تعداد بازدیدها : 4067
  عنوان مقاله : روش شناسى تفسير الميزان
 نویسنده : محمد مهدی مسعودی
 موضوع : صفحه اصلی موضوعات (12127) >تفسير قرآن(1884)->تفاسير کامل قرآن(500)->تفاسير شيعه(330)->الميزان(115)
  آدرس اینترنتی:   http://www.quran-p.com/index.php/page,articleView/articleID,75 
 منبع: فصلنامه پژوهشهای قرآنی شماره 10 - 9
 چاپ مقاله


متن مقاله
در پرتو الميزان (2)

روش شناسى تفسير الميزان

محمد مهدی مسعودی

تاريخ مطالعات و جستارهاى علمى بشر نشان مى دهد كه هر حركت پژوهشى و هر كنكاش علمى, در آغاز شكل گيرى, بيش ترين همت و دغدغه اش دستيابى به نتيجه بوده است و اين اهتمام و نگرانى, انسان كاوشگر را به تجربه روشهاى گوناگون وامى داشته تا سرانجام يك يا چند راه, تجربه اى به ثمر نشيند و از پس شكل گيرى راهها و روشهاى گوناگون, اين سؤال مطرح مى شده است كه برترين, كارآمدترين و مطمئن ترين شيوه كدام است؟
پيشرفت تحقيقات و تأملات علمى بدان جا انجاميد كه هر موضوع مطالعاتى و هر سوژه پژوهشى و هر ميدان فكرى, مى تواند نيازمند روش خاصى باشد كه متناسب با همان ميدان و موضوع است. اين سير تكاملى در زمينه مطالعات تفسيرى و پژوهشهاى قرآنى نيز صادق است.
اكنون ماييم و روشهاى گوناگون تفسيرى كه در ساحت مطالعات قرآنى صورت گرفته است و چه بسا هر يك به اشارت يا صراحت, روش خود را شايسته ترين دانسته اند.
به هر حال, امروز يكى از ملاكهاى تمايز تفاسير با يكديگر, تفاوت روش تفسيرى آنان است و اين سنجش هر چند از گذشته دور در خصوص تفسير قرآن مطرح بوده است, اما اكنون, گسترش و حساسيت و اهميت ويژه اى يافته است.
ما در اين تحقيق برآنيم تا شيوه تفسيرى الميزان را - به عنوان يكى از عمده ترين تفسيرهاى قرن اخير كه با پشتوانه اى از تجربيات عظيم تفسيرى, پيش از هر اقدام به انتخاب شيوه و تبيين آن پرداخته است- شناسايى كنيم.
بديهى است كه انتخاب شيوه و روش, آن گاه دقيق تر و عينى تر است كه مسبوق به آگاهيها و تجربه هاى بيش تر باشد و الميزان به لحاظ تاريخى و قدرت فكرى و وسعت بينش نويسنده آن, مجال چنين انتخابى را داشته است.
علامه طباطبايى, درباره شيوه هاى مختلف تفسيرى پيشينيان مى نويسد:
(در تفسير آيات قرآنى يكى از سه راه را در پيش رو داريم:
1- تفسير آيه به تنهايى و به كمك مقدمات علمى و غيرعلمى كه در نزد خود داريم.
2- تفسير آيه به يارى روايتى كه در ذيل آيه, از معصوم رسيده است.
3- تفسير آيه با تدبر و انديشه در ديگر آيات و استفاده از روايت, در مورد امكان.
راه سوم, همان شيوه اى است كه پيامبر اكرم(ص) و اهل بيت كرام او در تعليمات و آموزه هاى خويش به آن اشاره داشته اند و پيامبر اكرم(ص) نيز بدان تصريح فرموده است:
(و انما نزل ليصدق بعضه بعضاً.)
اين قرآن نازل گشته است تا پاره اى از آيات آن پاره اى ديگر را گواهى نمايد.
اين رهنمود نبوى در بيان علوى چنين آمده است:
(ينطق بعضه ببعض و يشهد بعضه على بعض.)
پاره اى از قرآن گوياى پيام پاره اى ديگر از آن است و آياتى از آن گواه ديگر آيات.)1
علامه با اشارت به كاستيها و ناهمسازيهاى شيوه هاى مرسوم در تفسير مى نويسد:
(تمامى روشهاى تفسيرى مرسوم چونان روش اخبارى, كلامى, فلسفى, صوفيانه, حسى و تجربى, در اين كاستى بزرگ همسانند كه نتايج بحثهاى علمى و يا فلسفى و غير آن را از بيرون گرفته و بر مضمون آيات تحميل كرده اند و اين گونه تفاسير, در حقيقت تطبيق هستند و نه تفسير! و چنين تطبيقى, تحميل بر قرآن است و نه تبيين آن, زيرا قرآنى كه خود را (هدى للعالمين) و (نورمبين) و (تبيان كل شىء) معرفى مى كند, چگونه مى تواند, خود از كانونى ديگر پرتو گيرد و با چراغى ديگر از بيرون روشن شود.
تأمل و ژرف نگرى در حالات پيامبراكرم(ص) و اهل بيت بزرگوارش, اين حقيقت را به دست مى دهد كه ايشان در تفسير و تعليم آيات, هماره به خود قرآن استشهاد مى كرده اند و از ديگر آيات بهره مى جسته اند. بدين رو راه بايسته و روشنى كه آموزگاران قرآن پيموده اند, اين شيوه است و بس و ما نيز روش يادشده را برگزيده ايم و در مقام تفسير آيات از هر گونه استدلال فلسفى و فرضيه علمى و يا مكاشفه عرفانى دورى جسته ايم و تنها به ذكر برخى نكته هاى ادبى كه فهم اسلوب عربى قرآن بسته به آن است و يا پيشينه هاى انكارناپذير و پذيرفته ٌ عقلى و اصول علمى بهره مى جوييم.) 2
بايد توجه داشت كه علامه در ميان مفسران, تنها كسى نيست كه آيات قرآن را در تفسير قرآن مورد استفاده قرارداده است, بلكه پيش از ايشان, ديگرانى نيز از اين روش در قلمروى كوچك تر استفاده كرده اند, اما اين روش بيش از هر تفسير ديگر, در الميزان ظهور و بروز دارد و مى توان در اين زمينه الميزان را مهم ترين دانست.

