه درمحاورات عمومى به اصول ومقررات عقلائيه مراجعه مى كنيم, در قرآن نيز اين گونه عمل مى كنيم. ما عرض مى كنيم: استاد بزرگوار! اين مربوط به ترجمه تحت اللفظى كلمات است, نه تفسير. تفسير, يعنى رفع ابهام. در روايت مى فرمايد: (من فسرالقرآن برأيه) ونفرموده (من ترجم القرآن). گاهى درتفسير قرآن, غموض پيدا مى شود, درآن صورت نياز به تفسير دارد واگر غموض پيدا نكند, نيازى به تفسير نيست.
شما مى گوييد: (الحمد للّه ربّ العالمين) (سپاس مر پروردگار جهانيان را) اين تفسير نيست, ترجمه است. اما اگر دربرابر شما دانشمندى بود و درباره اين آيه پرسشهايى مطرح كرد كه مثلاً ربّ با خالق فرق دارد؟ آيا اين جهانيان به چه معنى است؟ اين پرسشها را با كدام اصول عقلائيه مى توان پاسخ گفت؟ پاسخ اين پرسشها نيازمند مطالب ديگرى است.
يا فرض كنيد آيه شريفه مى فرمايد: (يا ايها الذين استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم واعلموا أنّ الله يحول بين المرء و قلبه). اين آيه لحن تهديد دارد. دراين كه چگونه و چرا خداوند, حائل مى شود واصلاً معنى آيه چيست و اين چگونه تهديدى است, اينها همه ابهام دارد و نيازمند تفسير است.
اكنون اين آيه را چگونه با اصول مقرره عقلائيه مى توانيد تفسير كنيد؟ كدام اصل, اصالة الحقيقة؟ اصل عدم قرينه؟ اصالة الاطلاق؟ همه اين اصول عقلائيه را جمع كنيم, كتب لغت را هم مى آوريم. آيا مى توان ابهام آيه را برطرف ساخت؟ آيا اينها مى توانند براى ما (يحول بين المرء و قلبه) را روشن كنند؟ بدون شك نمى توانند. قرآن زبان خودش را دارد واين يك زبان ويك اصطلاح است.
اين جــاست كه علامه مى فرمايد, اگر مى خواهيد اصطلاحات قرآن و زبــانى را كه قرآن بــا آن سخن گفته است, به دست آوريد واين ابهـامات را برطرف ســازيد, هيچ گونه راهى نداريد, جز آن كه به سراغ خود قرآن برويد. اين امرى طبيعى و عادى است.
شما فرض كنيد اصطلاح (فعل) در نحو را مى خواهيد بشناسيد. ابن مالك مى گويد: كلمه, اسم است و فعل است و حرف. مى خواهيد ببينيد فعل يعنى چه؟ به قاموس مراجعه مى كنيد, به مصباح مراجعه مى كنيد, به اصول محاوره مراجعه مى كنيد, هيچ يك پـاسخگوى شما نيستند. دراين جا بايد به سراغ خود ابن مالك رفت, تاخود او بيان كند. قرآن نيز همين گونه است. قرآن اصطلاحات ويژه خود را دارد.
كلمه (اذن) در قرآن, اصطلاح خاصى است كه با هيچ لغتى نمى توان آن را فهميد. (وماهم بضارين به من أحد الاّ باذن اللّه) اين آيه يعنى چه؟ اصلاً كلمه اذن در قرآ ن يعنى چه؟ پــاسخ آن ازكتب لغت به دست نمى آيد. لذا علامه مى فرمايد, قرآن, خود زبــان و اصطلاحات خــاصى دارد واين زبــان و اصطلاحات او را بـايد از خود او كشف كرد.
مثلاً در آيه اى كه گذشت: (واعلموا ان اللّه يحول بين المرء وقلبه) اين آيه تهديد است. به دليل آيه (ولاتكونوا كالذين نسوا اللّه فأنسيهم انفسهم) اين آيه همان معناى (يحول اللّه بين المرء و قلبه) را مى رساند; زيرا خود كلمه (قلب) در قرآن, اصطلاح خاصى است كه با كتب لغت روشن نمى شود. قلب يعنى: حقيقت شخصيت واقعى انسان. اگر انسان به دستور شرع عمل نكند, اولين عقوبتى كه بدان دچار مى شود, اين است كه فراموش مى كند كه انسان است. جامعه اى كه درآن خدا نباشد, انسان هم در آن وجود ندارد. بلكه افرادى هستند كه مى خورند و مى آشامند و سخن مى گويند, امّا اين جامعه, جامعه انسانى نيست. اين نخستين بلايى است كه جوامعى كه پشت پا به شريعت مى زنند, دچار آن مى شوند. انسان موجود شريف وكريم و والايى است كه دراين جا فراموش مى شود. وآيه (ولاتكونوا كالذين نسوا اللّه فأنسيهم انفسهم) اين را مى گويد.
