ذاتي و عرضي قرآن
حسين تاج آبادى
برخى پنداشتهاند كه بخشى از قرآن عرضيات است ; به اين معنا كه مىتوانست و مىتواند چيز ديگرى باشد ; از اين رو تغيير آنها رواست ; اما اين پذيرفتنى نيست ; چون به ايمان و عمل به همين قرآن موجود دعوت شدهايم و انكار و تعطيل پارهاى از آن كفر و عصيان تلقى مىشود ; به علاوه التزام به اين پندار چندان چيزى از قرآن به جاى نمىنهد .
اين نوشتار در نقد بخشى از مقالهاى با نام «ذاتى و عرضى در اديان» نوشته شده است .
كليد واژهها: ذاتى و عرضى قرآن، ثابت و متغير قرآن .
1 . مقدمه
اين مقاله در نقد بخشى از مقالهاى با عنوان «ذاتى و عرضى در اديان» است كه در سال پيش در مجله كيان به چاپ رسيده بود . در اين مقاله بسيارى از موضوعات قرآنى عرضى خوانده شده است ; يعنى مىتوانست و مىتواند به جز اين باشند كه اكنون هستند .
برخى از آن موضوعات عبارتند از: عربى بودن زبان قرآن، پرسشها و پاسخهاى قرآن، رخدادهاى زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و احكام فقهى كه در آيات قرآن كريم آمده است ; به همين جهت در مقاله حاضر بر آن شديم كه به نقد و بررسى آن بپردازيم . مقاله مذكور نسبتا طولانى است، از اين رو ما به مقدار حوصله اين نوشتار قسمتهايى را برگزيديم كه اينك به نقد آن مىپردازيم .
2 . نقد
نخستين پرسش و ايرادى كه بر اين مقاله وارد است، اين است كه طرح اين بحثبراى مخاطبين چه سودى دارد؟ در حالى كه قرآن در مقام اثبات به اعتراف خود ايشان با همين ويژگىهاست: زبانش عربى است، احكام فقهى خاصى دارد و رخدادهاى ويژهاى در آن ذكر شده است . پر واضح است، ايمان نسبتبه اسلام و يا هر چيز ديگرى به شيئى تعلق خواهد گرفت كه تنها در مقام اثبات براى ما مبرهن شده باشد ; نه آنچه در مقام ثبوت امكان وجود به خود گرفته است .
تصور شده است كه اگر بخشى از احكام را توانستيم تحت عنوان عرضى و بخشى ديگر را در عنوان ذاتى قرار دهيم، مىتوانيم بگوييم ; التزام به ذاتىها لازم است ; ولى در برخى از شرايط التزام به عرضىها لازم نيست [1] ; در حالى كه اين مساله مستلزم چنين نتيجهاى نيست ; زيرا ما دعوت شدهايم به تمامى آنچه كه در اصطلاح مذكور ذاتى يا عرضى خواندهشدهاست، ايمان آوريم . خداوند مىفرمايد: «يا ايها الذين امنوا امنوا بالله و رسوله والكتاب الذى نزل على رسوله والكتاب الذى انزل من قبل» [نساء / 136] ; اى كسانى كه ايمان آوردهايد ; به خدا و رسول او و كتابى كه بر رسولش نازل شده و كتابى كه فعلا نازل گشته ايمان بياوريد . . . .
نويسنده مقاله مىگويد:
اين كه اسلام ناب چيست، حرفى است و اين كه تعليمات اسلام (و هر دين و نگرشى) هيچ گاه ناب و برهنه عرضه نشده استحرفى ديگر، و براى رسيدن به اولى دريدن حجابهاى ثانوى فريضه است [2].
بىترديد اين سخن نادرست است ; چون اگر ما براى رسيدن به اسلام ناب بايد اين عرضيات را نظير عربى بودن قرآن، احكام فقهى آن، حوادث تاريخى قرآن و . . . همچون حجابهايى پاره كنيم، آيا در اين صورت به اين كتاب ايمان آوردهايم! يا مشمول ادامه آيه شدهايم كه فرموده است: و من يكفر بالله و ملائكته و كتبه و رسله و اليوم الاخر فقد ضل ضلالا بعيدا ; آن كه به خدا و فرشتگانش و كتابهاى او و پيامبرانش و روز آخرت كفرء بورزد دچار گمراهى بزرگى گشته است .
