روشي نو در تفسير قرآن كريم
آيت الله محمد علي گرامي
گفت و گو با عالمان، دين باوران، استاد ديدگان و مدّرسان، درس آموز است و انديشه آفرين، به ويژه استاداني كه دوران سخت گذشته حوزه هاي علميّه را گذرانده و مرارتهاي آن را چشيده و لمس كردهاند و بر اعتقاد و پايبندي خود پاي فشردهاند، آنان كه در كنار درس و بحثهاي حوزوي، مبارزه را فراموش نكردهاند، خود را به آب و آتش زده و دوران تنهايي و شكنجه? زندانهاي ستم شاهي را پشت سر گذاشتهاند و با حركت اسلامي ملت هوشمند ايران، پاي به عرصه نهاده و به رسالت خود ادامه دادهاند.
آيت الله گرامي، از معدود اساتيد با سابقه و خوش ذوق حوزه علميه قم ميباشند، كه درسهاي حوزوي را با علوم قرآن و تفسير درآميخته و در كنار دروس حوزوي، به مباحث تفسير و علوم قرآن پرداخته و تشنگان معارف قرآن را بهرهها رساندهاند.
همو كه سالها در كنار علامه? بزرگوار، مرحوم طباطبائي(ره)، صاحب تفسير گرانسنگ الميزان بوده و با او همدم و همراه و همدل زيسته، و به گفته? خود علامه، به ترجمه? بخشي از تفسير الميزان پرداخته و نيز كتاب بداية الحكمة را براي دانشجويان ترجمه كرده است.
تلمذ اين استاد بزرگ حوزه، از محضر بزرگاني همچون امام راحل(ره)، آيات عظام: بروجردي، اراكي، گلپايگاني، داماد، حائري، حاج آقا حسن فريد و… از او فردي فرهيخته و انديشمند ساخته است.
عنايت و توجه او به مردم و رفع مشكلات آنان، به ويژه طلاب حوزه? علميه، زبانزد همگان است و از وي چهرهاي درد آشنا و گرهگشا ساخته است.
بيّنات، فرصت را غنيمت شمرده و ساعاتي را در محضر استاد نشسته و با پيشنهاد گفت و گويي صميمانه، دوستداران علم و ادب را بهرهمند ساخته است.
گفت و گوي بيريا و بي هيچ تكلّف استاد، ياران را بر آن داشت تا قدري پا را فراتر نهاده و از مباحث خاص قرآني پيشتر روند و با استاد از هر دري سخن بگويند و علاقهمندان را، با زندگي علمي و فرهنگي ايشان آشنا نمايند.
اميد آنكه بيانات شيرين و تجربههاي ايشان، درس آموز باشد و راهگشا.
والله هو المستعان
بيّنات
بيّنات: لطفاً در ابتدا مختصري از زندگي خودتان را و نيز چگونگي رو آوريتان، به علوم و تفسير قرآن را بيان بفرماييد.
استاد: بنده متولد مهر 1317 هستم و بعد از 6 ابتدايي، به صورت شبانه، دوره? سيكل را شروع كردم، بعداً برخي، جنبههاي روحي برايم پيش آمد و نيز با بعضي اساتيد معنوي برخورد كردم، به خصوص منبر مرحوم آقاي تربتي واعظ در من بسيار مؤثر بود. بنده به وسيله ايشان مستبصر شده، طلبه شدم. حتّي سيكل را ناتمام گذاشتم، به حدي به ايشان علاقمند شده بودم كه در آن سنين پايين كه مثلاً سيزده ساله بودم سعي ميكردم، راه رفتنم هم مثل آقاي تربتي باشد. عاشق ايشان شده بودم. ايشان منزل پدر بزرگم مرحوم حاج اسد اللّه شمس كه در كوچه? ارك بود روزها و شبها منبر ميرفت و در منزل پدري خود ما هم گاهي براي منبر دعوت ميشد. معروف بود كه تحصيلات و معلومات بالائي ندارد ولي واقعاً ايشان از كساني بود كه قيامت را قبول داشت و روحيه? عجيبي داشت كه داستانهايي دارد و الآن فرصت طرح آنها نيست.
اوايل طلبگي، مرحوم پدرم مرا رها نميكرد، چون ايشان از تجار قم و مورد احترام اهل بازار بود، و من ضمن خواندن درس طلبگي در بازار پيش ايشان دفتردار و صندوقدار حجره? ايشان بودم. و لي به تدريج خداوند لطف كرد و از حدود سن 15 يا 16 سالگي مستقل شدم كه آن هم داستانهايي دارد. خيلي سريع پيش رفتم، گاهي غير از برخي روزهاي مهم چون عاشورا و 21 ماه رمضان و مانند اينها، ظاهراً اصلاً تعطيلي ديگري نداشتيم. زمستان و تابستان درس ميخواندم، به طوري كه كل سطح را از آن اوّلي كه از سن 13 سالگي شروع كردم، در ظرف كمتر از پنج سال كل سطح را تمام كردم و از حدود 18 سالگي درس خارج ميرفتم. يعني 18 سالگي كفايه ميخواندم و خارج هم ميرفتم.
اوّلين درسي كه رفتم، درس مرحوم امام و مرحوم آقاي بروجردي بود. چون تعطيلي درس آقاي بروجردي زياد بود، به درس امام اهميت بيشتري ميدادم. با شروع مبارزات، ما هم وارد اين مسير شديم و بارها زندان و تبعيد شدم. زندانِ مفصل ما سال 52 تا نزديك 56 بود كه يك سال هم با آقايان: منتظري، طالقاني و عدهاي ديگر (9نفر) در زندان اوين در يك اطاق بوديم. بعد هم كمتر از يك سال بيرون نيامده بوديم كه تبعيد شديم و اين وضع ادامه داشت تا نزديك پيروزي انقلاب.
زندگي علمي بنده هم به اين شكل بود كه از همان اوايلي كه درس ميخواندم، درس هم ميدادم و يادم ميآيد كه در سن 15 سالگي درس ميدادم. همان طور كه سيوطي يا مغني ميخواندم، جامع المقدمات درس ميدادم و كما كان به لطف خداوند تا الآن موفق بودهام و از خدا ميخواهم كه تا آخر عمر، توفيق كارهاي علمي را از ما سلب نكند كه از بزرگترين نعمتها ميدانم. درس خارج هم به درسهاي مرحوم امام، آقاي بروجردي، آقاي اراكي، آقاي آملي، آقاي گلپايگاني، آقاي داماد، مرحوم حاج آقا مرتضي حائري، مختصري مرحوم حاج آقا حسن فريد رفتهام.
بعد از فوت آقاي داماد، خيلي احساس كمبود ميكردم البته درس آقاي اراكي خوب بود و پخته بود ولي پخته? ما حصل بود و حالت نقادي و بحث را نداشت لذا به امام نوشتم كه اگر ممكن است آقاي بجنوردي بيايند قم تا ما از ايشان بهره ببريم. و ايشان هم پيغام دادند كه آقاي بجنوردي پير هستند و حال ندارند و خودتان كار كنيد.
قضيه? رو آوردن من به مسائل قرآني هم، بنده فكر ميكنم در همان سالهايي كه تازه درس خارج ميرفتم، عصرها نيم ساعت به غروب ميآمدم فيضيه و نزديك پلههايي كه متصل به صحن حضرت معصومه(س) ميشود، جلوي حجرهاي مينشستم و روي قرآن مطالعه ميكردم و اين مربوط ميشود به سالهاي 37 و 38 شمسي كه در حدود 19ـ20 سالگي بودم. آن وقت كتابهاي روانشناسي زيادي را مطالعه ميكردم. بعد رو به قرآن آوردم ببينم از قرآن چه استفادهاي ميكنم و خيلي مطالب هم آن زمانها استفاده كردم و يادم هست كه خيلي از آيات قرآن را تطبيق ميكردم بر آن مطالب روان شناسي كه خوانده بودم و اين موجب شد كه روي روايات هم با ديد روانشناسي كار كنم و از اوّلِ وسائل و مستدرك شروع كردم و حتّي در باب طهارت هم ميديدم كه بعضي روايات به فلان بحث روانشناسي مربوط است. مثلاً در آيه? كريمه? «من كان يظن أن لن ينصره اللّه في الدنيا و الآخره فليمدد بسببٍ الي السماء ثم ليقطع…» (حج، 22/15) وقتي اين آيه را خواندم، به ذهنم آمد كه اين مربوط به يك بحث روانشناسي درباره? يأس باشد، هيچ خاصيتي در دنيا ندارد و امري است كه با عالم طبيعت هيچ تطابقي ندارد. آن زمان آيات را براي خودم دسته بنديهايي ميكردم كه الآن يادداشتهاي آنها موجود است. اين اوّلين مرحله? رو آوري بنده به قرآن بود، به عنوان فهم مطالب غير مرسوم حوزه.