اين است كه عرض مى كنيم علامه دراين جا مسأله نوى را مطرح كرده است. اكنون بنگريد ازهزارسال پيش تاكنون كه تفسير نوشته اند, اين مطلب را كسى گوشزد نكرده و ديگر تفاسير مطرح نكرده اند.
اسف انگيز است كه شاگردان دست اول علامه درحوزه, اين مطالب را واين را كه علامه چنين مطالبى را دارد, مطرح نكرده اند, درنتيجه بايد گفت, علامه شناخته نشده است ودرحوزه مطرح نشده است. مفسران قرآن, تفسيرخودشان را مى گويند. علامه را درجامعه مطرح نمى كنند.
مثال ديگرى دراين جا مى زنيم. مسأله اى درباره قرآن از ديرزمان مطرح بوده است, با عنوان تناسب آيات و سور. آيا ميان آيات يك سوره رابطه اى وجود دارد يا نه؟ آيا آيه دوم با آيه اول رابطه مستقيم دارد يا نه, نه دراصل هدايت, زيرا ازاين جهت سرتاسر قرآن درباره هدايت است.
مسأله ديگر, رابطه ميان سوره ها است كه مثلاً سوره آل عمران با سوره بقره تناسبى داشته كه پس ازآن قرار گرفته است يا نه؟ اين نيز خود بحثى جداگانه است. البته مسأله تناسب سوره ها را ما قبول نداريم واين را از اشتباهات مرحوم طبرسى مى دانيم كه سعى كرده است تا بين سوره ها تناسب ايجاد كند. ايشان راه را اشتباه رفته است. ولى مسأله تناسب آيات يك سوره, بعضى با بعضى ديگر, اين مورد بحث است.
پاسخ سؤال يادشده در ابتدا منفى است, زيرا طبيعت نزول قرآن چنين اقتضا مى كند كه ميان آيات تناسبى نباشد, زيرا قرآن, نجوماً نازل شده است و يكجا فرود نيامده است. هرگاه (بسم اللّه الرحمن الرحيم) نازل مى شد, معلوم مى شد, سوره تازه اى آغاز شده است. چند آيه به مناسبت خاصى يا پيشامدى نازل مى شد وكاتبان وحى آن را مى نوشتند, پس از چند روز حادثه ديگرى پيش مى آمد و به مناسبت آن, چند آيه ديگر نازل مى شد وكاتبان وحى اين آيات را پشت سر آن آيات ضبط مى كردند. دراين جا آن حادثه ديروز با حادثه امروز ارتباطى نداشت و در دو موضوع جداگانه بودند. بنابراين ازآن جا كه اين دوحادثه كه سبب نزول اين آيات شده اند, ارتباطى نداشته اند, طبعاً آيات نازل شده به اين مناسبت نيز, ربطى با هم ندارند.
بنابراين در ابتدا بايد گفت هيچ تناسبى ميان آيات قرآن نيست, مگر آن جا كه احراز كنيم, چند آيه با هم نازل شده اند.
دراين زمينه در نيم قرن اخير, ذهن علما متوجه اين نكته شد كه آيات هرسوره يك رابطه معنوى با يكديگر دارند, با آن كه در مناسبتهاى مختلف نازل شده اند. ازاين رو مسأله اى امروزه مطرح است, با عنوان: (الوحدة الموضوعيّة فى القرآن); يعنى هر سوره قرآن يك موضوع خاص را دنبال مى كند.
در تفسير فى ظلال القرآن سعى شده است تا درآغاز هر سوره, اهداف آن سوره را روشن سازد و يكى از شاگردان سيد قطب نيز كتابى نوشته است, با عنوان (ما فى كلّ سورة من اهداف).
اكنون اين مســأله مشكل آفرين شده است, به جهت آن كه پى بردن به اين كه هدف در هر سوره چيست وآيــا اين كــار ممكن است يـا نيست, مورد بحث واقع شده است.
اين مسأله در گذشته مطرح نبوده است و در قرن گذشته مسأله اى با اين عنوان وجود نداشته است, درنتيجه آيات يك سوره را با هم مرتبط نمى دانسته اند, يا حداقل آيات اين صفحه را با صفحه ديگر مربوط نمى دانسته اند, زيرا شأن نزول هريك جداگانه است. درنتيجه بايد قرينه سياق در قرآن وجود نداشته باشد, قرينه سياق, وقتى وجود دارد كه كلام متصل باشد, ولى دركلام منفصل قرينه سياق نيست.
اكنون ببينيد, علامه طباطبايى دراين جا چه كرده است. ايشان در اين جا نظريه اى دارد كه مى فرمايد, قرآن, فى عين كونه كلاماً مفصولاً, هوكلام متصل اوّله بآخره; يعنى در عين انفصال, اتصال وانسجامى قوى ميان آيات وجود دارد.