زمينه هاى قرآنى روش تفسيرى الميزان

آن گونه كه از منابع روايتى و حتى خود قرآن استفاده مى شود, فهم معارف وحى, نيازمند شناخت عناوينى چون ظهر و بطن, محكم و متشابه, تأويل و تنزيل, ناسخ و منسوخ, ايجاز و اطناب, اجمال و تبيين, اطلاق و تقييد و عموم و خصوص است و همين گونه فرايافت مفاهيم آن, نيازمند نگرشى مجموعى و شبكه اى به گستره آيات و توجه به محكمات در تحليل متشابهات, مقيدات در فهم مطلقات, عموم ها با خصوص ها و منسوخ ها با نواسخ است, و از اين رو مى توان ادعا كرد, قرآن به روشى نازل گشته است كه ناگزير انسان را به سوى تحليل مجموعى و تفسير يكپارچه وحى هدايت مى كند.
آيتى كه در فرازى به اجمال طرح شده است, در فرازى ديگر با بيان همراه گشته است و كريمه اى كه در موضعى اطلاق و عموم را به همراه دارد, در جاى ديگر قيد و خصوصيت را پذيرفته است.
بدين لحاظ با نگاهى مجموعى به آيات, مى توان به آموزه هاى بسيارى در ابعاد مفهومى و نيز لفظى دست يافت و آن دسته از آيات را كه در فرازى به اختصار و ايجاز بيان گشته است, در مجالى ديگر به شرح و بسط رساند, همچون ماجراى آدم(ع) و ابليس و نيز موسى و فرعون, همين گونه مى توان مجملات قرآن را به كمك آيات روشن, تفسير كرد; مانند آيه 229 سوره بقره: (فامساك بمعروف او تسريح باحسان) كه مى تواند مبين و روشنگر فراز پيشين آن يعنى (الطلاق مرّتان) باشد و نيز تعبير (يوم لاتملك نفس لنفس شيئاً و الامر يومئذ للّه) در آيه 17 سوره انفطار, نسبت به فراز پيشين, يعنى: (و ما أدريك ما يوم الدين. ثم ما أدريك ما يوم الدين).
در همين رابطه آيه 23 سوره اعراف را مى توان مفسر آيه 37 بقره دانست:
(فتلقّى آدم من ربّه كلمات فتاب عليه إنّه هو التوّاب الرحيم) (بقره/37) و (قالا ربّنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفر لنا و ترحمنا لنكوننّ من الخاسرين) (اعراف/23).
نمودى ديگر از اين شيوه درك و دريافت قيدها و پيوستهاى آيات است كه مى تواند اطلاق وعموميت پيام ديگر آيات را محدود به شرايط و ويژگيهايى خاص بنمايد
قرآن در سومين آيه از سوره مجادله, كفاره (ظهار) را آزاد سازى برده اى برمى شمارد: (فتحريُر رقبة), حال آن كه در آيه 92 سوره نساء, آن را مقيد به ايمان مى سازد: (فتحرير رقبة مؤمنة)
ارجمندى و كارآيى اين رويكرد از آن روست كه قرآن, خود نخستين مصدر و منبعى است كه تفسير و تحليل و تبيين آياتش را عهده دار گشته است:
(كذلك يبيّن اللّه آياته للناس لعلّهم يتّقون) (بقره/187)
اين چنين خداوند آياتش را براى مردمان بيان مى دارد, تا مگر تقوا پيشه كنند.
و نيز مى فرمايد:
(و لايأتونك بمثل الا جئناك بالحقّ و احسن تفسيراً) (فرقان/33)
[اى پيامبر!] هيچ نمونه و موردى را مردم نزد تو مطرح نمى كنند, مگر اين كه پيش تر برترين تفسير و سخن حق را در آن زمينه بر تو نازل كرده ايم.

ريشه هاى روايى روش تفسيرى الميزان

گذشته از زمينه ها و دلايل قرآنى تفسير قرآن به قرآن, ريشه هاى اين گونه تفسير را مى توان در شيوه تفسيرى پيامبر(ص) و مكتب تفسيرى اهل بيت(ع) جست وجو كرد.
1. ابن جرير و ابى حاتم از ابى عمر روايت كرده اند كه چون آيه (يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم) نازل گشت مردى به پا خاست و عرض كرد: اى رسول خدا! آيا شرك نيز مشمول اسراف بر نفس و وعده آمرزش مى گردد؟
پيامبر(ص) فرمود: (انّ اللّه لايغفر ان يشرك به و يغفر مادون ذلك). 3
در اين روايت, پيامبر آيه اى را در تبيين قلمرو مفهومى و دلالى آيه اى ديگر به كار گرفته است.
2. ذيل تفسير آيه (و عنده مفاتح الغيب لايعلمها الاهو) ابن مردويه از ابى عمر روايت كرده است كه پيامبر(ص) فرمود:
كليدهاى غيب, پنج چيز است كه جز خدا بدان دسترسى ندارد: احدى جز خدا از آنچه در آينده رخ مى دهد خبر ندارد, جز خدا امور مربوط به توليد و توالد را خبر ندارد, تنها اوست كه مى داند باران بر كجا فرود مى آيد و هيچ آفريده اى از محل دفن و مرگ خويش آگاه نيست و جز او كسى از روز واپسين اطلاع ندارد.4
3. امام صادق(ع) از پدران بزرگوارش نقل كرده است كه: اهل بصره به امام سجاد(ع) نامه نوشتند و تفسير واژه (الصمد) را جويا شدند.
امام در پاسخ پس از نهى از جر و بحث ناآگاهانه در قرآن, پاسخ فرمود:
خدا خود تفسير (الصمد) را چنين بيان داشته است: (الله الصمد. لم يلد و لم يولد. و لم يكن له كفواً احد) 5
در اين مورد, آيات بعد, مفسر آيه قبل دانسته شده است.
4. امام باقر(ع) واژه (يد) در كريمه مباركه (يا ابليس ما منعك ان تسجد لما خلقت بيدى) را به قوت و نعمت, تفسير كرده و به اين آيه ها استدلال فرموده است: (واذكر عبدنا داود ذا الأيد) (ص/17) و (والسماء بنيناها بأيد) (ذاريات/47) يعنى با قدرت و توان . و نيز: (و أيّدهم بروح منه) (مجادله/22) 6
5. امام رضا(ع) در سخنى با مأمون, پيرامون عصمت انبيا در آيه (و ذا النون اذ ذهب مغاضباً فظنّ ان لن نقدر عليه) (انبيا/87) فرمود:
(يونس گمان كرد… بدين معناست كه يقين داشت خدا بر او تنگ نخواهد گرفت و دليل چنين معنايى اين آيه است: (و اما اذا ما ابتلاه فقدر عليه رزقه) (فجر/16) كه در آن تقدير به معناى تنگ گرفتن آمده است.) 7
علامه طباطبايى به عنوان مفسرى شيعى و الهام يافته از شيوه تفسيرى اهل بيت(ع) روش تفسيرى قرآن به قرآن را به عنوان اساسى ترين و بايسته ترين شيوه در كشف معانى آيات و آگاهى بر مضامين آن برگزيده است.
وى بر اين باور است كه قرآن كتابى است كه فهم و انديشه افراد عادى نيز بدان دسترسى دارد و آيات آن مى تواند يكديگر را تفسير كند; زيرا خداوند, خود, مردمان را به انديشيدن در آيات فرا خوانده است تا با ضميمه كردن آنها با يكديگر, همسانى و نبود اختلاف ميان آنها براى مردمان آشكار گردد و همين گونه نمود اعجازين وحى در پرتو دعوت به هماوردى و تحدى به وضوح و روشنى رخ بنمايد. 8
اين همه سبب شده است, تا علامه بر اين نكته تأكيد كند كه:
(آيات قرآن با اين كه كلمه هايى جدا جدا هستند, سخنى واحد و يكپارچه بوده و پاره اى از آيات آن نسبت به پاره اى ديگر توضيحاتى را افاده مى كنند. تنها راه درست فهم كلام وحى اين است كه در هر موضوع تمامى آيات متناسب با آن بررسى شود و مورد تدبر و تأمل قرار گيرد, تا مقصود الهى از آن آيات به دست آيد.) 9

دستاوردهاى الميزان, در تفسير قرآن به قرآن

شيوه تفسيرى قرآن به قرآن در تفسير گرانسنگ الميزان, دستاوردها و نمودهاى گوناگون دارد كه در اين مختصر تنها به يادكرد چند نمونه بسنده مى كنيم:
- فهم محتواى آيه و درك ارتباط مفهومى مجموعه اى از آيات با يكديگر و دستيابى به ساختارى منظم و كامل, با استفاده از اجزاى پراكنده آن در آيات مختلف.
- تبيين مفردات و تحليل واژگان آيات.
- ابهام زدايى از زواياى مبهم تفسير آيات.
- پيرايش آيات از فهمهاى تفسيرى ناهمخوان و متناقض.