اما مطالب مرسوم حوزه، از موقعي كه مغني ميخواندم، در باب اوّل، ابن هشام آياتي ميآورد و بحث ميكند، ما هم به تفسير مجمع البيان، در قسمت بحث اعراب و لغت مراجعه ميكرديم. بنابراين در مباحث رايج حوزوي ارتباط من با قرآن و مراجعه به بحث لغت و اعراب از آن زمان بوده است.
وراي جنبههاي علمي، يك رابطه? ديگري با قرآن در باب مفهوم قصص داشتم كه اين رابطه مربوط به قبل از آن رابطههاي ديگر بود. چنانكه اشاره كردم، در اوايل طلبگي، از جهت عدم تطابق فرهنگ طلبگي با فرهنگ خانوادگي، مشكلاتي بود، در خانواده? ما روحاني مهم و سرشناسي نبود، به جز مرحوم آشيخ ابوالقاسم كبير قمي كه دايي پدرم بوده و البته بنده ايشان را زيارت نكردم. ولي بعدها روحاني به آن معنا در خانواده? ما نبوده است و اين عدم تطابق فرهنگها در آن زمان مشكلات زيادي را براي من در پي داشت. لذا روي قصص قرآن، به خصوص قصه? حضرت يوسف كه احسن القصص است زياد كار ميكردم و وقتي آن را ميخواندم دائماً همراه با گريههاي طولاني بود. داستان حضرت مريم هم براي من خيلي تكان دهنده بود از اين لحاظ كه اگر كسي قدم در آن مسيرها بگذارد خداوند لطف ميكند و او را نگه ميدارد، ولي داستان حضرت يوسف براي من بيشتر عجيب و الهام بخش بود و اجمالاً درس استقامت بود؛ و الآن هم بعد از ساليان دراز كه از آن قضيه ميگذرد. (در حدود 32 يا 33 شمسي، تا الآن كه نزديك 80 شمسي است) هنوز هم وقتي احسن القصص را ميخوانم تحت تأثير قرار ميگيرم از اين بُعد كه خداوند چه دستگيريهاي اعجاز گونهاي از بندگان خودش دارد.
اين خلاصه? ارتباط ما با قرآن بود كه البته داستان آن مفصلتر از اين حرفهاست.
بيّنات: لطفاً بفرماييد در مباحث تفسير، درس و استاد خاصي هم داشتيد؟
استاد: ما فقط دو تا استاد تفسير داشتيم: يكي مرحوم حاج ميرزا ابوالفضل زاهدي كه در مسجد امام تفسير ميگفت و اوايل طلبگي، در آن درس شركت ميكرديم. همان ايّامي بود كه مغني و سيوطي ميخوانديم، چون در همان مكان، خودمان درس سيوطي و مغني ميخوانديم، در درس تفسير و نماز آقاي زاهدي هم شركت ميكرديم ولي بعدها مرحوم آقاي طباطبايي در مدرسه حجتيه درس تفسير ميگفتند. ما هم آنجا ميرفتيم كه درس تفسير دقيقي بود و از كساني كه يادم هست آن موقع شركت ميكردند آقاي سيد محمّد حسين تهراني بودند كه بعداً كتابهاي زيادي راجع به معارف داشتند. ايشان پيرترين شاگرد آقاي طباطبايي بود و آقاي حسينيان هم بود كه مدتي كتابدار مدرسه? فيضيه بود كه اسمشان را عوض كردند به فضائلي؛ و چند سال پيش هم فوت كردند. آقاي حاج شيخ علي آقاي عراقچي همداني هم ميآمدند كه الآن هستند.
اين آشنايي ما خدمت ايشان بود و بعدها كه الميزان منتشر شد، نظر آقاي طباطبايي اين بود كه هر جلدي را يك نفر ترجمه كند كه زودتر ترجمههايش انجام شود، كه قبل از ما آقايان مكارم، نيّري بروجردي، مصباح، آسيد محمّد خامنهاي ترجمه كرده بودند. مرحوم آقاي طباطبايي به وسيله يكي از دوستان (مرحوم آقاي حائري تهراني) از بنده خواستند كه يك جلد را هم من ترجمه كنم كه جلد دهم و مقداري از جلد هشتم فارسي به قلم من است. بعدها مرحوم آقاي آسيد محمد باقر موسوي كه ترجمه كردند با ماها تماس گرفتند و گفتند چون ميخواهيم قلمها يكنواخت بشود شماها موافقت كنيد كه جلدهاي اوّليه را هم برگردانم و به قلم خودم ترجمه كنم و ما هم اجازه داديم كه همه? آنها عوض شد و چاپ رايج كنوني همهاش به قلم آقاي سيد محمد باقر موسوي است. ترجمههاي ما در آن چاپهاي قديم موجود است.
بيّنات: چند سال درس تفسير علامه شركت كرديد؟
استاد: يادم نيست، ولي زياد درس ايشان رفتم. يادم هست كه هنوز معمم نشده بودم تفسير ايشان ميرفتم و بعدها نيز ادامه دادم اما چند سال طول كشيد، الآن يادم نميآيد.
ما اجمالاً خدمت ايشان در درس تفسير بوديم تا موقعي كه ايشان درس اسفار شروع كردند و ما هم شركت ميكرديم. رابطه? ما محفوظ بود تا اينكه ترجمه? بداية الحكمة را با نظر ايشان نوشتم و چون قرار بود اصل بداية الحكمة به حالت درسي باقي بماند، فقط ترجمه شد و شرح بر آن افزوده نشد. يعني براي دانشگاهها كه عربي برايشان مشكل بود فقط ترجمه شد و حالت متن باقي ماند. يكي دو جا كه انتقاد داشتم، در پاورقي نوشتم كه علامه چنين گفتهاند و من به اين علت، مثلاً، مثال را عوض كردم. به هر حال مكرر خدمت ايشان ميرسيدم، هم موقع ترجمه? الميزان كه گاهي ايشان خودشان كتابهايي ميآوردند و تطبيق ميدادند و حتي يك وقتي براي پيدا كردن معناي يك شعر عربي خود ايشان كتابهايي آوردند و تطبيق كردند.
در جنبههاي معنوي هم ديدار ايشان لذت بخش بود. روحاني به اين آقايي، به اين صفا و صميميت و سلامت نفس و در عين حال با اين عاطفه در عمرم كم ديده بودم. در اين اواخر كه دوران مريضي ايشان هم بود، يك روزي كه به طرف حرم ميرفتم، ايشان از حرم بر ميگشتند در همين خيابان بهار كه الآن به نام بلوار شهيد محمّد منتظري تغيير كرده، وقتي مرا ديدند عصايشان را زدند به زمين و ايستادند. رفتم خدمتشان و احوالپرسي كردم كه ايشان خيلي گرم و با محبت بر خورد كردند و من هيچ وقت آن نگاههاي لطيف و با محبّت ايشان را يادم نميرود كه بعد از آن ديگر من ايشان را به اين حالت نديدم.
بيّنات: همان طور كه ميدانيد روشهاي مختلفي براي تفسير وجود دارد: روش عقلي، روايي، علمي و… شما چه روشي را براي فهم قرآن مؤثرتر ميدانيد؟
استاد: اوّلاً اين نكته را عرض كنم كه من در نوشتهها ديدهام كه گاهي روشهاي تفسيري با محتوا خلط شده است. همين كه الآن اشاره فرموديد روش عقلي و… در خيلي از كتابها نيز اين گونه آمده است. ما دو بحث داريم: يك بحث اين است كه در كدام قسمت از مسايل قرآني بحث ميشود، بعضي در مسايل عرفاني بحث ميكنند مثل تفسير ابن عربي، بعضي در مسايل كلامي مثل فخر رازي و بعضي در مسايل اجتماعي و انقلابي مثل تفسير پرتوي از قرآن آقاي طالقاني و في ظلال سيد قطب، بعضي بيشتر به جنبههاي ادبي پرداختهاند مثل مجمع البيان و كشّاف. اينها مربوط به محتوا است و بعضي هم جامع بحث ميكنند مثل علامه كه تا حدودي جامع بحث كردهاند.
يك بحث ديگر اين است كه ما در هر قسمت از اين مباحث كه ميخواهيم وارد شويم چگونه كار كنيم و چگونه مطالب را استخراج كنيم. اين كه عرض كردم خلط شده بدين صورت است كه شما به كتاب التفسير و المفسرون ذهبي، مراجعه كنيد يا ديگران. در اينها واقعاً روشهاي تفسيري با محتوا خلط شده است. حتّي مرحوم علامه نيز در مقدمه? جلد اوّل الميزان آنجا كه درباره? مناهج التفسير بحث ميكنند باز از محتوا سخن گفتهاند. ـالبته نسبت به مقام ايشان كوتاهي نشودـ در اين قسمت من فكر ميكنم كه سه روش بيشتر نباشد.