ايشان مى گويد, علماى بيان در گذشته براى هر سوره مسأله حسن افتتاح وحسن اختتام گفته اند واين را يكى از دلايل اعجاز قرآن دانسته اند و مى گويند, قرآن بدون مقدمه وارد مطلبى نمى شود, بلكه نخست, مقدمه اى لطيف وظريف مى آورد, تا شما را آماده سازد و سپس وارد مطلب مى شود وآن گاه كه سوره مى خواهد خاتمه پيدا كند, جمع بندى مى كند ومطلب را ابتر و بى دنباله رها نمى كند.
اين را علماى قديم گفته اند.اكنون چه مى گويند؟ آيا اگرهر سوره حسن مفتتح و حسن ختام دارد, ممكن است وسط آن انسجام نداشته باشد؟ پس بدون ترديد هر سوره داراى مقصد يا مقاصدى است وبا مقدمه اى وارد سوره مى شود وسپس مطلب را عرضه مى كند و با پايان يافتن مطلب, جمع بندى مى شود و سوره پايان مى يابد.
علامه مى فرمايد, ببينيد, اختلاف تعداد آيه هاى هر سوره روى چه حسابى است. چرا يك سوره 286 آيه و سوره ديگر 55 آيه و سوره ديگرى 73 آيه و سوره اى سه آيه دارد؟ آيا اين بى حساب است؟ اگر بگوييد, اين حسابى ندارد و امرى اتفاقى است, بايد گفت, هذا لايصدر من الحكيم.
علامه مى گويد, پاسخى براى اين نداريم, جز آن كه بگوييم هر سوره هدفى را دنبال مى كند وتا آن هدف, كامل نشود, سوره پايان نمى يابد. گاهى هدف سوره با پنج آيه تمام است, گاه با 50 آيه وگاهى با 200 آيه وگاه كم تر و يا بيش تر, پس اختلاف عدد آيات هر سوره, مبتنى بر هدفى است كه درآن سوره دنبال شده است. درنتيجه هر سوره مشتمل برهدف خاصى است وهمين, وحدت موضوعى آن سوره را تشكيل مى دهد.
اين مطلب تازه را علامه مطرح كرده است. كدام يك از شاگردان او اين مطلب را درحوزه مطرح كرده اند؟ يا كدام يك به دنبال اين رفته اند كه اين سوره چه هدفى را دنبال مى كند؟ اين مطلب بسيارنو و ارزنده را علامه مطرح كرده است.
استاد عبداللّه درّاز كه استاد دانشگاه است, مى گويد, من و شاگردانم ده سال روى سوره دخان كاركرديم, تا توانستيم بفهميم, اين سوره چه چيزى را دنبال مى كند وهدف آن چيست؟ بنده نيز در جلد پنجم (التمهيد) براى نمونه, هدف كلى سوره بقره و سوره حمد را تا حدود توانايى خودم روشن كرده ام.
آيا نبايد اكنون شاگردان علامه اين مطلب را كه علامه مطرح كرده ومطلب نوى است و پاسخگوى سؤالات است وگوشه اى از حكمت الهى را در تعيين تعداد آيات هر سوره روشن مى سازد, دنبال كنند و ادامه دهند؟
در تفسيرالميزان, اين گونه مطالب كه واقعاً نو بوده و جنبه تفسيرى ناب دارند, فراوان هستند كه مطرح نشده اند. واين, يعنى علامه مطرح نشده است.
ازاين رو مى بينم, يك نويسنده, تفسيرى مى نويسد ويكى ازمنابع او تفسيرالميزان است, بدون اين كه از الميزان چيزى بفهمد وبه نوآورى هاى آن توجهى بكند. درنتيجه, با آن كه ازالميزان استفاده كرده است, نتوانسته است علامه را نشان دهد.
درد اين جاست كه نتوانسته اند علامه را نشان دهند و تفسيرالميزان را همانند يكى ازتفاسيرمعمولى ـ كه فراوان هستند ـ پنداشته اند.
تفسيرهاى بسيارى درحد يك مراجعه كننده مبتدى درفهم قرآن و براى مردم معمولى نوشته شده است, اما چيزى كه بتواند تفسيرالميزان راجلوه دهد و گوياى انديشه هاى علامه درتفسير باشد, نيست.
اين ظلمى است كه درحق علامه شده است وبه عقيده من ايشان درجامعه شيعه ودر حوزه قم و ديگر حوزه هاى دينى شيعه مظلوم ترين فرد است. آن همه زحمت و تلاش كه ايشان روى قرآن انجام داده است ومطالب نو كه آورده است, مورد توجه قرار نگرفته است.
بدين جهت اين تفسير, بسيارگرانقدر است ومطالب نو و ناب فراوانى درآن هست, انديشه هاى درخشنده وتابناك علامه دراين تفسير, تجلى كرده است و وظيفه ما امروز اين است كه علامه را از ديدگاه اين تفسير بشناسيم وبه جهان بشناسانيم.