الف. فهم محتواى آيه و درك ارتباط مفهومى آيات

از مهم ترين دستاوردهاى الميزان در پرتو روش ويژه تفسيرى خود, فهم محتواى آيات و درك ارتباط آنها از جهت مفهومى است. چه اين كه ديگر مفسران هر يك به تناسب گرايش فكرى و علمى خود, روشى ويژه اى را از ميان روشهاى حديثى, كلامى, فلسفى, فقهى, اخلاقى و... برگزيده اند, ولى علامه تلاش دارد تا گرايشهاى علمى و فكرى خود را ملاك تفسير قرار ندهد و توجه به ارتباط مفهومى آيات را جايگزين آن سازد.
اين اعتماد گسترده به قرآن براى مفهوم و تفسير آيات آن, ممكن است از سوى برخى روشهاى ديگر, به ويژه روش اهل حديث, مورد انكار قرار گيرد و به عنوان تفسير به رأى معرفى گردد, ولى علامه پيشاپيش, اين توهم و ايراد را دفع كرده و فرموده است:
(تفسير آيات با تدبر در آنها و توجه به آيات ديگر و استفاده از احاديث, روشى بنيادى است كه بدان تمسك جسته ايم و اين همان روشى است كه در تفسير رسيده از پيامبر(ص) و اهل بيت ديده مى شود و بايد توجه كرد كه آنچه در حديث نبوى در نهى از تفسير به رأى آمده است كه فرمود (من فسر القرآن برأيه فليتبوّء مقعده من النار) شامل تفسير قرآن به قرآن نمى شود; زيرا در اين روش, اين قرآن است كه ابعاد مفهومى آيات خود را بازمى نمايد, نه رأى و نظر شخصى مفسر.) 10
به هرحال بهترين راه شناسايى كارآيى روش يادشده, مطالعه نمونه هايى از آن است كه در جاى جاى تفسير الميزان وجود دارد و ما در اين مختصر فقط به يك نمونه, آن هم با تلخيص اشاره خواهيم داشت, چه اين كه بيان تفصيلى آن به درازا مى انجامد و جويندگان مى توانند براى مطالعه تفصيلى به اصل منبع ارائه شده مراجعه كنند.
علامه ذيل آيه 213 سوره بقره, به بحث درباره خلقت انسان پرداخته و بدين مناسبت, به ترسيم طرح كلى پيدايش و زندگى انسان از آغاز تا فرجام پرداخته است. آشنايان با قرآن, به خوبى آگاهند كه در هيچ يك از آيات و سور قرآنى, موضوع انسان شناسى از ديدگاه وحى به طور پيوسته ياد نشده است, بلكه در هر آيه و سوره به تناسب, زاويه اى از حيات, اهداف, آغاز و فرجام زندگى انسان ياد شده است.
كارى كه علامه در اين نگرش انجام داده است, از دو جهت داراى اهميت است 1. اصل نگرش جامع و پيوسته به آيات, جهت دستيابى به طرحى كلى از حيات و مرگ انسان 2. چگونگى انتخاب آيات و كشف پيوند آنها با يكديگر.
در اين تحقيق, علامه چند حلقه بزرگ تر را به طور زنجيره اى و پيوسته به هم مورد مطالعه قرار داده است كه در دايره هر حلقه, مباحث ريزترى مطرح شده است.
حلقه هاى بزرگتر بحث, عبارتنداز:
1. چگونگى پيدايش انسان در زمين 2. تركيب وجودى انسان و عناصر اصلى آن 3. اهميت آگاهى و ادراك, درحيات بشر 4. تواناييها و ميدانهاى اقتدار انسان 5. عوامل پيدايش اختلافات در جوامع انسانى 6. زمينه هاى نياز انسان به قانون و رهنمودهاى وحى 7. ره آوردهاى بنيادى دين براى انسانها 8. حيات اخروى, ميدان برخوردارى از دستاوردها.
علامه در لا به لاى اين مباحث, پرسشهاى متعددى را پاسخ گفته و مفاهيم ظريف و دقيقى را از پيوستگى آيات در منظر قرآن پژوهان قرار داده است كه حكايت از قدرت انديشه و توان علمى و چيره دستى قرآنى وى دارد.
ذيل آيه 213 سوره بقره, بحثى درباره خلقت انسان را گشوده و يادآور شده است كه نسل انسان نوع مستقلى است كه از نوع ديگرى پديد نيامده است و در اين جهت به آيه 13 سوره حجرات, تمسك جسته كه خداوند مى فرمايد: (ما شما را از يك مرد و زن پديد آورديم و در مليتها و قبايل مختلف قرار داديم). و همچنين به آيه 189 سوره اعراف اشاره دارد كه مى فرمايد: (خداوند شما را از نفس واحدى آفريد و جفت او را از خود او قرار داد.)
در ادامه اين نگاه, علامه به دو بعد مادى و الهى انسان اشاره دارد و از آيات (16-12/مؤمنون) و (72/صاد) مدد گرفته است كه سير مادى شكل گيرى وجود انسان و سپس افزودن روح را به كالبد جسمانى يادآور شده است.
اين كالبد جسمانى با اين هديه الهى ـ روح ـ زمينه را براى آموزش و ادراك فراهم آورده است. (5/علق)
آدمى در آغاز تولد به دور از كم ترين آگاهى است و از آن پس, در پرتو ابزار حسى و ادراكى به شناخت دست مى يابد. (78/نحل)
آدمى در پرتو معرفت اوج مى يابد و ارزش وجود پيدا مى كند. (31/بقره)
در نتيجه اين ارجمندى, همه امكانات زمين در خدمت وى قرار مى گيرد. (29/بقره)
نه تنها زمين كه آنچه در آسمانهاست نيز براى بهره جويى و منافع انسان به تسخير درمى آيد. (12/جاثيه)
در اين ميان, انسان از يك سو و طبيعت و اجزاى آن از سوى ديگر, هر كدام طبق برنامه, هدفى را دنبال مى كند و اين هدف به وسيله خداوند تعيين شده است كه پديد آورنده آنهاست (50/طه)
آفرينش, تعديل و تنظيم وجود, تقدير و به اندازه و حساب آفريدن و هموار ساختن راه هدف و هدايت كردن, حلقه هايى پيوسته است كه انسان با ادراك خويش قادر به فهم و كشف آنهاست. (2/اعلى)
در ميدان درون نيز انسان نظامى حساب شده را شاهد است, تمايل به فجور و تقوا. (7/شمس)
آدميان كه از درون با قواى دوگانه و در بيرون با پديده ها و نشانه هاى گوناگون روبه رو هستند, در آغاز پيدايش تاريخى خود, امتى واحد بوده اند و پس از آن وحدت و يكسانى, به اختلاف و گونه گونى گراييده اند. (19/يونس)
اگر رحمت پروردگار و هدايت او شامل حال آدميان نبود و هدايت الهى از طريق انبيا بر آنان فرود نمى آمد, همچنان براى هميشه در اختلاف و ناهمسازى به سر مى بردند. (119/هود)
يكى از عمده ترين برنامه هاى انبيا, داورى عادلانه ميان انسانها و از ميان برداشتن ريشه ناهمسازى هاست. (213/بقره)
پيامبران, مردم را به مبدأ يگانه هستى فرا خوانده و از تشتت در مسير دين باز مى دارند. (40/يوسف)
انسان با دو بعد مادى و الهى و تمايل به فجور و تقوا به وسيله انبيا, انذار و تبشير مى شوند, تا در دام ماديت و فجور گرفتار نشوند و به سوى تقوا و معنويت گرايش يابند. (213/بقره)
حيات حقيقى انسانها در پرتو آموزه هاى پيامبران تضمين مى شود. (24/انفال)
آنان كه از تعاليم انبيا بهره نگيرند, چونان نابينايان, گرفتار تاريكى خواهند بود. (123/انعام)
سخنان علامه همچنان در اين ميدان ادامه دارد و سير تكاملى زندگى انسان را دنبال مى كند 11 و آنچه در اين چند سطر آورديم, تنها جهت نشان دادن اين مطلب بود كه چگونه وى از آيات مختلف, به ترسيم كامل و پيوسته اى از يك موضوع پرداخته است. هر چند او در بيان هر آيه, حد وسط و رابطه آيات را به تصريح بيان نداشته است و آن مقدار از توضيح درباره ارتباط آيات, برداشت و فهم اين قلم از گزينش مطالب از سوى علامه است, ولى فهم اين ارتباط, بر قرآن پژوهان چندان دشوار و پيچيده نيست.