يك روش، روش اخباريان است كه تفسير قرآن به روايت باشد و در حقيقت آنچه كه آنها ميگويند اصلاً تفسير قرآن نيست بلكه روايات است. آنها ميگويند قرآن را ما نميفهميم «و انما يعرف القرآن من خوطب به» و لذا هر چه در روايت آمده براي ما ملاك است. اين در حقيقت تفسير قرآن به راهنمايي اهل بيت است و اگر در موردي روايت نداشت، تفسير نميكنند. نمونه اين گونه تفاسير در شيعه، تفسير برهان، نورالثقلين و در عامه هم نمونهاش درّالمنثور است.
راه دوم، راه متعارفي است كه همه مفسران آن راه را ميروند و آن از طريق مراجعه به لغت است.
كار روي جملات تركيبي با قواعد ادبيات عرب، و كلمات بسيط را همه با مراجعه به لغت استفاده ميكنند.
سوم هم، روشي كه مرحوم علامه ابداع كردند، روش تفسير قرآن به قرآن بود. ايشان از تعبيري كه نقل شده: القرآن يفسّر بعضه بعضاً استفاده كردند. حتماً به كتابهايي كه در شرح روش علامه نوشتهاند مراجع كردهايد. عدهاي از آنها از علماي حوزه هستند، من ديدهام مثالهاي موردي ميزنند و ميگويند مثلاً اين آيه تفسيرش فلان جا است.يك مثال اين است كه در يك آيه دارد كه به آنها عذاب نازل شد و در آيه? ديگر توضيح داده ميشود كه «حجارة من سجيل» (فيل، 105/4) بوده است مثلاً. مرحوم علامه در درس اين كار را زياد داشتند كه وقتي يك آيهاي را شروع ميكردند، آيات زياد ديگري هم از جاهاي ديگر ميآوردند و ميفرمودند اين مطلب در فلان آيه هم اين گونه بيان شده است. روش ايشان در خود متن الميزان هم مشخص است، وقتي ايشان در يك آيهاي وارد ميشوند معمولاً آيات ديگري كه مشابه اين آيه است، ميآورند و همه هم اين را پذيرفتهاند كه اين روشِ ايشان ابداعي است و خيلي هم مورد تحسين فضلا و علماي حوزه قرار گرفته است.
بنده در عالم طلبگي كه هميشه إن قلت و قلت دارد، به نظرم ميآيد كه ميتوانيم يك مقداري نقادي و نقد طلبگي راجع به اين روش داشته باشيم. اوّلاً روايتي كه من ديدم اين است كه: القرآن يصدّق بعضه بعضاً نه يفسّر؛ و مصدّق غير از مفسّر است. مصدّق يعني «لو كان من عند غير اللّه لوجدوا فيه اختلافاً كثيراً» و چون چنين اختلافي نيست پس آيات يكديگر را تصديق ميكنند.
پس يصدق بعضه بعضاً يعني آيات قرآن با يكديگر اختلاف ندارند. يفسّر بعضه بعضاً يعني اين آيه مجمل است و آن آيه بيان ميكند؛ و آن كه در روايات ثابت است يصدّق است نه يفسّر. من يك وقتي مراجعه هم كردم ولي يفسّر پيدا نكردم.
مطلب دوم اينكه آيا اين، روش تفسيري است؟ يعني مثلاً اگر يك آيهاي كليِ يك مطلبي را گفته و نخواسته داخل جزئيات شود بعد آيه? ديگري جزئيات اين را بيان كرده، ميتوان به اين گفت تفسير؟ مثلاً اگر كسي گفت رأيتُ انساناً و بعد گفت رأيت زيداً آيا شما ميتوانيد بگوييد مراد او از انسان همين زيد بوده است. اين تفسير است؟ ذكر مصداق،آيا تفسير است؟
تفسير يعني ما از عبارت اوّل چيزي نميفهميم و اين ميآيد توضيح ميدهد نه اينكه عبارت اوّل كلي است و جزئي را مثلاً بيان نكرده چون در مورد اوّل اصلاً نميخواسته فرد را بيان كند. تفسير يعني اصلاً من اين آيه را نميفهمم، مثل محكم و متشابه است كه متشابه را نميفهمم و محكم، مراد آيه را توضيح ميدهد. حال سلّمنا كه به اين تفسير بگويند. آيا اين از مختصات قرآن است كه قرآن يفسّر بعضه بعضاً؟ يا اگر هر كس ديگري مطلب كلي بگويد و بعد جزئيات آن را بيان كند تفسير به حساب ميآيد و اگر هم تفسر حساب شود مختص قرآن نيست، مثلاً مرحوم شيخ در رسائل مباحث زيادي در بحث قطع دارند كه توضيح بيشتر آن در بحث اشتغال آمده است، بنابراين، اين نحوه تفسير از مختصات قرآن نيست بلكه هر نويسنده و كتابي اگر اين نحوه عمل كند در حقيقت با قسمتي از كتاب، قسمت ديگر را تفسير كرده است. پس اوّلاً من قبول نميكنم كه اين تفسير باشد و ثانياً اين اختصاصي به قرآن ندارد و ثالثاً ما اصلاً اين چنين روايتي نداريم.
لذا من با تمام استفادههايي كه از مرحوم علامه و از الميزان بردم، امّا اين جهت برايم هست كه از نظر طلبگي به آن نقد داشتهام.
بنده به نظرم ميآيد كه روش تفسيري قرآن يك امر ديگري است و تاكنون ما سه روش را گفتيم و چيزي خارج از اين سه روش وجود ندارد. اينكه آقايان به عنوان روشهاي تفسيري، به محتوا ميپردازند، درست نيست. اينكه كسي محتواي عقلي را بحث ميكند يا كسي محتواي روايي را بحث ميكند، اين روش نيست. روش تفسير از اين سه حالت خارج نيست يا از طريق لغت است يا از طريق روايات است و يا از طريق خود قرآن.يك روشي هم كه بنده به نظرم آمده است و در كلمات مرحوم صدرالمتألهين و مرحوم فيض و مرحوم علامه تنكابني نيز به آن اشارههايي شده، اين است كه بحث كنيم كه اصلاً آيا مفاهيم قرآن با مفاهيم لغت عرب تطبيق ميكند يا نه؟
بيّنات: لطفاً در صورت امكان در اين زمينه بيشتر توضيح بفرماييد.
استاد: ادّعاي من اين است كه قرآن داراي اصطلاحاتي است كه مختص به خود اوست و اين تفسير، خاص قرآن است يعني آنچه را كه عرفا مثل مرحوم حاجي در حاشيه? منظومه دارند كه: الألفاظ وضعت للمعاني العامّه يعني الفاظ براي معاني اوسع از مفاهيم عرضي وضع شدهاند. من يادم هست كه در شرحي كه بر منظومه? منطق، در حدود سي سال قبل نوشتم اين بحث را مقداري باز كردهام كه الفاظ براي مفاهيم عامه وضع شده و شواهدي آوردم كه در عرف نيز همين طور است. درست است كه در عرف وقتي ميگويند كليد برق را بزن و چراغ را روشن كن اين لامپها به ذهن ميآيد ولي اگر فرض كنيم بجاي اين، چراغ نفتي بود. آن هم باز چراغ بود. اگر چراغهاي اتمي بود باز هم چراغ بودند؛ و مثلاً ميزان به معناي ما يوزن به است ولي به خاطر انس بيشتر ذهن به اين ترازوهاي موجود اينها بيشتر به ذهن ميآيد و الا كلّ ما يوزن به ميزان است. بنابر اين بنده به نظرم ميآيد در خود مفاهيم لغوي هم، وضع اوّليه اوسع بوده است. اگر در ذهن واضع، به وضع تخصصي يا تخصيصي، مورد، خاص و مضيق بوده، اين قيد نبوده، موردي بوده است. حال در قرآن يك قيدي اضافه ميشود كه وقتي خدا ميگويد و الشمس يعني بايد تضمين شده باشد كه منطبق شود بر معصوم فقط.
غرض اينكه اين يك اصطلاح قرآني است. حال يك بحث اين است كه چگونه اين ادعا ثابت ميشود؟ و به علاوه چطور اثبات ميكنيد كه زير بناي مفاهيم عرفي نيز اين گونه است؟ و نيز از كجا ميگوييد كه روش تفسيري بايد اين باشد؟ و اين روش را از كجا استفاده كردهايد؟ و بعد اگر اين روش باشد آيا تا كجا بايد توسعه بدهيم و حدود توسعه چيست؟ و آيا اين مبناي سوء استفاده قرار نميگيرد كه هر كسي آياتي را بر يك چيزهايي تطبيق دهد و بگويد اين توسعه? در معنا است؟
علي الإجمال بايد عرض كنم، در روايات موارد زيادي است كه آيات قرآن با روش توسعه تفسير شده است. انواع توسعهها در روايات آمده است. توسعه مفاهيم بسيط، توسعه? مفاهيم تركيبي، انواع توسعه مفاهيم تركيبي مثل بحث مضاف و مضاف اليه، بحث نسبت فعل و فاعل. اينها همهاش به صورت توسعه معنا شده است.