و نيز مشمول ديگر كلام خداى عزوجل كه فرموده است: افتؤمنون ببعض الكتاب و تكفرون ببعض فما جزاء من يفعل ذلك منكم الا خزى فىالحيوة الدنيا [بقره / 85] ; آيا به بخشى از كتاب ايمان مىآوريد و نسبتبه بخش ديگر كفر مىورزيد؟ كيفر كسى از شما كه چنين كند، چيزى جز خوارى در زندگى دنيا نيست .
بنابراين ايمان به كتاب مستلزم ايمان به مجموعه احكام و عبادات و ديگر محتويات آن است .
آنچه كليد اصلى گشايش اين بحث است و دانستنش فراز و فرود آن را هموار مىكند، قاعدهاى است كه دانشمندان اسلامى از ديرباز در دانش اصول فقه مطرح كردهاند، مبنى بر اين كه احكام نسبتبه قيود موضوعات خود چگونه است . آيا اطلاق دارد يا ندارد؟ آنها گويند: شرايط و قيود دو گونهاند: پارهاى از قيود و شرايط در موضوع حكم خصوصيت دارند ; يعنى شارع آنها را براى همه زمانها و مكانها و عرفها در نظر گرفته است ; مثل عربى بودن نماز، قبله بودن كعبه، روزه ماه رمضان، تفاوت ارث دختر با پسر، زبان عربى براى قرآن و . . . پارهاى از آنها با ملاحظه زمان و مكان و عرفها قابل تغيير هستند ; مثل اجراى صيغه بيع يا نكاح به عربى يا فارسى . بنابراين نمى توان همه قيود را به استناد عرضى بودن (به اين معنا كه مى توانستند به گونه ديگر باشند) يكسان گرفت .
همه احكام را تابع عرفيات و فرهنگهاى گوناگون دانستن، انديشه حقيقتسوزى است كه فرجامش جز مشتى خاكستر از قيقتبجاى نخواهد گذاشت . نيم نگاهى به سيره معصومين اين معنا را تاييد مىكند . در زمان حضرت رضا عليه السلام كه دو قرن از آغاز اسلام مى گذشت و عرفها و فرهنگها دستخوش تغيير قرار گرفته و دين از قلمرو جزيره العرب خارج شده و در ميان زرتشتيان و پارسيان و مردم افريقا نفوذ كرده بود، مردم به پيروى از آموختههاى اهلالبيت همچون گذشته نماز مىخواندند و ارث مىگرفتند و با آن كه معلوم نيست آيا آنها خواهرزن را حرام مىدانستند يا نه، در اسلام خواهر زن نيز مثل مادر زن حرام شد ; بنابراين به اين سخن دهلوى ارجى نيست كه گفته است:
ازدواج با خواهر زن بر مسلمانان حرام شد ; نه يهوديان ; چون يهوديان خواهر زن را كاملا بيگانه مىدانستند [3].
نويسنده پس از بيان كلام دهلوى مىگويد:
تا اينجا دهلوى دو امر مهم را در تشريعات ياد مىكند: يكى احوال پيامبر قوم و ديگرى احوال مكلفين [. . . 4].
اما به نظر مىرسد، اين برداشت ناصواب است ; زيرا آنچه از كلام دهلوى بدست مىآيد اين است كه خداوند به لحاظ مصالح و مفاسد هر عصرى شريعتى را جعل مىنمايد ; نه اين كه آنچه او در اين شريعت نسبتبه شريعت قبل اضافه كرده، عرضى بوده است و بايد در حذف آن كوشيد ; بلكه چنانكه قبلا گفتيم، تبديل احكام به استناد عرضى بودن آنها به آن معنايى كه صاحب مقاله آورده ، نوعى تفرعن در مقابل مولاى حكيم است !