ب. تبيين مفردات و تحليل واژگان آيات

بى ترديد آشنايى با لغات و واژگان به كار رفته در آيات, تأثيرى بسزا در فهم و تفسير آيات قرآن داشته و دارد, چنانكه شاطبى در كتاب ارزشمند (الموافقات فى اصول الشريعة) مى نويسد:
(راه جستن به فهم قرآن از راه آشنايى با زبان عرب امكان پذير بوده و جز از اين راه, مجالى براى درك و دريافت پيام وحى نيست).12
سيوطى در الاتقان, روايتى را ياد مى كند كه بيهقى از شعبى از مالك آورده است:
(هرگاه كسى نزد من آيد كه بدون علم به لغت عرب, كتاب خدا را تفسير كند او را تنبيه مى كنم.) 13
قرآن, خود بدين حقيقت اشارت دارد و مى فرمايد:
(و انه لتنزيل ربّ العالمين. نزل به الروح الامين. على قلبك لتكون من المنذرين. بلسان عربيّ مبين) شعراء/195ـ192
و راستى كه اين قرآن وحى پروردگار جهانيان است. روح الامين آن را بردلت نازل كرد تا از هشداردهندگان باشى. به زبان عربى روشن.
اين حقيقت, خود برخاسته از اين نكته مهم است كه خداوند در تفهيم شرايع خويش و تبيين رهنمودهاى دينى به بندگان, از زبان و ساختار بيانى خود ايشان بهره برده است و رسولان وى در راستاى تبليغ دين, راه تازه و متمايزى اختراع نكرده اند, بلكه از همان شيوه و اسلوب متداول زبانى ميان مردمان استفاده كرده و مرادات و مقاصد الهى را به بشر تفهيم كرده اند.14
با اين حال, توجه به اين نكته ضرورى است كه تنها آشنايى با لغات و واژگان, متضمن راهيابى به تمامى ابعاد مفهومى و محتوايى آيات و دريافت مقصود وحى نيست و سخن (ابن خلدون) درست نمى نمايد كه گفته است:
(قرآن به لغت عرب و اسلوب بلاغت ايشان نازل شده و همه عرب زبانان آن را مى فهمند.) 15
زيرا بسيارى از آيات قرآنى هست كه تنها با دانستن الفاظ و اسلوب واژگان فهميده نمى شود و اين گونه نيست كه هر كسى كه عرب باشد و يا به زبان عربى آشنا باشد, قرآن را به مجرد خواندن بفهمد و به همه معارف آن دست يابد.
علامه در راستاى تبيين و تعريف معانى واژگان آيات, همپاى بهره ورى از منابع لغوى و تفسيرى, همچون صحاح اسماعيل بن حماد جوهرى, لسان العرب ابن منظور مصرى, مصباح المنير احمد بن محمد بن على مقرى فيومى, قاموس المحيط محمد يعقوب فيروزآبادى, المزهر فى علوم اللغة سيوطى و نيز مجمع البيان طبرسى و مفردات راغب اصفهانى كه سهمى بسزا در بيان معانى مفردات و واژگان قرآنى در الميزان دارند, در موارد بسيارى فهم واژگان و وجوه معنايى كلمات آيات را به مضامين تفسيرى ديگر آيات, مرتبط دانسته است و در جهت تأكيد و تأييد مفهوم لغات موجود در آيات, به شواهد و نمونه هاى قرآنى توسل جسته است و زنجيره اى از معانى لغات را در برابر جوينده قرار داده است كه خود نشانگر تسلط و آگاهى عميق ايشان از ابعاد مفهومى واژگان قرآنى و تحليل مجموعى مفردات در ضمن آيات پراكنده است, همان گونه كه خود يادآور مى شود:
(قرآن را بايد با خود قرآن تفسير كرد و توضيح آيه را به وسيله تدبر و دقت از ديگر آيات جست وجو كرد و مصاديق را با ويژگيهايى كه خود آيات به دست مى دهد, شناخت.) 16
علامه در تبيين معناى واژگان (خلق) و (امر) در آيه 54 سوره اعراف, به معناى معروف دينى آن كه ايجاد و ابداع الگوست, اشاره كرده و در توضيح ابعاد مفهومى واژه مى نويسد:
(امر, گاهى به معناى شأن است كه جمع آن (امور) مى باشد و زمانى به معناى فرمان است كه جمع آن (اوامر) مى باشد…
لفظ امر گاه وسعت مفهومى بيشترى مى يابد و در شأن هر چيز- انسان و غيرانسان- به كار مى رود و بر اين اساس, امر هر چيز, همان شأنى خواهد بود كه وجود آن را اصلاح كرده و حركات و سكنات و اعمال و خواستهاى گوناگون وى را تنظيم مى كند. بدين روى مى توان گفت, امر, گاهى به انسان نسبت داده مى شود و زمانى به خداوند, مانند: (وامره الى الله) (بقره/275) كار او (انسان) به خدا واگذار مى شود و (أتى امرالله) (نحل/1) امر خدا در رسيد.)
سپس آيه (82/يس) را مطرح كرده, مى نويسد:
(در اين آيه, امر همان ايجاد است, چه به خود چيزى تعلق گيرد يا به صفات و افعال و آثار آن.)
به دنبال اين نتيجه گيرى, علامه به توضيح تفاوت (خلق) و (امر) مى پردازد و پس از استناد به آياتى چند مى نويسد:
(خلق تدريج بردار است, برخلاف امر كه تدريجى نيست.
(خلق السموات و الارض فى ستّة ايّام) حديد/4
آسمانها و زمين را در شش هنگام آفريد.
(و ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر) قمر/50
و نيست فرمان ما مگر يكى, چونان چشم برهم زدن.
و نيز بر همين اساس است كه در اين آيات, خلقت را به غير خداوند نسبت داده است:
(و اذ تخلق من الطين كهيئة الطير بإذنى فتنفخ فيه) مائده/110
و آن گاه كه به اذن من از گل, به شكل پرنده مى ساختى, پس در آن مى دميدى.
(فتبارك الله احسن الخالقين) مؤمنون/14
آفرين باد بر خدا كه بهترين آفرينندگان است.
در حالى كه امر به اين معنا, جز به خداوند نسبت نيافته است.
(والشمس و القمر و النجوم مسخّرات بامره) نحل/12
شب و روز و خورشيد و ماه را براى شما رام گردانيد.
(و لتجرى الفلك بامره) روم/46
تا كشتى به فرمانش روان گردد و…
بدين روى گرچه بازگشت خلق و امر به يك معناست, ليكن اين دو به حسب اعتبار جدا هستند و درست است كه هر كدام را به گونه خاصى از ايجاد, متعلق بدانيم و در اين رابطه فرقى نيست كه اين دو واژه با يكديگر به كار رفته باشند و يا جداگانه.
همين گونه صحيح خواهد بود كه بگوييم, خلق, به معناى ايجاد ذات و حقايق موجودات است و امر, به معناى تقدير آثار و نظام جارى در آنهاست و با توجه به اين حقيقت مى توان گفت, خلق پس از امر است; زيرا كه تا چيزى نخست تقدير نشود, خلق نخواهد شد, همچنان كه هيچ موجودى پس از خلقت, تقدير نمى گردد; زيرا تقدير مقدّر بى معنا و مفهوم است.) 17