* با توجه به اين كه تفسير الميزان, تفسيرى ترتيبى با شيوه تفسير قرآن به قرآن است, اين شيوه چه نسبتى با تفسير موضوعى دارد؟

استاد معرفت: يكى از ويژگيهاى الميزان, جمع نمودن ميان دو شيوه تفسيرى: ترتيبى و موضوعى است كه با رعايت ترتيب درتفسير آيات, به صورت آيه به آيه وسوره به سوره, ازجايگاه بلند تفسيرموضوعى كه اهميت آن امروزه روشن گرديده, غافل نبوده است و هردو جنبه را با كمال دقت و ظرافت دنبال كرده وتفسيرى كامل در تمامى ابعاد, به جهانيان عرضه داشته است, واين از ويژگيهاى اين تفسير بلند آوازه است كه موجب توجه دانش پژوهان واسلام شناسان گرديده است.
امروزه مسلم است كه (تفسير موضوعى) از اهميت بسزايى برخوردار است و عالمان ومحققان, بيش تر توجهشان معطوف اين جهت شده كه محتويات قرآن چيست؟ وچه مطالبى را برجهـانيـان عرضه داشته است كه از روز نخست مورد اعجاب و شيفتگى همگان گرديده و علاوه بر تسخير جانها, بر پهناى گسترده جهان سايه افكنده است؟!
علامه طباطبايى به اين نكته توجه فراوان داشته, تا آن جا كه قلم تواناى ايشان فرصت يافته, مقاصد عاليه ومعارف جليله قرآن را دسته بندى كرده, آماده وكامل بر پژوهشگران روشن ضمير عرضه داشته و روان تشنه آنان را با آبى زلال وگوارا سيراب كرده است.
علامه, ابحاث وارده را كاملاً قرآنى مطرح كرده و ازطفره رفتن وگريز به مطالب بيرونى پرهيز نموده و تنها مطالب را از ديدگاه قرآن وبا عرضه كردن آيات بر يكديگر ارزيابى نموده است, واين نكته ظريفى است كه ازنظر تيزبينان دور نيست.
ونيز از جنبه تفسيرترتيبى, هرآنچه طالبين تفسير, از نكته و ظرافتهاى ادبى و اشارات علمى و ارزشها و نيز شرح و تفسير و رفع ابهامها كه به آن نياز دارند, برآورده نموده, با ذوقى سرشار و قدرتى شگرف, تمامى ابعاد آن رامورد بررسى قرار داده است.