ايشان در بيان عرضى بودن فقه با استناد به كلام غزالى مىگويد:
وى فقيهان را عالمان دنيا و علمشان را علمى دنيوى مىداند و فقه را در عداد علوم دينى نمىآورد و قلب را خارج از ولايت فقيه مىداند ; چرا كه فقه اولا، به صحت و فساد صورى و ظاهرى عمل نظر دارد ; نه به انگيزه و نيت درونى، و حتى اسلام آوردن زير سايه شمشير را هم اسلام مى داندم و نماز بى حضور قلب و آميخته به صد انديشه باطل و روزه آلوده به بهتان و دروغ و غيبت را رافع تكليف مىشمارد . ثانيا، به اصناف حيل شرعى براى فرار از تكليف راه مىدهد و بلكه حيلت آموزى مىكند . ثالثا، (به استثناى بخش عباديات ويژه چون حج وصوم و) . . . فقه قانونى براى فصل خصومات و استقرار نظم در جامعه است و اگر مردم حقيقتا به عدالت و انصاف رفتار كنند و دستبه تعدى و تجاوز نبرند به فقه حاجتى نخواهد افتاد . . . اگر حياتى اخروى در پى حيات دنيوى نبود، حاجتبه دين و فقه دينى هم نمىافتاد . مطلوب و مقصود شارع بالذات تامين سعادت اخروى است و آماده شدن براى لقاى بهجت زاى الهى، عابدان به آرامش دنيوى نياز دارند تا به اداى تكليف و انجام عبادات بپردازند . بدين سبب شارع بالعرض نيم نگاهى به دنيا افكنده است . . .» [5].
اين كه ايشان از ميان همه عارفان و عالمان دينى در اينجا تنها به كلام غزالى استناد مى جويد و سخن ديگر فرزانگان را متروك مىگذارد، بويژه حكيم متاله مولى محسن كاشانى كه نقد و تفسيرى عالمانه بر كتاب احياء العلوم غزالى دارد، در خور تامل است .
ما ابتدا سخن محدث كاشانى را در نقد كلام غزالى بيان مى كنيم ; سپس به طرح ديدگاه خود مى پردازيم .
او مى گويد:
غزالى فقه را ناشايستبيان كرد . دانش فقه آن گونه نيست كه در منظر وى نشسته است ; بلكه دانشى مقدس ، الهى و نبوى است و زاييده وحى، تابندگان را به سوى خدا رهنمون سازد . دستيابى بنده به مقام والاء و توشه اخلاق معمور، جز در پرتو رفتار و كردارى كه از اعضاء او بر اساس دستور شريعت و فقه سر مى زند، ممكن و ميسور نيست و چنگ در علوم كشفى تنها با تهذيب اخلاق و نورانى شدن قلب آن هم به نور شرع ممكن است و اين به نوبه خود جز با آگاهى از عباداتى كه ما را به خدا نزديك سازد و امورى كه ما را از او دور مىكند، حاصل نمىشود [6].
وى در ادامه مطالبى در شرافت و اهميت فراوان علم فقه بيان داشته است .
اينك ما صرف نظر از انتقاد محدث كاشانى خود به ارزيابى كلام غزالى مىپردازيم .
او گفت: «علم فقه با صحت و فساد صورى و ظاهرى عمل ارتباط دارد نه با انگيزه . . .» .
اولا، در علم فقه آنچه در آغاز هر عمل و آدابى مورد بحث و استدلال قرار مىگيرد، «نيت» خالصانه و بيان فروع آن است و بخش عمدهاى از ارزشها در گرو همين تهذيب «نيت» است . هيچ يك از اعمالى چون نماز، روزه، خمس، زكات، اعتكاف، حج طواف و . . . بدون نيت ارزشى ندارند و به درگاه خداوند مقبول نمىافتد، با اين وجود چگونه مى توان فقه را متهم به كنار گذاشتن نيت نمود .