ج. ابهام زدايى از زواياى مبهم تفسير آيات

قرآن راهنماى مردمان و دستور زندگى و عمل ايشان است, بدين رو قابل فهم بودن و نيز امكان راه جستن به باطن محتواى آن امرى ضرورى است, اما همه آيات قرآن در يك سطح نيستند تا همه سطوح فرهنگى و علمى به يكسان از آن برداشت كنند, بلكه برخى از آيات, با توده مردمان سخن دارد و براى همه مفهوم است و برخى آيات, براى اهل دانش قابل فهم است و براى برخى سطوح نيازمند توضيح و تفسير مى باشد.
الفاظ و كلمات قرآن از نظر معنا به دو حوزه واضح و مبهم تقسيم مى گردد و نيز وضوح و پوشيدگى معنايى آيات در يك مرتبه و درجه نيست, بلكه آيات قرآن از جهت وضوح و هدايت در مراتب و سطوح متفاوتى قرار دارند.
مفسران همپاى باور به استحكام و استوارى انديشه قرآنى و فهم پذيرى آن, مبهمات آن را در قالب الفاظ و واژگانى كه از جهت دلالت بر معنا ابهام و ايهام دارند, معرفى كرده اند و ابهام را به حوزه هاى خفى, مشكل, مجمل و متشابه تقسيم كرده اند.
اين نوشته در صدد بيان فلسفه وجود مبهمات و نيز تبيين همه سويه اسباب و عوامل ابهام در ساحت قرآن نيست و تنها به منظور زدودن برخى ابهامات كه ذهن را مى آزارد, مى توان اسباب ابهام در آيات را در قالب نمونه هايى چند برشمرد.
الف) وجود ابهام مفهومى در يك آيه, با اعتماد به وجود تفسير و توضيح آن در آيات ديگر. در اين زمينه مى توان از آيه هفتم سوره فاتحه ياد كرد:
(صراط الذين انعمت عليهم…) فاتحه/7
راه آن كسان كه به ايشان نعمت دادى.
ابهام آيه در اين است كه خداوند به چه كسانى نعمت داده است؟ و توضيح اين پرسش در مجال ديگرى از قرآن چنين آمده است:
(فاولئك مع الذين انعم اللّه عليهم من النبيّين و الصدّيقين و الشهداء و الصالحين)
نساء/69
با آن كسان كه خدا به ايشان نعمت داد; يعنى پيامبران, راستگويان, شهيدان و صالحان.
ب) بيان اجمالى يك مطلب با اعتماد به شهرت آن در فضاى ذهنى مخاطبان.
دور نمى نمايد كه آيه 35 سوره بقره را از همين گونه باشد:
(و قلنا يا آدم اسكن انت و زوجك الجنّة) بقره/35
به آدم و همسرش فرمان داديم كه در بهشت جاى گيريد.
ذكر نام (حوا) در اين كريمه با توجه به اشتهار و نامورى وى غير لازم مى نمايد.
ج) اجمال گويى به دليل بى نيازى از توضيح.
گزاف نخواهد بود اگر بيش تر سهم اجمالهاى قرآنى را از اين حوزه بدانيم, چونان:
(او كالذى مرّ على قرية) بقره/259
و يا همانند آن كس كه برقريه اى عبور كرد.
(و اسألهم عن القرية التى...) اعراف/163
از ايشان درباره آن قريه سؤال كن.
آنچه بيش از بررسى علل و عوامل وجود مبهمات در قرآن بايسته مى نمايد, توجه به شيوه انديشوران در رفع ابهام از چهره مفردات و تركيبات آيات است كه مى توان بيش ترين سهم در اين زمينه را براى سنت و روايات دانست. مطالعه در آثار سترگ قرآن پژوهان, اين حقيقت را به خوبى نمودار مى سازد كه سنت و احاديث و اشارات تفسيردانان, بيش ترين تكيه گاه مفسران در زدودن ابهامات و بيان تفصيلى مجملات قرآنى بوده است.
در آيه 72 سوره بقره: (و اذ قتلتم نفساً) گفته شده است: مقصود آيه, فردى به نام (عاميل) است!
و يا نام همسر عمران در آيه 35 سوره آل عمران (امرأة عمران), حنّه دختر فاقوذ است!
همين گونه از ابن عباس نقل شده است كه مراد از طاغوت در آيه 60 سوره نساء, كعب بن اشرف است.
قتاده اظهار داشته است كه مراد از (ائمة الكفر) در آيه 12 سوره توبه, ابوسفيان, ابوجهل, امية بن خلف, سهيل بن عمرو و عتبةبن ربيعه هستند.
مجاهد معتقد است كه منظور آيه 47 سوره توبه: (و فيكم سمّاعون لهم) عبدالله بن ابيّ بن سلول و رفاعة بن تابوت و اوس بن قيظى هستند.
از ابن عباس روايت شده است كه مقصود كريمه 25 سوره حج: (و من يرد فيه بالحاد) عبدالله بن انيس است.
و نيز از پيامبراكرم(ص) روايت شده است كه مراد از اهل البيت در آيه 33 احزاب, على(ع) و فاطمه(ع) و حسن(ع) و حسين(ع) هستند.
و ديگر احاديث و اقوالى كه روشنگر نمونه ها و موارد و ويژگيهاى ناگفته آيات مبهم قرآن است و در كتابهاى گسترده بدان پرداخته شده است. 18
علامه طباطبايى به عنوان مفسرى كه بيش ترين تكيه تفسيرى خويش را بر قرآن و بازخوانى سنجشگرانه آيات آن دارد, با اقتباس از بهره هاى معرفتى شيوه قرآن به قرآن, باب گفت وگو و مجادلات در آيه را مى گشايد و آيات را از سويه ها و اضلاع گوناگون به بررسى مى نشيند و به تبيين و توضيح گره هاى موجود در آن مى پردازد و سرانجام تصويرى روشن و تحليلى سنجيده از ضميمه نمودن آيات به يكديگر در برابر مبهمات ارائه مى دهد. ايشان در بيان نحوه بايسته تحليل متشابهات كه خود در زمره مبهمات قرآنى قرار دارند, چنين بيان مى دارد:
(متشابهات آياتى هستند كه در نگاه ابتدايى و نخستين, مصداق و مدلول واقعى اش براى شنونده روشن نيست, بدين معنا كه با معانى و مصاديق ديگر اشتباه مى شود. تشابه به حال خود باقى است, تا آن هنگام كه اين گونه آيات را به محكمات ارجاع دهيم و معانى واقعى هر يك را روشن كنيم. بدين وسيله, آيه اى كه در زمره متشابهات قرار داشت, به آيه اى محكم بدل مى شود.) 19
علامه خود, در مقام تفسير آيه و بررسى محتوايى آن و زدودن ابهامات فرازهاى آيات, به وضوح و روشنى از اين شيوه بهره مى برد و اصول آن را به كار مى گيرد.
ايشان ذيل بحث تفسيرى آيه 124 سوره بقره:
(و اذ ابتلى ابراهيم ربّه بكلمات فاتمّهنّ قال انّى جاعلك للناس اماماً…)
و چون ابراهيم را پروردگارش با كلماتى بيازمود و وى آن همه را به انجام رسانيد, خدا به او فرمود: من تو را پيشواى مردم قرار دادم.
در اين آيه واژگانى چون (كلمات) و (امام) روشن نيستند و نيازمند توضيح هستند.
علامه اظهار مى دارد, با توجه به اين نكته كه آيه كريمه مربوط به مقام اعطاء امامت به ابراهيم(ع) در اواخر عمر آن حضرت است كه در پى امتحانات و آزمايشهاى بسيار به او بخشيده شده است, يكى از آن كلمات مى تواند ذبح اسماعيل باشد كه در آيه اى ديگر به صراحت به عنوان يك آزمون مهم معرفى شده است.
(قال يا بنيّ إنّى أرى فى المنام أنّى أذبحك… ان هذا لهو البلاء المبين)
صافات/106
گفت اى پسر من در خواب مى بينم كه تو را سر مى برم… راستى كه اين همان آزمايش آشكار بود.
بنا بر اين, منظور از كلماتى كه ابراهيم به وسيله آنها آزمايش شده, آزمون عملى است, نه سخن و گفتار; چه اين كه در قرآن, واژه آزمون, در زمينه هاى عملى به كار رفته است.