* علامه تا چه اندازه از باورهاى فلسفى وعرفانى خود درتفسير متأثرند؟ برخى معتقدند, ايشان به رغم آن كه ديگران را متهم مى كنند كه از پيش فهم ها و پيش فرض هاى خودشان درتفسير قرآن متأثرند, خود ايشان نيز تحت تأثير پيش فرض ها هستند و تفسير ايشان خالى از پيش فرض هاى فلسفى و كلامى نيست, اين اشكال را تا چه اندازه وارد مى بينيد؟

استاد معرفت: اين يك امر طبيعى است كه هركسى كه در رشته اى ازعلوم و معارف خبره است, هرگاه با آيه اى كه در رابطه با همان رشته است برخورد كند, طبعاً بهتر از ديگران آن آيه را مى فهمد. مثلاً وقتى يك فقيه, با آيه اى مربوط به فقه برخورد مى كند, آن آيه را بهتر از كسى كه اديب است, ولى از فقه اطلاعى ندارد, مى فهمد.
ييا فرض كنيد اگر آيه اى, اشاره به يكى از مسائل علمى آفرينش جهان دارد, كسى كه ازاين گونه دانشها بى اطلاع است, متوجه اشاره آن آيه نمى شود, ولى براى يك دانشمند متبحر درزمينه يادشده, اين نكته جالب توجه است و به گونه عميق آيه را مى فهمد.
لذا بنده عقيده ام اين است كه تفسير قرآن بايد به صورت گروهى انجام شود, به اين معنى كه جمعى كه در رشته هاى گوناگون تخصص دارند, قرآن رامورد مطالعه و دقت قرار دهند وهر گروه در رابطه با تخصص خود, آيات مربوط را روشن سازند.
بنابراين علامه كه در فلسفه و عرفان تخصص دارد, خواه ناخواه, آيات دراين رابطه را بهتر از كسى كه از فلسفه بى اطلاع است, مى فهمد, واين امرى طبيعى است و جاى انتقاد نيست. وعلامه نيزاين را به صورت انتقاد مطرح نكرده وامرى طبيعى مى داند. منتهى سخن علامه در اين جا, اين است كه مواظب باشند كه اين تخصص, موجب آن نشود كه برقرآن چيزى تحميل كنند, امّا اگر از تخصص ها در زمينه تفسير استفاده شود, چه مانعى دارد؟ بلى, تخصّص ها نبايد مفسّر را وادار كند كه قرآن را به سمت و سويى كه درآن تخصص دارد, سوق دهد. اين كارمورد نكوهش است, ولى استفاده از تخصص ها درفهم قرآن بى اشكال است.
فهميدن قرآن ابزار مى خواهد و قرآن ابعاد گوناگونى دارد ودرهر بعدى ابزار متناسب خود را دارد. فرض كنيد, يك متكلم كه درعلم كلام تخصص دارد, وقتى به كلمه (احد) مى رسد, چيزى مى فهمد كه ديگرى كه فرق بين (واحد) و (احد) نمى گذارد, نمى فهمد و اينها امرى طبيعى است.
آنچه علامه مى خواهد بفرمايد, اين است كه انسان وقتى در برابر قرآن است, بايد سعى كند, حال تجريدى به خود بدهد و ببيند, واقعاً ازحاقّ لفظ چه استفاده اى مى شود وگمان مى كنم اين حرف درستى است.
از دانشها به عنوان ابزار استفاده مى شود, ولى ابزار نبايد جلودار ما باشد. ابزار بايد وسيله باشد. بايد انسـان خود را در برابر يك آيه تجريد كند و چنان فرض كند كه يك فرد عرب در زمان جاهليت است كه تنها زبان عربى را مى داند, آنچه را مى فهمد ظهر قرآن قرار دهد وپس ازآن به سراغ ابزارى كه دراختيار دارد برود وبا كمك اين معلومات پى به بطن آيه ببرد, اين اشكالى نخواهد داشت وعلامه هم همين كار را كرده است.
ايشان واقعاً خود را در برابر آيه تجريد كرده است و سپس فرموده (ويستفاد من الآية… ) از ابزار علمى كه دراختيار دارد, كمك گرفته و مى گويد ازآيه چنين استفاده مى شود. ولى درآغاز تنها ظاهر آيه مطرح است.
پيامبر اكرم(ص) نيز فرمود استه : (مافى القرآن آية الاّ و لها ظهر و بطن) امّا پى بردن به بطن قرآن, ديگر ربطى به عرب بودن و دانستن لغت ندارد. اين كار ابزار علمى مى خواهد.
اگر علامه از ابزار علمى استفاده مى كند, امرى طبيعى است وبراى استفاده وبهره بردارى مطالبى است كه ماآن را بطن مى ناميم, ولى ازلحاظ فهم ظاهرى, همان گونه كه گفته است, عمل كرده و تخلف نيز نداشته است ولذا به گمان من اين اشكال برايشان وارد نيست.