ثانيا، مگر تنها نيت مقوم عبادات است؟ آيا عبادات از دو بحش «عمل» و «نيت» تشكيل نيافتهاند؟ اگر رسالت فقه بيان بخشى از عبادات باشد، عرضى و دنيوى خواهد شد؟ فقه بايد به كدامين بخش مىپرداخت تا از علم صورى بيرون مىآمد؟ اگر صرفا به امور قلبى مىپرداخت، ديگر عرضى نبود؟ و براستى اگر رسالت فقه حقيقتا بيان تمام اجزاء عبادات بود، جز رسالت كنونى وظيفه ديگرى داشت؟
ثالثا، مگر حيلههاى شرعى كه به منزله تبصرههاى قانونى است، از سوى خود شرع مجاز شمرده نشده و جزء قوانين شرعى محسوب نمىشود؟ پس چطور وقتى علم فقه قوانين شرعى را استنباط مىكند، با زمانى كه تبصرههايش را بازگو مىكند، ماهيتا متفاوت مىشود؟ مگر هر دو از مقوله شرع نيستند!
رابعا، عجيبتر اينكه ايشان اظهار مى دارد: فقه به استثناى بخش عباديات براى فصل خصومتهاست . اين استثنا ما را به ياد تخصيص اكثر مىاندازد . مشابه مردى كه صد درخت انار در باغ داشت . وقتى ميهمانى بر او وارد شد، اظهار داشت: از تمام درختهاى باغ استفاده كنيد، به استثناى درخت انار اولى، دومى . . . نودمى . آيا اكثر مباحث فقه مربوط به دعاوى مردم است؟ آيا مسائل نماز، روزه، خمس، زكات، حج، اعتكاف، طهارت، نجاست، حيض، نفاس، غسل، تيمم، وضو، خوردنيها و آشاميدنيها، صيد، ذبيحه، دفن، كفن، نذر، عهد، قسم و وقف با زيرمجموعههاى فراوانى كه دارند، فقط بخش ناچيزى از فقه را تشكيل مى دهند؟ حقيقت آن است كه عمده فقه عبادات است و آنچه در باب فصل خصومات آمده، براى زمينه سازى عبادت آمده است!
خامسا، ايشان با استفاده از اين گزاره شرطى كه «اگر مردم حقيقتا به عدالت و انصاف رفتار كنند و دستبه تعدى و تجاوز نزنند، به فقه حاجتى نخواهد بود . . .» ، نتيجه مىگيرد كه علم فقه عرضى است!
ما با استفاده از همين گزاره شرطى مى گوييم: ارسال انبياء و انزال كتب آسمانى نيز عرضى خواهد بود ; زيرا برابر آيات قرآن فلسفه نزول رهبران الهى يا رفع اختلاف بوده است:
ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه [. . . بقره / 212] ; تا حكم كنند بين مردم در آنچه اختلاف كردهاند . . .
يا برپايى قسط و عدل: ليقوم الناس بالقسط [حديد / 25] ; پيامبران را فرستاديم تا مردم به عدالتبرخيزند .
يا تزكيه و تعليم: يزكيهم و يعلمهم [جمعه / 2] ; آنان را پاك سازد و علم بياموزاند .
اگر مردم به گونهاى بودند كه اختلاف نداشتند يا قسط و عدل را برپا مىداشتند و از رشد فكرى و پالايش روحى برخوردار بودند، ديگر نيازى به انبياء نبود ; بنابراين وجود پيامبران نيز امرى عرضى است . در حالى كه اين نتيجه با نقش ذاتى دين كه نويسنده براى پيامبر صلى الله عليه و آله بر مىشمارد، در تناقض است . او مىگويد . . .
به طور كلى نقش شحصيتها در دين جز شخصيت پيامبر صلى الله عليه و آله كه ذاتى دين است، تماما عرضى هستند [7].
سادسا، ايشان مىگويد:
اگر حياتى اخروى در پى حيات دنيوى نبود، حاجتبه دين و فقه دينى هم نمىافتاد» [8].