من راجع به روش علامه، اين را اضافه كنم كه به نظرم ميآيد، خيلي موارد استثنايي هست كه اگر اين روش و بيان ايشان نبود معناي آن آيه روش نميشد و خيلي جاهاي الميزان وقتي از يك آيهاي بحث ميكنند، آيات ديگري كه يك نحوه تشابهي دارد، ميآورند. اما اينكه اگر اين آيات مشابه نبود آن آيه معلوم نميشد، اين براي من معلوم نيست، مگر موارد استثنايي باشد. يك جا مثلاً رميِ مطلق را دارد و يك جا ترميهم بحجارة … را دارد. اين غير از ابهام است و بدان معنا نيست كه اين، مفسّر آن است. آن آيه كلي را بيان كرده، در جهت كلي خودش هم ابهامي ندارد و اگر اين جزئي هم نبود آن آيه كلي خودش را به روشني بيان ميكرد. پس اوّلاً اين موارد استثنا هستند و ثانياً در استثناها اين طوري نيست كه اگر آن آيه نبود اين آيه مبهم بود.
اين روش نيز اختصاص به قرآن ندارد شما رسائل شيخ را هم كه نگاه كنيد، يك مباحثي را در قطع دارند و مفصلتر و روشنتر آن در بحث اشتغال آمده است. اين در حقيقت ميشود گفت كه رسائل هم يفسّر بعضه بعضاً.
روشي كه بنده عرض ميكردم اين است كه اولاً بفهميم آيا قرآن، طبق لغت متعارف، صحبت ميكند يا اصطلاح خاصي دارد؟ بنده معتقدم قرآن براي خودش يك روش خاص دارد، بر خلاف روش متعارف. روش متعارف همين معاني معروفه متعارف است، چراغ يعني همين چراغهاي موجود و كرسي يعني همين كرسيها، شب و روز، همين شب و روزي است كه ما ميبينيم. امروز يعني همين روزي كه در آن قرار داريم. اما قرآن معلوم نيست كه اين چنين باشد زيرا وقتي به روايات مراجعه ميكنيم فرض كنيد در باب «و الشمس و الضحيها» (شمس، 91/1)، در روايات بيان ميشود كه يعني پيامبر(ص)، «و القمر اذا تليها» (شمس/2)، بيان ميشود يعني حضرت علي(ع)، «و الفجر و ليال عشر» روايت داريم كه منظور از اين ده شب، دوران حكومت امام حسن مجتبي(ع) تا امام حسن عسگري(ع) است. از اينها معلوم ميشود، منظور از اين شب، خصوص شب متعارف نيست يا منحصر در اين شب متعارف نيست، شب ظلمت جامعه هم شب است. وقتي ائمه خانه نشين هستند و حكومت به دست آنها نيست، يعني شب است «و النهار اذا جلّيها» (شمس/3)، روايت داريم كه دوران حكومت حضرت مهدي«سلام الله عليه» است و معنايش اين است كه اين شب و روز يعني جامعه «و الليل اذا يغشيها» (شمس/4)، باز همين طور است. در اين گونه موارد معمولاً ميگويند تأويل شده و اينها تأويل آيه است [نه تفسير].
ما اولاً دنبال لفظ نيستيم. شما بگوييد تأويل، بگوييد باطن، هرچه ميخواهيد بگوييد، ولي سؤال ما اين است كه آيا اين معنايي كه پيامبر يا امام معصوم براي آيه ميآورند، اين لفظ، آن را شامل ميشود يا نه؟ آيا معناي شمس، وجود پيامبر اكرم را و شامل است يا نه؟ اگر بگوييد شامل نيست، خلاف روايت است و اگر بگوييد شامل است، پس ميگوييم شمس كه در قرآن به كار رفته با آنچه در كلمات عرف بكار ميرود، متفاوت است. اين اصل مدعاي ماست. اما بحث تأويل يك بحث جداگانهاي دارد كه اصلاً تأويل يعني چه؟ نظرات مختلفي درباره? تأويل هست. ما كاري به لفظ نداريم ما به محتوا كار داريم.
مرحوم علامه در الميزان، معمولاً اين گونه موارد را تعبير ميكنند به جري و تطبيق بر مصداق، ولي باز اين چيزي را عوض نميكند. جري و تطبيق هم يك تعبيري است از اين نحوه تفسير، ولي بالاخره شمس در لغت شامل پيامبر نميشود، اما شمس در قرآن شامل ميشود. آيا شمول مصداقي، بدون توسعه مفهومي ممكن است؟ ما فرش را شامل كتاب نميتوانيم بگيريم. در، شامل ديوار نيست. هرگونه شمول در غير مصداقِ متعارف، توسعه در مفهوم است و الا محال است. بنابر اين ما وقتي به لغت مراجعه كرديم و معناي لغت را فهميديم، تازه اوّل كار است. بعد بايد ديد اين معنا چه توسعهاي دارد. پس اصطلاحات قرآن با متعارف فرق دارد.
در اينجا چند مطلب وجود دارد: مطلب اوّل اينكه بعضي از بزرگان معتقداند الفاظ عرفي نيز همين حالت را دارند. مرحوم سبزواري در حاشيه? اللئالي «منظومه? منطق» است اين را نسبت ميدهد به كلّ عرفا كه: الألفاظ وضعت للمعاني العامة. مرحوم امام در مصباح الهداية فرمودهاند: ولعمري ان فهم هذا مفتاح مفاتيح المعرفة.
كه الفاظ وضعت للمعاني العامّة و همين طور هم هست. اگر كفايه در نظرتان باشد، وقتي راجع به تطبيق عالم بر ذات باري تعالي بحث ميشود، دو نظر هست يكي اينكه مجازاً حمل شود و يكي اينكه حقيقتاً باشد يعني كلمه? عالم واقعاً شامل آنجايي هم كه علم عارض بر ذات نيست، ميشود و آنجا يك بياني دارند كه عالم اعم از اين معنايي است كه در عرف استفاده ميشود. عالم در عرف يعني علم عارض بر ذات، ولي عالمي كه يكي از اوصاف خداوند است، اعم از علمي است كه زايد بر ذات است يا عين ذات باشد. مرحوم امام نيز نظرشان اين است كه اسما و اوصاف اللّه حتماً داراي توسعه است و اگر داراي آن توسعه نباشد اصلاً نميشود بر خداوند اطلاق كرد. اين را ما قبول داريم ولي متعارف عرف چنين نيست. و اين همان تأويل است.
كلمه? تأويل، مآل، أول، همه اش از يك ريشه است. مآل به معناي ختم و عاقبت كار يا به معناي ريشه كار است. بنابراين اگر كلمه تأويل را بهكار ميبريم يعني ريشهيابي لغت. يعني كلمه شمس بايد داراي معنايي باشد كه شامل پيامبر اكرم(ص) هم باشد. شمس يعني وجود روشنِروشنگر كه البته بالأصاله باشد .منتها در قرآن وقتي خدا ميفرمايد: روشنروشنگر بالاصاله يعني مواردي كه تضمين شده باشد كه شامل غير معصوم نميشود. اگر ميگويند شمس، فرقي نميكند كه يك انسان روشنگر و روشن باشد در امور معنوي يا يك جسم نوراني در آسمان باشد. در عرف هم، اين گونه است. يك نظر هم اين است كه مي گويد در عرف اين طور نيست، بلكه اين گونه معاني مجازي شمرده ميشوند.
حال توسعههايي كه در قرآن هست وسيعتر از مفاهيم عرفي است، انواعي دارند. يك نوعِ آن، توسعه حقيقت و مجاز است. اين توسعه در مفردات است، يك جور توسعه هم داريم به معناي برگشت به يك جامع. مثلاً «فصلّ لربّك وانحر» (كوثر، 108/2)، شايد واقعاًاين گونه نيست كه معناي حقيقياش نحر باشد و (بالابردن دست) مجازي باشد. در روايات هم هر دو معنا آمده است به ذبح شتر هم كه نحر ميگويند به اين جهت است كه چاقو به نحر ميخورد، يعني چاقو را به نحر بزن يا دستها را تا محل گودي نحربالا ببر.
در تقيه و تقوا نيز همين گونه است كه ريشه? هر دو، يك معناي جامعي است كه اين دو از آن سرچشمه گرفته است: «انّ اكرمكم عنداللّه اتقيكم» (حجرات، 49/13) يعني اشدّكم تقيّة ـكه در همين زمينه روايت داريم، در باب بلال يعني با تقواتر.