* برخى گفته اند, درمواردى ازاين اصل تخلف شده است; مثلاً در باره روح, ايشان روح را مجرد دانسته اند و از عالم امر گرفته اند, حال آن كه روح, شىء ناميده مى شود وهر شىء مخلوق است. به دليل آيه (وكلّ شىء خلقناه… ).

استاد معرفت: ايشان برمسأله تجرد روح اصراردارد وهرگز از رأى خود برنگشته است وازعالم امر بودن روح را دليل برتجرد آن گرفته است. و آيه را دليل آن گرفته است كه روح از سنخ عالم ملكوت است, نه ازسنخ عالم ناسوت.
علامه روح را حادث مى داند وبه تعدد قدماء قائل نيست. ايشان همه ملائكه را و روح را مجرد و از عالم امر مى داند; يعنى اينها مخلوق هستند و از سنخ عالم ملكوت اند واين هيچ منافاتى با اين كه مخلوق وحادث باشند, ندارد.
تجرد به معنى ازلى بودن نيست. بيش تر فلاسفه درمقابل متكلّمين, روح وملائكه وجن را مجرد, ودرعين حال, حادث ومخلوق مى دانند.

* گفته شده كه منظور از (كتاب مبين) درآيه (… ولارطب ولايابس الاّ فى كتاب مبين) به مبناى ايشان, لوح محفوظ است و نه قرآن. ولى درجلد نخست الميزان به صراحت, منظور ازآن را قرآن دانسته اند.

استاد معرفت: انسان بايد به آراء ونظرات بزرگان ارج بنهد, گر چه آن را قبول نداشته باشد, زيرا فهميدن حرف بزرگان, خود, ارزش است و قبول داشتن آن, مطلب ديگرى است…
به عقيده من بسيارى از اشكالاتى كه برايشان وارد شده, براثر اين است كه به حقّ مطلب ايشان پى برده نشده است. نمى خواهيم بگوييم, ايشان ازهرگونه اشكال مبراست, ولى بسيارى از اشكالات ازاين قبيل است.
اين شيوه را ما ازآيت اللّه حكيم ياد گرفته ايم. درس فقه ايشان اين امتياز را داشت واين شيوه را به ما آموخت كه ايشان روى كلمات فقها درباره فرع فرع هر مسأله همان گونه دقت مى كرد كه روى نصوص صادره ازاهل بيت(ع) دقت مى كرد. مثلاً چرا دراين جا (واو) آورده ودرجاى ديگر چرا (فاء) آمده است. اين گونه دقت مى كرد تاسخن آن فقيه بزرگ روشن شود و نكات و دقايق به كار رفته درآن سخن به دست آيد. مدتى ايشان در درس فقه بر روى كلمات فقها كار مى كرد, حال آن كه درنظر بسيارى ازمدرسين, اين كار زائدى است.
فقهاى پيشين, كارشناسان ما هستند كه به دوران عصمت نزديك هستند و فقه را به وراثت از دوران معصوم گرفته اند. اندوخته هاى علمى خاصى دارند و سخنان آنان حساب دارد و فهميدن كلماتشان ارزش دارد, گرچه ممكن است درمواردى ردّ شود. اين شيوه را از آقاى حكيم آموخته ايم.
مرحوم علامه حلى نيز در وصيتى به فرزندش فخرالمحققين مى نويسد:
اگر مى خواهى فقيه كاملى شوى, (أكثر من الاطلاع على آراء الفقهاء.)
اين نكته هاى بسيار لازم ومهمى است. بسيارى بر تفسير مجمع البيان, اشكال مى كنند كه چرا از آراء تابعين ومفسرين صدراسلام اين همه آورده است. من خيال مى كنم همين نكته حسن اين تفسير است.
همان گونه كه در فقه, آراء قدماى فقها براى استنباط يك فقيه ارزش خاصى دارد, درتفسير نيز آگاهى از آراء مفسران قدما براى فهم قرآن, ارزش اساسى دارد. آنها به دوران صحابه نزديك تر بوده اند وذهنشان از بسيارى آلايش ها كه ذهن ما بدان مشوب است, پاك و صاف بوده است و با آيات قرآن بهتر روبه رو مى شده اند, ما بايد حداقل بفهميم چه فرموده اند. نمى خواهيم تقليد كنيم, چه بسا از سخن عكرمه و قتاده و سعيدبن مسيّب وابن عباس وديگران, براى ما نكته اى روشن شود.