و بدينسان نتيجه مىگيرد كه ارزش فقه در دين، «عرضى» است . بايد توجه داشت در بينش اسلامى دنيا اساسا گسسته از آخرت نيست . اين دو در راستاى يك حيات و زندگى است، بلكه آخرت باطن دنياست، كما اينكه دنيا باطن زندگى جنينى است و جداى از يكديگر نيستند ; چنانكه خود نويسنده در جاى ديگر به اين حقيقت اذعان كرده است .
او مىگويد:
از لحاظ فلسفى مطلب از اين قرار است كه اين دنيا و جهان غيب، فاصلهاى با هم ندارند . اين دنيا در آن جهان است و آن جهان نيز محيط بر همين دنياست . ما اگر چگونگى اين دنيا را بشناسيم، خواهيم فهميد كه دنيا در دل آخرت است . در قرآن هستيعلمون ظاهرا من الحياة الدنيا و هم عن الآخرة هم غافلون [روم / 7] اينان ظاهرى از زندگى اين دنيا را ديدهاند و شناختهاند و از آخرت غافلند .
لازمه اين سخن اين است كه اگر فقط ظاهر را نديده بودند يا از ظاهر به باطن آن نفوذ كرده بودند، آخرت را هم مىديدند . چون ظاهر جهان را مى بينند از آخرت غافلند ; بنابراين باطن بينان اين عالم ، آخرت را هم مىبينند» [9].
علاوه براين درباره زندگى آخرت هم مىتوان گفت: اگر خدايى نبود، زندگى آخرت هم بىمعنا بود! آيا به استناد اين گزاره شرطى مىتوان نتيجه گرفت كه سراى آخرت نيز عرضى است! آيا اين نظريه ذاتى و عرضى مغز را چندان نمىتراشد و باريك نمىكند كه از بادام دين جزپوستى كلفتبر جاى نماند؟
نويسنده مى گويد:
به طور كلى نقش شخصيتها در دين (بجز شخصيت پيامبر كه ذاتى است) تماما عرضى است . . . به حكومت رسيدن على عليه السلام، به حكومت نرسيدن ديگر امامان شيعه و غيبت امام دوازدهم، دوازده نفر بودن آنان و . . . همه عرضى دينند و به همين سبب به آنها به منزله واقعههاى تاريخى ممكن بايد نگريست و نه بيشتر . اينها همه به يك اندازه ضرورى يا تصادفيند و لذا همه اجزاى اسلام تاريخيند، نه اجزاى اسلام عقيدتى و ايمان به اسلام عقيدتى تعلق مىگيرد، نه اسلام تاريخى [10].
در اينجا اين پرسش به ذهن تبادر مىنمايد كه چرا نويسنده نقش پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم را ذاتى دين و نقش جانشين او را عرضى مىداند . وقتى ملاك عرضى اين است كه مىتوانستبه گونه ديگر باشد، در اين صورت نقش پيامبر صلى الله عليه و آله هم عرضى خواهد بود ; چون خداوند مىتوانستبه گونه ديگر عمل كند .
اما اين كه اظهار شده است كه «همه اجزاى اسلام تاريخيند، نه اجزاى اسلام عقيدتى و ايمان به اسلام عقيدتى تعلق مىگيرد، نه اسلام تاريخى . . .» ، در پاسخ بايد گفت: چنانكه آمد، آيات بسيارى با بيانهاى گوناگون ايمان به قرآن و تمام آيات آن را الزامى دانسته است ; از اين رو نمىتوان ايمان به بخشى از آن را به دليل تاريخى بودن نفى كرد . به علاوه در حديث «ثقلين» عترت عليهمالسلام ملازم ابدى قرآن شمرده شده است و تفكيك آندو از همديگر موجب گمراهى به شمار آمده است ; بنابراين نمىتوان ايمان به عترت را به دليل تاريخى بودن نفى كرد .
بنابراين حكومت على عليهالسلام و مساله دوازده نفر بودن آنها همه از امور اعتقادى است، نه حوادث تاريخى .