نوع ديگري از توسعه وجود دارد كه توسعه در هيأت است: «و من الناس من يشتري لهو الحديث» (لقمان، 31/6) لهوالحديث، اضافهُ صفت به موصوف است يعني حديث لهو، ظاهر حديث لهو يعني محتوا، يعني گفتاري كه محتوايش باطل باشد، ولي صريح روايت يا روايات معتبر است كه لهو الحديث يعني غنا كه غنا ربطي به محتوا ندارد مربوط به آهنگ است يعني گفتاري كه آهنگش باطل است. پس در قرآن يك معناي جامعي را بهكار برده است، يعني چه گفتاري كه محتوايش لهو است و چه گفتاري كه آهنگش لهوي باشد. «واجتنبوا قول الزور» (حج، 22/30) نيز همين گونه است، قول زور يعني آنچه كه محتوايش باطل است ولي صريح روايات است كه منظور از قول زور، غنا است واز اين قبيل زياد است.
مورد ديگر از توسعه، توسعه? از نظر اسناد فعل و فاعل است «و الشمس و ضحيها و القمر اذاتليها…» تا ميرسد به «فعقروها فدمدم عليهم» (شمس، 91/14). درنهج البلاغه حضرت ميفرمايد: و انّما عقر ناقة صالح رجل واحد، ولي خداوند تعميم داد و همه را شريك دانست و گفته: فعقروها، چون همه? آنها راضي به اين كار بودند، به حدي كه اگر يك نفر قاتل شد بگويند همه گروه آنها قاتل هستند. پس منظور اين است كه در اسناد فعل به فاعل توسعه داده شده است.
يك نوع ديگر توسعه، رفع جمله از قيد سياق است. معمولاً در كلمات ما هميشه سياق مدّنظر است ولي قرآن آزاد است و ضمن اينكه معناي مطابق با سياق هم به عنوان يكي از مصاديق مورد قبول است، ولي ميتواند معناي ديگري هم داشته باشد كه ربطي به سياق ندارد. دليل اين مطلب روايات است مثلاً «ولا تلقوا بايديكم الي التهلكة» (بقره، 2/195) ظهور سياقي اين در باب پول خرج كردن براي جهاد و جبهه است ولي روايت، آن را به معناي مطلق چيزهايي كه موجب اهلاك نفس است ميداند. در كتب فقهي نيز همه آقايان براي حرمت خودكشي به آن تمسك ميكنند. پس معنايش، عام توسعه يافته است. انفاق كنيد في سبيل اللّه تا اينكه به هلاكت اجتماعي نيفتيد. انفقوا في سبيل الجهاد حتي لاتهلكوا به لحاظ هلاكت جامعه و انفقو در راه خيرات تا اينكه اختلاف طبقاتي شديد موجب تباهي و آشوب اجتماعي نشود و هم چنين معنا ميدهد كه خودكشي و انتحار نكنيد. خود اين انفاق، انفاق مال است يا انفاق علم و حيثيت و آبرو است؟ همه? اينها را شامل ميشود. من يك وقتي نُه جور توسعه ذكر كرده بودم و نميدانم چقدر حوصله داريد كه من همه? آنها را توضيح دهم.
بيّنات: درخدمت هستيم لطفاً توضيح بدهيد.
استاد: اولاًموارد زيادي را ما داريم، مثلاً «واذا المؤدة سئلت باي ذنب قتلت» (تكوير، 81/8،9) را همه ميگويند يعني دختران زنده به گور شده ولي روايت ميگويد آنهايي كه در راه دوستي ما كشته شدند. در بعضي روايات مؤده را برخود آقا ابا عبداللّه الحسين تطبيق كردهاند (مثلاً در بحار،23/254). اين مواردي كه عرض ميكنم تكميل عرايض قبلي است. اين آيه در سوره? كهف است «اجعل بينكم وبينهم ردماً» (كهف، 18/95) «ردم»، به حسب ظاهر گفتهاند يعني همان سدي كه از مس داغ ريختهاند، ولي صريح روايت ميگويد: منظور سدّ تقيّه است و ما ناچاريم كه توسعه بدهيم. يا «فاذا جاء وعد ربي جعله دكاً» (كهف/98) اينجا به حسب ظاهر همان سدي است كه از مس داغ ريخته شد ه است، ولي صريح روايت ميگويد يعني وقتي حكومت عدل بر پا شود و وعده حق عملي شود، ديگر جاي تقيه نيست. سدّ تقيه ريخته ميشود.
«والشفع و الوتر»، شفع علي و فاطمه هستند و وتر فاطمه است. در قرآن قرينهاي بر اين معاني نيست تا از باب مجاز باشد بلكه روايات توضيح ميدهند كه معناي اين آيه فلان است و اين ميرساند كه اصلاً معناي حقيقي همين است نه اينكه مجازي باشد. حال شما ميخواهيد نامش را جري و تطبيق بگذاريد يا تأويل ،ولي بالأخره آيا امام راست گفته يا دروغ؟ من دنبال اين هستم اگر راست گفته، پس كلمات قرآني شامل اين ميشود و معنايش اين است كه بنابراين اصطلاحات قرآني بر خلاف اصطلاحات عرفي و معمولي است.
نمونه ديگر: «ان لو استقاموا علي الطريقة لاسقيناهم ماء غدقاً» (جن، 72/16) در اينجا ماء غدقاً تعبير ميشود به راه حكومت علي و اوصياي علي. از اين موارد زياد است. پس انواع توسعه به نحو خلاصه چنين شد:
اوّل: گسترش در معناي حقيقي كلمه چنانچه يؤمنون بالغيب در روايات غيب به قيام حضرت حجت معنا شده ولي در تفاسير به خداوند اطلاق شده است. و غيب اتفاقاً معناي وسيعي دارد كه همه موارد را شامل ميشود يعني ما غاب عنّا زماناً و مكاناً يا ظهوراً و بطوناً كه معاد و خداوند و قيام حضرت حجت همگي را شامل ميشود.
دوم: توسعه از نظر محتوا و شكل، مثل قول الزور.
سوم: گسترش از لحاظ حقوقي يعني اسناد فعل و فاعل در مجازات «من رضي بفعل قوم فهو منهم.»
چهارم: توسعه از نظر حقيقت و مجاز مثل شمس.
پنجم: از نظر استعمال يك لفظ در دو معنا كه در عرف چنين نيست. البته بعضي آقايان اين را محال ميدانند ولي ما محال نميدانيم و در استعمالات هم زياد داريم مثل اين شعر درباره? پيامبر كه : المرتمي في دجي والمبتلي بعمي و المشتكي ضمأ و المبتغي عيناً يأتون سدته من كل ناحيته و يستفيدون من نعمائه عيناً.
اين كلمه? عين در هر چهار معنايي كه در شعر آمده بكار رفته است. آنكه گرفتار ظلمت است به عين ميرسد يعني به خورشيد. آنكه كور است به عين ميرسد يعني به چشم ميرسد. آنكه تشنه است به چشمه ميرسد و آنكه بدهكار است قرضش ادا ميشود. يعني همه كساني كه ميآيند نزد پيامبر مشكلاتشان حل ميشود.
ششم: گسترش سياقي است كه توضيح دادم.
هفتم: گسترش از لحاظ ديد فردي و اجتماعي مثلاً «الخناس. الذي يوسوس في صدور الناس» (ناس، 114/4،5) به حسب روايت، شيطاني است كه در كنار دريچه قلب نشسته و همين كه انسان از ياد خدا غافل شد، شيطان خودش را به روي دل و قلب او مياندازد. اما يك معناي ديگر آن، افراد و گروههايي هستند كه در جامعه وسوسه ميكنند و باعث اختلاف و درگيري هستند. از خصوصيات قرآن بكار گرفتن كامل همه جهات ادبي است كه اين را هم ما جزو توسعه آوردهايم. بنابراين در عرف اگر به كسي بگويند «أقم الصلوة» به نظرش ميآيد كه يعني نماز بخوان، اما اگر همه ريزهكاريها مدّ نظر باشد كه ميگوييم چنين است، وقتي ميگويند «اقيموا» اين خيلي معنا دارد «اقيموا» يعني بر پا بداريد. بر پا داشتن با اقرؤوا فرق ميكند. «اقيموا» خطاب به جامعه است، بعد گفته الصلوة با الف و لام كه ممكن است جنس باشد يا تعريف. صلوة مفرد است پس ميفهميم كه آنچه منظور است داراي يك وحدتي است كه در حقيقت يكي است و همه افراد جامعه به سوي يك هدف در حركت هستند. يك چيز هم ما اضافه كرديم كه در قرآن از اين جهت كه مراعات همه? جهات ادراكي و احساسي ميشود: گاهي از اوقات قرآن هُل ميدهد و گاهي جلوگيري ميكند: «بالوالدين احساناً» (بقره، 2/82) هل دادن است «و انّما اموالكم و اولادكم فتنه» (انفال، 8/28)، كنترل و ترمز است. من ميخواهم بگويم در ذهن ميزند كه اگر گفت «انما اموالكم و اولادكم فتنه» (انفال/28) ولو ظاهرش كنترل است ولي وقتي به دقت، جهات ادبي قرآن را مراجعه ميكنيم معنايش اين است كه افراط نكن.