* آيا علامه نقش جدى واساسى براى روايات درتفسير قائل بوده اند يا نه؟ وآيا استفاده از روايات را با بى نيازى قرآن از غير خود براى روشنگرى, ناسازگار نمى دانسته اند؟

استاد معرفت: ايشان گرچه به تصريح, استناد به روايات نكرده است, ولى معلوماتى كه از روايات دراختيار داشته و درذهن مبارك ايشان بوده است, كمك بسيارى به ايشان براى فهم آيات كرده است ودراين شكى نيست.
واين فرمايش ايشان كه قرآن را فقط ازناحيه قرآن بايد فهميد, در رابطه با همان مصطلحات قرآن است, نه درمطلق قرآن. وگرنه آيا ايشان ازكتب لغت براى لغات قرآن استفاده نكرده است؟ آيا از تاريخ براى بسيارى از شأن نزول ها بهره نجسته است؟ آيا شأن نزول, نقش اساسى در فهم بسيارى از آيات ندارد كه بدون اطلاع ازآن, آن آيه قابل تفسير نيست؟ قرآن فرموده: (انّما النّسيئ زيادة فى الكفر) آيا بدون مراجعه به تاريخ و شأن نزول, با وسيله اى ديگر مى توان اين آيه را تفسير كرد؟
علامه واقعاً از لغت و ادب و تاريخ استفاده كرده است. همچنان كه ازاندوخته هاى ذهنى روايى و دانسته هاى دينى, كلامى و فلسفى استفاده كرده است
بلى, همان گونه كه گذشت, ايشان مى گويد, قرآن مصطلحاتى دارد كه بايد آنها را ازخود قرآن به دست آورد واين امرى طبيعى است كه براى فهميدن مصطلحات يك متن, ازخود صاحب اصطلاح پرسيده شود. كلمه (قول) در قرآن به چه معنى است ومنظور از (قالتا اتينا طائعين) چيست؟ يا (اذن) در قرآن به چه معنى است. مقصود ايشان دراين جا است ومى گويد: بايد معنى اين مصطلحات را از موارد استعمالش درخود قرآن به دست آورد. اين درباره مصطلحات قرآن است نه فهم الفاظ وكلمات و تعابير و جمل و تفاسير.
بنا بر اين, ايشان از سخن خود عدول نكرده است وايشان اين مطلب را تنها دريك مورد خاص نگفته است. بلكه درجاى جاى تفسير برآن اصرار دارد. چگونه ممكن است سخنى بگويد و برآن اصرار كند و درعمل برخلاف آن رفتار كند, آيا ممكن است كه خود متوجه اين همه تخلف نشده باشد.
بنابر اين, مقصود ايشان مصطلحات خاص قرآن است.

* به عنوان آخرين سخن, براى استفاده بيش تر از الميزان درمحافل حوزوى وعلمى چه رهنمودى داريد؟

استاد معرفت: بنده انتظار آن را دارم كه عده اى كه اهل فن باشند, با صبر و حوصله بسيار, روى اين تفسير كار كنند و نوآوريها و استفاده هاى ناب اين تفسير را كه نمودار شخصيت علمى علامه است, عرضه كنند واين را روشن كنند كه اين تفسير در عصرخود تحولى درجهان تفسير پديد آورده است. ومانند ساير تفاسير راه تقليد را در پيش نگرفته است. واين كار, فقط كار گروهى است وبايد ازسوى گروهى متخصص در تفسير قرآن و علوم قرآنى انجام شود.



CopyRight © maarefquran.org
info@maarefquran.org