(انّا بلوناهم كما بلونا اصحاب الجنّة) ن/17
ما آنان را همانند بهشتيان آزموديم.
از سوى ديگر بايد بدين نكته نيز توجه داشت كه كلمات, جمع كلمه است و كلمه در قرآن اگر چه در مواردى بر موجودات خارجى اطلاق شده است; مانند:
(بكلمة منه اسمه المسيح عيسى بن مريم) آل عمران/45
خدا تو را به كلمه اى از جانب خود كه نامش مسيح عيسى بن مريم است, مژده مى دهد.
ولى اين معنى مجازى بوده كه به تناسب اطلاق كلمه (قول) بر آن استعمال مى گردد; همچنان كه در آيه 59 سوره آل عمران مى فرمايد:
(انّ مثل عيسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب ثمّ قال له كن فيكون)
به واقع مثل عيسى نزد خدا, هم چون مثل آدم است كه او را از خاك آفريد, سپس بدو گفت, باش, پس وجود يافت.
به طور كلى مى توان چنين ادعا كرد كه منظور از كلمه, در هر جاى قرآن كه به خدا نسبت داده شده باشد, همان سخن است.
(لا مبدّل لكمات اللّه…) انعام/34
براى كلمات خدا هيچ تغييردهنده اى نيست.
(و يحقّ الحقّ بكلماته…) انفال/7
خدا مى خواست حق را با كلمات خود ثابت كند و….
در اين آيات, مقصود از كلمه همان قول است كه گاه, جنبه اعلام و اخبار دارد و در مواردى جنبه امر و فرمان.
بدين ترتيب روشن مى شود كه هر چند آزمون ابراهيم به وسيله آزمونهاى عملى بوده است, اما فراخوانى ابراهيم به آن آزمونها به وسيله كلمات و فرمان و امر خدا صورت گرفته است و از اين رو در حقيقت, آزمون به وسيله كلمات بوده است.
علامه در ادامه اين بيان به توضيح مفهوم (امامت) پرداخته است و مى نويسد:
(برخى معتقدند كه منظور از امامت در اين آيه, همان مقام نبوت است; زيرا هر پيامبرى پيشوا و مقتداى امت خويش است:
(و ما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن اللّه) نساء/64
و ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر آن كه به توفيق الهى از او اطاعت كنند.
ولى احتمال ياد شده نه از جهات ادبى آيه و نه با توجه به زمان حكايت چنين ماجرايى در كريمه فوق, يعنى اواخر عمر آن حضرت و هنگامى كه وى مقام نبوت و رسالت را دارا بوده است, سازگار نيست. آنچه از آيات مختلف قرآن در اين زمينه به دست مى آيد, اين است كه هر كجا نامى از امامت برده شده, هدايت نيز به مثابه تفسير آن ذكر شده است:
(و وهبنا له اسحق و يعقوب نافلة و كلا جلعنا صالحين. و جعلناهم ائمّة يهدون بأمرنا) انبيا/73
و اسحاق و يعقوب را به عنوان نعمتى افزون به او بخشوديم و همه را از شايستگان قرار داديم و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما هدايت مى كردند.
(و جعلنا منهم ائمّة يهدون بامرنا لمّا صبروا و كانوا بآياتنا يوقنون) سجده/24
و چون شكيبايى كردند و به آيات ما يقين داشتند, برخى از آنان را پيشوايانى قرار داديم.
در اين آيات, هدايت به عنوان توضيح پس از امامت ذكر شده و به قيد امر الهى مقيد شده است و اين خود نشانگر اين حقيقت است كه مقام امامت, مقام مخصوصى است كه عبارت از هدايت به امر خدا مى باشد….
مقام امامت, نوعى ولايت بر اعمال مردم است از نظر باطن, كه توأم با هدايت ايشان مى باشد, آن هم هدايت به معناى رساندن به مقصد و مقصود و نه تنها راهنمايى و ارائه طريق كه كار پيامبران و رسولان, بلكه همه مؤمنانى است كه از راه موعظه و نصيحت, مردم را به سوى خدا دعوت مى كنند.
علامه در ادامه اين بحث و اين كه امامت برتر از نبوت مى باشد, با استناد به آياتى چند نتيجه مى گيرد كه هرگاه كسى معصوم نباشد, صلاحيت مقام امامت را دارا نيست و نمى تواند امام و هادى راستين باشد.) 20
(قال و من ذرّيتّى قال لاينال عهدى الظالمين) بقره/124
ابراهيم پرسيد: آيا پيشوايانى در دودمان من نيز خواهند بود؟ فرمود: پيمان من به بيدادگران نمى رسد.
د) پيرايش آيات از فهمهاى تفسيرى ناهمخوان.
ييكى از ملاكهاى اصالت قرآن و وحيانى بودن آن, به بيان خود قرآن, اين است كه آغاز و فرجام آن و آيه آيه آن با يكديگر همخوان و هماهنگ است و اثرى از تناقض در آنها ديده نمى شود.
(افلا يتدبّرون القرآن و لو كان من عند غيراللّه لوجدوا فيه اختلافاً كثيراً)
نساء/82
آيا در قرآن تدبر نمى كنند! چه اين كه اگر ازجانب كسى جز خداوند بود, اختلاف فراوان در آن مى يافتند.
اين كتاب كه در طول 23 سال مطابق با احتياجات و نيازمنديهاى تربيتى مردمان و در راستاى تدارك ديدن براهينى استوار نازل گرديده است و از افقها و منظرهاى گوناگونى به موضوعات و پرسشهاى بشرى نگريسته است, آن گاه كه عالمانه و هوشمندانه بررسى شود, به دور از كم ترين اختلاف و تناقض گويى است.
غزالى در بيان اين نكته كه منظور از (نبودن اختلاف در قرآن) چيست, مى نويسد:
(مراد از نبود اختلاف در قرآن, اين نيست كه مردم در فهم و تفسير آن هرگز اختلاف نخواهند كرد, بلكه اين آيه نفى اختلاف و ناهمخوانى از ذات و ماهيت قرآن است. گستره كلام الهى منزه از اختلاف و ناهمگونيهاى سخن عادى بشرى است كه ابتداى آن به انتهايش شباهت نداشته و در مراتب مختلفى از درجات فصاحت و فنون سخنورى است. قرآن بر يك شيوه و اسلوب و بر يك مرام و گونه از نظر نظم و ارتباط در ماده و صورت نازل شده است, در حالى كه كلام آدميان برخوردار از اختلافات بسيار و دربردارنده فراز و نشيبهاى فراوان و تب و تاب ها و تحولات گوناگون است.)21
بررسى همه سويه آياتى كه در نخستين نگاه, متناقض جلوه مى كند, دريچه هايى نو از شبكه ساختهايى زبانى, منطقى و معنايى قرآن در برابر ديدگان مى گشايد و مفسران درباره وجود چنين ناهمگونيهاى ظاهرى ميان برخى آيات, عللى را برشمرده اند. برخى, علت را تبيين مسأله در حالات و تطورات مختلف آن پديدار دانسته اند, همچون آياتى كه به امر آفرينش و پيدايش انسان مى پردازد و در مقامى آن را از خاك (من تراب) (آل عمران/59), جاى ديگر از گل بد بو (من حماء مسنون) (حجر/28), در فرازى از گل چسبنده (من طين لازب) (صافات/11) و سرانجام در آيه اى ديگر از گل خشكيده اى همچون سفال (من صلصال كالفخار) (رحمن/14) دانسته است كه همگى بيانگر شكلها و صورتهاى مختلف خاك است.
گروهى ديگر اين علت و رمز و راز را در اختلاف موضوع و مورد بحث آيات دانسته اند, همچون آيه 24 سوره صافات كه مى فرمايد:
(و قفوهم انّهم مسؤولون)