پس به نظر ما قرآن يك كتاب است و به همين جهت تمام آيات آن با يكديگر مربوط است. سوره? بقره يا نساء كه به حسب ظاهر خيلي از آياتش بي ارتباط با يكديگراند، ولي چون يك كتاب است به هم مربوط است و بايد بگرديم ربط آن را پيدا كنيم.
يك وقتي بنده شروع كرده بودم تفسير مستقلي بنويسم ـدرسالهاي زندانـ و تا آخر سوره? بقره نوشتم كه البته در يك هجوم به داخل بند زندان، پليس همه را سوزاند. در سوره? بقره كه از نظر ارتباط سختترين سورههاست، تمام ارتباط آيات آن را بدست آوردم و گاهي اوقات براي بعضي آيات دو، سه جور ارتباط درست كرده بودم. به هر حال منظور اين است كه اين كتاب قرآن با كتابهاي ديگر مثل كفايه و رسائل و غيره فرق دارد و اينگونه توسعهها را دارد. من از اين موارد ميخواهم استفاده كنم كه شما، ميخواهيد بگوييد حقيقت و مجاز است، بگوييد. ميگوييد استعمال در اكثر از معني است، بگوييد. ميگوييد استعمال در جامع است، باز بگوييد. ولي ظاهر روايات اين است كه اين كلمات به اين معنا هست ،اسمش هر چه ميخواهد باشد. يك وقت است كه ما مي گوييم معناي قرآن اين نيست، ائمه در روايات خواستهاند بگويند اينها نيز به حكم قرآن است. شمس يعني خورشيد منتها پيامبر اكرم نيز به حكم همين است. اين را امام در حقيقت از خودش ميخواهد بگويد نه اينكه معناي قرآن واقعاً اين باشد. ولي ما ميخواهيم بگوييم اين طور نيست، زيرا اين روايات نميگويد كه مثلاً من جعفربنالصادق ميخواهم بگويم همان طور كه خدا گفته شمس يعني خورشيد، من ميخواهم بگويم و كذلك پيامبر اكرم(ص) يعني خورشيد، نه اينگونه نيست. ظاهر روايت هم همين است كه امام ميگويد: شمس يعني پيغمبر. به تفسير برهان و نورالثقلين مراجعه كنيد، در آن روايات اصلاً معنا ميكند و ميگويد شمس يعني پيامبر. ردم يعني تقيه، جعله دكاً يعني تقيه از هم ميريزد و موردش باقي نميماند. حال اگر اين طور است، بنده ادعايم اين است كه اگر روشي در تفسير قرآن هست اين روش است، و آن روشهاي ديگر زياد مناسب نيست. اگر روشي بايد باشد كه با تفسير كتابهاي معمولي فرق ميكند و خاصّ خود قرآن است، اين روش است. البته در فنون ديگر هم هست مثلاً شعرا براي خودشان اصطلاحات خاصي دارند.
دو يار نازك و از باده? كهن دو مني فراغتـي و كتابـي و گوشه? چمني
هيچ كس احتمال نميدهد كه منظور حافظ از دو يار نازك، دو خانم زيبايي باشند كه كنار نهري نشسته باشند. منظور دو يار نازك طبع، دو مربي اخلاق، دو انساني كه با هم همدم باشند و بتوانند بنشينند و با هم صحبت كنند.
گفته شده در شرح حال بعضي حضرات كه طرف، سر قبر عارفي رفته بود گفت به او متوسل شدم و از او خواستم كه يك انسان بَكّايي امشب براي ما برساند گفت يك نفر رسيد كه همين طور نشسته بود يك گوشهاي و از اوّل گريه ميكرد و من هم گريه ميكردم اين همان دو يار نازك است و از اين قبيل زياد است.
در اينجا مباحثي است كه اين گسترشها تا كجا ميتواند ادامه داشته باشد، و در چه مواردي؟ آيا در كل آيات است و حتي آيات فقهي؟ در كل مفردات است. مفردات اجتماعي، مسايل حقوقي و فقهي؟ اينها چگونه است و تا كجا توسعه بدهيم، كه مورد سوء استفاده قرار نگيرد؟
بيّنات: طبق فرمايش شما اين روش با كمك روايات امكان پذير است، به گونهاي كه اگر بعضي از روايات نباشد ما نميدانيم چگونه عمل كنيم.
استاد: ببينيد در شعر حافظ، كه ما در هر بيتي از شعر حافظ كه روايت نداريم ولي ما ميدانيم وقتي در ده مورد، دو يار نازك اين جوري معنا ميشود. چهارده ساله بتي ميشود مربي چهل ساله و بكشد زارم و در شهر نباشد گنهش، از باب من مات من العشق فقد مات شهيد ميباشد. وقتي در چند مورد اين جوري كلمات در معاني خاصي بكار روند، ميگوييم پس حافظ اصطلاح خاص دارد و اصطلاح او اين است. الآن اگر از شما بپرسند منظور از مِي در كلمات شعرا چيست؟ چه ميگوييد؟ هيچ وقت نميگوييد در اين شعرِ به خصوص مِي يعني عشق به خدا، بلكه ميگوييد اصلاً اصطلاح مِي در زبان شعرا يعني اين. ما در قرآن همين حرف را ميزنيم، منتها بايد جلو سوء استفادههايش گرفته شود و اين چه گونه امكان پذير است، آن يك بحث ديگري است.
بينّات: حضرت عالي چه تفاسيري را از قدما ومتأخران ترجيح ميدهيد؟
استاد: از قدما تبيان شيخ بسيار والا و بالا است و در اهل سنّت هم تفسير فخررازي، به خاطر گستردگي مطالبي كه دارد نه بخاطر صحت همه مطالبش و در متأخرين يكي الميزان كه شكي در آن نيست و در اين اواخر از نظر جامعّيت المنار هم، تفسير خوبي است.
بينّات: آيا شما براي علوم قرآن، نقشي در تفسير و فهم قرآن قائل هستيد؟ اگر قائل هستيد تا چه مقدار؟
استاد: آري، نقشدارد و همين بحثهاي الآن ما علوم قرآني است. از أهم مسائل علوم قرآني، بحثي است كه ما اينجا بيان كرديم كه قرآن آيا كتاب است يا نه؟ اين بحث خيلي دخيل است چون اگر قرآن كتاب باشد يعني آيات آن ارتباط دارد. و زبان قرآن چيست؟ آيا مثل زبان عربي معمولي است يا نه؟ كه اين بحث به نظر ما بسيار بسيار مهم است و مباحث ديگر علوم قرآني مثل اينكه نزول قرآن چند مرتبه بوده است و نزول به چه معنا است. معناي محكم و متشابه، مجمل و مبين و خلاصه، كل مسائلي كه ما در اين كتاب اخيرمان با عنوان درسهايي از علوم قرآني منتشركرديم در تفسير و فهم قرآن دخيل و ضروري هستند.
بينّات : راجع به زبان قرآن كه الان مطرح است. نظرتان چيست؟
استاد: مهم ترين بحث از نظر من، همين مفهومي است كه الآن ذكر كردم كه آيا مفاهيم قرآن مثل همين مفاهيم عربي است يا فرق دارد و يك بحث زبان شناسي راجع به مفردات است كه ريشه? الفاظ را پي گيري مي كنند، ولي اين خيلي دخالت ندارد. مثل اينكه قرطاس يوناني است يا عبري؟ بد نيست ولي خيلي دخالت ندارد. ولي از نظر من اهم مطالب همان است كه عرض كردم.
بينّات : در واقع شما زبان قرآن را زبان خاصي ميدانيد؟
استاد: بله همين است و من چيزي به اين اهميت سراغ ندارم. عين آن چيزي كه ما درباره? شعرا و اصطلاحات آنها ميگوييم.
بينّات: برخي ميگويند زبان قرآن بازتاب فرهنگ زمانه است نظر جناب عالي دراين باره چيست؟
استاد: اين جور مباحث را ديدهام، ولي اينها بيخود است. اين معنايش اين است كه قرآن را از خاصّيت وحي گونه بودن بيندازيم و مثلاً بگوييم اگر قرآن جّن را مطرح كرده است به خاطر اين است كه جّن دركلمات وفرهنگ آن زمان عرب مطرح بوده است، لكن اين خيلي حرف بي خودي است. مثلاً بايد گفت «قل اوحي الي انه استمع نفر من الجن» (جن، 72/1) دروغ است. معناي عملي اين حرفها، همين است. اين خيلي عجيب است و اصلاً با اعتقاد يك نفر مسلمان نميسازد. اين رسماً معنايش اين است كه اصلاً سوره? جن و اينگونه حرفها دروغ محض است.