و بازداشتشان كنيد كه آنها مسؤولند (مورد پرسش اند).
و نيز آيه ششم سوره اعراف كه مى فرمايد:
(فلنسئلنّ الذين ارسل اليهم و لنسئلنّ المرسلين)
بى گمان از كسانى كه پيامبران به سوى آنان فرستاده شده اند و رسولانشان خواهيم پرسيد.
ييا آيه 39 سوره رحمن كه مى فرمايد:
(فيومئذ لايسأل عن ذنبه انس و لاجانّ)
در آن روز هيچ انس و جنى از گناهش پرسيده نشود.
در اين آيات, دو آيه نخست, مسؤوليت انسان را ثابت مى كند و آيه سوم, نفى مسؤوليت را مى فهماند.
گروهى بر اين باورند كه دو آيه كريمه نخستين, سؤال از توحيد و پيامبرى است و كريمه سوم مربوط به اصول و فروع شرايع و تكاليف است.
گروهى ديگر تناقض ظاهرى اين آيات را بر پايه تفاوت جايگاهها و منزلگاههاى قيامت تحليل كرده اند و به نتيجه اى پذيرفتنى دست يافته اند. 22
علامه طباطبايى با اعتقاد به اين كه قرآن با بيانى گويا به نيازهاى هدايتى انسان پاسخ گفته است, در مورد انديشه هاى نادرست و ناهنجارى كه دعوى وجود اختلاف و تناقض در قرآن را ساز كرده اند, مى نويسد:
(قرآن مردمان را به تدبر در آيات ترغيب كرده است, تا بيابند كه اختلافى بين آيات نيست, آيات جديد آن آيات قديمى را تصديق كرده و بى آن كه هيچ گونه اختلافى بين آيات فرض شود شاهد بر يكديگرند. اختلاف به هيچ روى در قرآن راه ندارد, نه به صورت تناقض كه عده اى از آيات, آيات ديگر را نفى كنند و نه به صورت تفاوت, كه آياتى از نظر تشابه بيان و يا متانت معانى و مقاصد با هم اختلاف داشته باشند, كه برخى به لحاظ پى ريزى و ريشه و اساس, استوارتر و شديدتر از پاره اى ديگر باشد.
بر همين اساس بوده است كه قرآن, مردمان را بدين امر راهنمون شده است كه قرآن كتابى است كه از طرف خدا نازل شده و از سوى غيرخدا نيست; چرا كه اگر از سوى غيرخدا بود از اختلاف و ناهمخوانى به دور نمى ماند; زيرا همه موجودات عالم و بويژه انسان, به حسب ماهيت و ساختار وجودى و طبيعت هستى كه مبتنى بر حركت و تغيير و تكامل است, در امتداد زمان و حركت وجودى خويش, داراى جهات گوناگون و حالات متفاوت هستند و در مراتب مختلفى از انديشه به سر مى برند. از اين رو, انسان در امور نفسانى و نيز كارهايى كه انجام مى دهد, ايمن از اختلاف نبوده و به شدت گرفتار اين مشكل است. بنا بر اين اگر قرآن از سوى غيرخدا بود, در آن اختلاف راه مى يافت و اين اختلاف, زياد بود و نبود اين مسأله, خود گواهى است بر الهى بودن قرآن و سخن جز خدا نبودن آن.)23
روشن است كه وقتى مفسرى چنين باور داشته باشد, ناگزير بايد پاسخ مدعيان تناقض را بدهد و علامه اين پاسخگويى را با تكيه بر خود قرآن و استمداد از آيات آن در تفسير آيات, پى گرفته است.
در بررسى آيه 9 سوره احقاف:
(قل ماكنت بدعاً من الرسل و ما أدرى مايفعل بى ولا بكم إن أتّبع إلا ما يوحى إليّ و ما أنا إلا نذير مبين)
بگو من پيامبر نوظهورى نيستم و نمى دانم با من و شما چه خواهد شد. من تنها از آنچه به من وحى مى شود, پيروى مى كنم و جز بيم دهنده آشكارى نيستم.
پس از توضيح پيام تفسيرى صدر آيه و در مقام پاسخ به پرسشى ناپيدا مى فرمايد:
(جمله (و ما ادرى مايفعل بى ولابكم) در صدد نفى علم غيب از آن حضرت است و همان پيامى را مى رساند كه در فرازى ديگر چنين بيان شده است:
(و لو كنت أعلم الغيب لاستكثرت من الخير و ما مسّنى السوء) اعراف/188
اگر از غيب با خبر بودم, سود فراوانى براى خود فراهم مى كردم و هيچ بدى و زيانى به من نمى رسيد.
تفاوتى كه ميان اين دو آيه هست, اين است كه عبارت (لو كنت أعلم الغيب) علم به مطلق غيب را از آن حضرت نفى مى كند و اين معنا را با يادآورى افزونى نيافتن مال او و گرفتار آمدنش در برخى از موارد, اثبات مى كند, ولى عبارت (وما ادرى ما يفعل بى ولابكم) علم به غيب خاصى را نفى مى كند كه عبارت است از حوادثى كه ممكن است در آينده متوجه آن حضرت و يا ديگران شود; زيرا مشركان گمان مى كردند, كسى كه در اداى مقام رسالت و پيامبرى است, بايستى به غيب و نهان آگاه باشد و علم مطلق به پنهان امور داشته باشد; از اين رو, خداوند به رسولش فرمان مى دهد كه صريحاً اعتراف كند كه هيچ نمى داند در آينده بر او و بر ايشان چه مى گذرد و كوتاه سخن اين كه علم غيب را از خود نفى كند.
نفى علم غيب از پيامبر در اين آيه, با علم آن حضرت به حقايق غيبى كه از طريق وحى به وى رسيده, منافات ندارد.
(ذلك من انباء الغيب نوحيه اليك) آل عمران/44 و يوسف/102
اين از خبرهاى غيب است كه به تو وحى مى فرستيم.
(تلك من انباء الغيب نوحيها اليك) هود/39
اين از خبرهاى غيب است كه به تو وحى مى فرستيم و…
تنافى نداشتن اين دو دسته آيات, از اين روست كه آيات نخست, در صدد تأكيد جنبه بشرى و انسانى انبيا هستند و اين كه آنان بدون وحى و امداد الهى, به عنوان يك انسان, از خود هيچ ندارند.
و اما دسته دوم آيات كه پيامبر را آگاه به برخى از علوم غيبى معرفى مى كند, در صدد اثبات نبوت آنان و ارتباط ايشان با وحى هستند و اين كه اگر آنان گاهى از غيب خبردهند, به امداد وحى است, همان گونه كه آوردن معجزه از سوى ايشان بر اساس ابعاد بشرى ايشان وتواناييهاى طبيعى شان نمى باشد, بلكه تمامى معجزات به اذن خداى تعالى و به اراده اوست.
(قل سبحان ربّى هل كنت الا بشراً رسولاً) اسراء/193
بگو منزه است پروردگارم. مگر من جز انسانى فرستاده هستم؟
(قل اّنما الآيات عند اللّه و انّما انا نذير مبين) عنكبوت/50
بگو معجزات همه نزد خداست. من تنها بيم دهنده اى آشكار هستم.
شاهد بر اين حقيقت, جمله اى است كه در آيه مورد بحث پس از فراز مزبور و در پى آن آمده است:
(إن أتّبع إلا ما يوحى إليّ)
زيرا پيوند اين جمله به جمله هاى پيش از آن اين معنى را افاده مى كند كه اين فراز, در مقام اعراض و ايجاد حقيقتى متفاوت با امر پيشين است و در حقيقت معنا چنين است: من هيچ يك از اين حوادث را براساس علم به غيب و با تأكيد بر توان شخصى و فردى نمى دانم, بلكه تنها آنچه را كه به من وحى مى شود و از ناحيه حق در رابطه با اين حوادث آگاه مى شوم, پيروى مى كنم و بدين گونه نقاب از رخ مفهوم آيه برگرفته مى شود و تناقضات محتوايى پنداشته شده در آن پاسخى روشن و شفاف مى يابد.) 24
آنچه آورده شد, كمى بود از كرانه وسيع الميزان, كه ما را بى نياز از تحقيق فزون تر نخواهد ساخت.