ولي اگر فرض كنيم ـبا تصريح خودشانـ منظورشان اين باشد كه ميگويند اينها همه واقعيتدار است ولي خداوند وقتي خواسته توصيف كند، طبق زبان آنها توصيف كرده است يا طبق فهم آنها صحبت كرده است. اگر اينطور باشد اين حرف ناجوري نيست. مثلاً اگر خداوند راجع به بهشت از انار صحبت ميكند، از «فاكهه و أبّاً» صحبت ميكند، به خاطر اين است كه آنها اين چيزها را ميشناسند و بنابراين ميفهمند، ولي در مقابل گفته «و فيها ما تشتهيه الأنفس و تلذ الاعين» يا دارد «مالاعين رأت و لا اذن سمعت» كه در روايات آمده است. اين بحث به معناي دوم نه نفعي دارد و نه ضرري. مثل اين است كه بگوييم اسم كتاب خدا را كه قرآن گذاشتهاند براي اين است كه عربها كلمه? قرآن را ميفهميدند.
در علوم قرآني بايد مطالبي مطرح شود كه در فهم مفردات و مركبات قرآن دخالت داشته باشد. ما اگر بگوييم طبق فرهنگ آنها بوده يا نبوده ولي به هر حال فاكهه، فاكهه است و رمان هم رمان و أبّ هم أبّ. ما چه اين حرف را بزنيم و چه نزنيم فرقي نميكند. اين حرف را مفسّران را هم زدهاند. مثلاً ميگويند اينكه از سايه و درختان صحبت شده، براي اين است كه آنها اين چيزها را ندارند و در برّ برهوت هستند. ولي اين بحثها جزو مباحث علوم قرآني نمي آيد و فقط موجب سوء تفاهم ميشود.
بيّنات: شما نقش روايات را در تفسير قرآن چگونه ارزيابي ميكنيد و تا چه مقدار ميتوان بر روايات تكيه كرد.
استاد: روايات تفسيري مختلف هستند. برخي از نظر سند مخدوش هستند، برخي با قرايني كه داريم، ارزش ندارند. ولي رواياتي كه اينگونه نيستند و بلكه قراين صدق در آنها هست، نميتوان آنها را ناديده گرفت. «ليس لإحد من موالينا التشكيك في ما يروي ثقاتنا.» پس بر شخص محقق لازم است، تحقيق كند و ببيند روايات چگونه است. منتها فقط اسناد، ملاك نيست گاهي متن روايات هم، به صدق يا كذب آنها شهادت ميدهد.
بيّنات: گاهي روايات، با ظاهر متن قرآن بسيار متفاوت است، مثل آيه? «هذا من عمل الشيطان» (قصص، 28/15) كه هذا در بعضي روايات جوري معنا شده كه از معناي ظاهر قرآني بسيار دور است. در اين موارد چه بايد كرد؟
استاد: ما از اينگونه روايات بحثي نكردهايم و در اين بحث نميگنجد و دليلي هم بر اعتبار اينگونه روايات نداريم. چون حجّيت خبر واحد در مسائل عملي است و اين از موارد اعتقادي است. فقط اين نكته هست كه بگوييم همانطور كه بناي عقلا بر اعتبار خبر واحد در مسائل عملي هست، در انكشاف هم همين بنا را دارند، يعني حجّيت، مربوط به مسائل عملي است ولي انكشاف، يعني مطلبي به وسيله يك خبر واحد معتبر واضح شود و بر آن اعتماد شود، كه ميتوان گفت عقلا چنين بنايي را دارند، همانگونه كه در مسائل عملي خبر واحد را حجّت ميدانند.
بر اين اساس، اينگونه روايات را ردّ نميكنيم چون مأذون نيستيم ولي يردّ علمه إلي اللّه. بعضي از روايات هم، به آن توسعهاي كه من ميگويم ميخورد، از جمله همين روايت مربوط به «هذا من عمل الشيطان» كه محتاج توضيح است. ولي بعضي كه به آن نميخورد و خلاف ظاهر است و اصلاً معناي آيه را عوض ميكند. مثل اينكه در حرم امام رضا(ع) شخصي از من پرسيد كه خلق اللّه العالم بالمشية و المشية بنفسها، ميگفت اين ضمير بنفسها به حضرت زهرا بر ميگردد. اين دلش مي خواست حضرت زهرا را بزرگ كند ولي نميدانست كه دارد خدا را پايين ميآورد. چيزهايي كه اينجوري است برايش حجّيت قايل نيستيم و كاشفيّتي هم به آن معنا ندارد، ولي در عين حال رد هم نميكنيم و يردّ علمه الي الله. آن رواياتي هم كه ميگويند روايات مخالف كتاب را به ديوار بزنيد، به اين معنا است كه مبناي عمل قرار ندهيد. نه اينكه ردّ كنيد، زيرا شايد معنايي دارد كه بعدها روشن ميشود. مثل روايتي كه مجلسي در بحار، درباره? زنان آخرالزمان نقل ميكند كه كاسيات عاريات. ايشان خودشان ميگويند ما اين روايت را نميفهميم كه هم لباس دارند و هم عريان هستند. ايشان لباسهاي بدننمايي كه الآن در آمده است، آن زمان نديده است؛ و شايد روايات ديگر هم در طول تاريخ حل شود، لذا نبايد آنها را از بين ببريم و طرد كنيم. اين جملهاي كه بعضي آقايان ميگويند كه ما بايد اين كتابها را اصلاح كنيم، حرف غلطي است زيرا برخي از روايات معلوم ميشود كه درست بوده، ولي ما نميفهميدهايم. نبايد اين كار را كرد. حال نميتوان اين روايات را از كتابها حذف كرد، چون خيانت به مؤلفان آنها است، بلكه بايد آنها را نگه داشت و گفت: ما نميفهميم.
بيّنات: حضرت آيتاللّه گرامي، به هر حال علامه? طباطبائي، به صورت قرآن به قرآن، آيات را تفسير كردهاند، نظر حضرتعالي چيست؟
استاد: عرض ميكنم كه من در سابق بسيار در الميزان غور كردم و موردي كه لولا آيات ديگر معناي يك آيه واضح نباشد، نيافتم. يك وقت آيهاي طرح ميشود و چند آيه مشابه آورده ميشود، اين يك حرف ديگري است ولي اينكه اگر اين آيات مشابه نيايد معناي آيه معلوم نميشود، من خيلي غور كردم و نيافتم ـحال احتياط ميكنم و ميگويمـ جز موارد اندك. عظمت علامه، حوزه را گرفت. يكي از آقايان مقالهاي نوشته بود راجع به اينكه تفسير قرآن به قرآن به چه معنا است. بعد ايشان تمام اين 30 جزء قرآن را فقط يك آيهاي كه يادم نيست و شبيه آيه? «ترميهم بحجارة من سجيل» (فيل، 105/4) ميشود. بهتر از آن و روشنتر در اين مسأله آيه? «صراط الذين انعمت عليهم» (فاتحه، 1/7) كه در آيه ديگر گفته «من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين» (نساء، 4/69) آورده است. ايشان چنين آياتي را به عنوان تفسير قرآن به قرآن مطرح كردند. ولي اين تفسير قرآن به قرآن نيست «صراط الذين انعمت عليهم» يعني راه كساني كه مورد انعام شما قرار گرفتهاند. معناي اين آيه روشن است و هيچ ابهامي هم ندارد، منتها مصداق اين چه كساني هستند در آيه ديگري ذكر شده است. نه اينكه اگر اين آيه نبود معناي اين آيه را نميفهميديم. آن وقت در كل قرآن همين يك مثال را زدهاند. عظمت علامه چنان سيطره انداخت و همه را گرفت كه هيچ كس جرأت نكرد حرف خلافي بزند. حال ما هم با احتياط اين حرفها را ميزنيم.
بيّنات: براي قرآن وجوهي را به عنوان وجوه اعجاز نقل ميكنند. اعجاز علمي يا غير آن. حضرتعالي كداميك از وجوه اعجاز قرآن را مهمتر ميدانيد؟
استاد: من فكر ميكنم همهاش مهم است، گرچه ممكن است از ديد ما كه الآن صحبت ميكنيم بعضيهايش، اهم از برخي ديگر باشد. اما از ديد عرب آن زمان، فصاحت و بلاغت مهمترين وجه اعجاز قرآن بوده است. ولي همهاش اعجاز است از الفاظ گرفته كه واقعاً عجيب است، الفاظ قرآن خيلي سهل است. شما نهجالبلاغه را با قرآن مقايسه كنيد چقدر مشكل است. اما در عين حال در نهجالبلاغه وقتي لغت را فهميدي ديگر همان است، ولي قرآن را هر زمان كه مراجعه ميكنيم ميبينيم يك دقّت ديگري لازم دارد. واقعاً قرآن سهلِ ممتنع است و به اين زودي نميتواند آدم مطمئن شود كه قرآن تمام شده است. تجري مجري الشمس والقمر همانگونه كه در روايات آمده است. اين از نظر فصاحت و بلاغت. از نظر محتوا نيز معجزه است كه قرآن بحث هدايت را مطرح كرده، يك قانوني كه سعادت بشريّت در آن است. اجمالاً كتابي است كه كتاب هدايت است و ظاهراً قرآن اوّلين كتابي است كه علمي به نام علم هدايت را مطرح كرده است. «هدي للمتقين» (بقره، 2/2) كه مثلاً اين كتاب خودش را به عنوان كتاب هدايت معرفي كرده است. البته ماتعابير تورات و انجيل را نميدانيم كه چيست.