پی نوشت‌ها:

1. طباطبايى, محمد حسين, قرآن در اسلام /53.
2. طباطبايى, محمد حسين, الميزان / مقدمه, جلد اول.
3. همان 4/404.
4. همان 7/153.
5. شيخ صدوق, محمد بن على, التوحيد, انتشارات جامعه مدرسين قم /90.
6. همان / 153.
7. همو, عيون اخبار الرضا, تصحيح مهدى حسنى لاجوردى, چاپ دوم, ناشر رضا مشهدى قم,1/ 201.
8. طباطبايى, محمد حسين, الميزان, 5/20.
9. همان 3/78.
10. همو, قرآن در اسلام / 65.
11. همو,الميزان ,2/115 ـ 138.
12. شاطبى ,الموافقات فى اصول الدين ,2/ 64.
13. سيوطى ,الاتقان فى علوم القرآن, منشورات رضى بيدار,4/ 209
14. خالد عبدالرحمن العك , اصول التفسير و قواعده, دارالنفائس ,بيروت/ 138.
15. دزفولى , على, شناخت قرآن/63.
16. طباطبايى, محمد حسين, الميزان /جلد يك,مقدمه.
17. همان 8/154.
18. خالد عبدالرحمن العك , اصول التفسير و قواعده/ 344; سيوطى, الاتقان, 4/93.
19. طباطبايى, محمد حسين, الميزان, 3/78.
20. همان.
21. خالد عبدالرحمن العك , اصول التفسير و قواعده/ 196.
22. همان/97; سيوطى, الاتقان, 3/95; زركشى, البرهان, 2/54.
23. طباطبايى, محمد حسين, الميزان, 5/20.
24. همان, 18/205.


CopyRight © maarefquran.org
info@maarefquran.org