آن وقت با اينكه هدف اصلي قرآن، مباحثي مثل روانشناسي و اقتصاد و جامعه شناسي و… نيست ولي در عين حال آنچه در اين قسمتها از قرآن استفاده ميشود كأنّ حرف آخر است. به هر حال قرآن همهاش اعجاز است. اعجاز علمي و حتي اعجاز علمي تجربي هم دارد. منتها اين جهت را يك كسي مي تواند قضاوت كند كه در علوم تجربي وارد باشد. مثلاً زحمتهايي كه مرحوم بازرگان(ره) راجع به باد و باران كشيد يا زحمتهايي كه بعضيها كشيدند راجع به علوم ديگر كه البته در بعضي موارد برداشت آنها اشتباه بوده است. مثلاً آن آقاي يدالله نيازمند شيرازي كه ظاهراً كتابش 50ـ60 سال قبل نوشته شده است از اين آيه سوره? يس كه «اولم يرالانسان انا خلقناه من نطفة فاذا هو خصيم مبين. و ضرب لنا مثلاً و نسي خلقه» (يس، 36/77،78) ميخواست مطلبي درباره? دوقلوها استفاده كند. راجع به اينكه چرا بچهها گاهي يك قلو، گاهي دو قلو يا سه قلو ميشوند ايشان بياني داشتند كه اسپرمها براي تصاحب اوول با يكديگر نزاع دارند و همه هجوم ميآورند به طرف اوول. آن وقت يكي از اين اسپرمها كه به أوول وارد ميشود فوراً جداره? اوول به حدي سخت ميشود كه راه را براي ورود ديگر اسپرمها ميبندد. آن وقت ميگويد گاهي از اوقات دو تا همزمان وارد ميشوند قبل از اينكه جداره سخت شود و لذا منشأ دو قلو شدن ميشود. آن وقت ايشان ميگويد اين «فإذا هو خصيم» اشاره است به نزاع اسپرمها بر سر تصاحب اوول و اين را جزو معجزات قرآن ميشمارد كه اين اشتباه است. چون ندارد كه فأذا هي خصيم بلكه ميگويد فإذا هو كه به انسان ميخورد. يعني اي انسان ما تو را از يك آب آفريديم اما حالا بزرگ شدهاي و با ما دعوا داري. از اين جور اشتباهات زياد پيش ميآيد كه من فكر ميكنم از اين موارد در تفسير طنطاوي زياد است.
به هر حال اشاراتي كه در قرآن هست راجع به حركت زمين و جز آن كه آن زمانها مطرح نبوده و آنها نيز نميفهميدند. ولي محتواي هدايتي قرآن از همه مهمتر است چون قرآن به موارد ديگر نظر اصلي نداشته بلكه نظر تبعي داشته ولي بالأصاله به دنبال هدايت عمومي بوده و هست. چون واقعاً اين است كه از نظر سعادت انسانها مهمتر است.
بيّنات: حضرتعالي كه مدتها با قرآن مأنوس بوده ايد اگر نكته يا نكات خاصي درباره قرآن يا مطلب خاص ديگري داريد بفرماييد؟
استاد: زياد بوده است دقت و توجه جديد ميخواهد. ريزه كاريهاي قرآن بسيار زياد است و اينك كار روزمره? من اين مباحث قرآني نميباشد ولي در جزئيات، روابط اجزاء جمل ميتواند نكات خوبي بهدست بدهد. مثلاً در سوره? بروج دارد: «والسماء ذات البروج. و اليوم الموعود. و شاهد مشهود. قتل اصحاب الاخدود. النار ذات الوقود. إذ هم عليها قعود» (بروج، 85/1ـ6) اينجا من يادم هست كه يك وقتي كه دقت ميكردم ميفهميدم كه اين إذ بايد به قتل متعلق باشد. چون ما قبلش فعل ديگري نداريم. ما اصحاب اخدود را به معناي شهدا نميگيريم آنطور كه در بعضي تفاسير آمده است. اصحاب الأخدود را به آن جنگافروزان و آتشافروزان ميگوييم. يار، آتش ايجاد ميكند و صاحب آتش است نه آنكه در آتش ميسوزد. آنوقت معنايش اين ميشود كه آتش افروزان همان زماني كه آنجا نشسته بودند و شهدا ميسوختند همان موقع مرگ بر آنهاست. اين مرگ بر آنها نيز ولو به صورت ظاهر انشا است ولي حكايت از يك امر واقعي ميكند. يعني همان موقع كه اين كار را ميكردند، گور خودشان را هم ميكندند. اين را من اكنون در تفاسير ديگر بهياد ندارم و به ذهنم آمد كه اين اشاره به يك معناي بديعي است كه ستمگران در همان موقعي كه ستم ميكنند مقدمات زوال خودشان را فراهم ميكنند. آن وقت اشاره است به «الملك يبقي معالكفر و لايبقي معالظلم» كه اين به حسب دريافت خودم بوده است. يا مثلاً درباره? آن برداشت روانشناسي كه «من كان يظن أن لن ينصره الله في الدنيا و الآخرة فليمدد بسبب الي السماء» (حج، 22/15) خوب معناي ظاهرياش خيلي مهم به نظر نميرسد. كسي كه فكر ميكند خدا او را ياري نميكند برود بالا ببيند چه خبر است ولي اين را وقتي با دريافتهايم از كتب روانشناسي بررسي ميكردم، ميديدم اين اشاره دارد به يك قانون مهمي كه طرد يأس و نااميدي است از طريق تمرين فكري، چون يكي از مباحث مهم روانشناسي بحث تمرين است كه عادات زشت را انسان بايد با تمرين طرد كند، آن وقت تمرين دو جور است: تمرين فكري و عملي كه اين اشاره است به تمرين فكري. يعني كسي كه مثلاً ميخواهد سيگار را از خودش طرد كند يك تمرين عملي دارد كه سعي كند يك مقداري آجيل همراهش باشد كه تا علاقهاي به سيگار پيدا مي كند يك مقداري از آن را بخورد و تمرين فكري هم اين است كه به خودش گوشزد كند كه سيگار چه فايدهاي دارد، به چه درد ميخورد. اين آيه هم تمرين فكري است براي دفع يأس ، ناراحتي؛ و خلاصهاش اين است كه دنيا جاي راحتي و آسايش نيست بايد با اين وضعيت سازگاري داشته باشي و با اين دنيا خودت را تطبيق بدهي. حال اينها مواردي است كه گاهي به ذهنم ميآمده است ولي چون يادداشت نشده است همهاش به ذهنم نميآيد ولي وقتي آدم روي قرآن كار ميكند در همه جاي قرآن استفادههاي بديع هست. حال اگر به كسي بگويند كجايش بديع بوده است شايد نتواند موردي را دقيقاً بيان كند. مثل كسي كه سراسر زندگي او خاطره بوده است آنوقت به او بگويند يك خاطره تعريف كن. يك كسي گفت در آن دورهاي كه در زندان بوديد يك خاطره از آن دوران و دوران بازجوييتان بگوييد. گفتم من سه ماه فقط زير شكنجه بودم از كجايش بگويم؟ بايد از اول همه را تعريف كنم.
بيّنات: الآن در جامعه بيشتر روي حفظ و تلاوت قرآن تبليغ ميشود. پرسش ما اين است كه جنابعالي درباره گسترش مفاهيم قرآن در جامعه و مدارس و دانشگاهها چه پيشنهادي داريد؟
استاد: بنده فكر ميكنم اينكه در روايات روي حفظ قرآن تأكيد ميشده شايد بيشتر براي محفوظ بودن قرآن بوده است، چون دستگاه چاپ و اينها نبوده است. البته نمي گويم فقط به اين جهت بوده. يك خاصيت حفظ قرآن اين است كه هميشه همراه شخص است و ميتواند در ذهنش حاضر كند و براي تربيت مفيد است. به هر حال حفظ، خوب است و بحثي در آن نيست ولي اينكه الآن مطرح است كه فقط روي حفظ و قرائت تكيه ميشود شايد خيلي مطلوب نباشد. روايتي از حضرت امير هست كه: ألا لا خير في قرائة ليس فيها تدبّر. اين لا خير، نفي كمال است نه نفي ذات ولي بالأخره پيداست كه زياد با ارزش نيست. البته قرائت هم مهم است و نميگوييم هيچ اهميتي ندارد. زيرا اين نماز جماعتها را ميبيند آدم تأسف ميخورد حتي برخي قرائتهايي كه گاهي از راديو هم پخش ميشود مورد انتقاد است. آقاي نجفي(ره) واقعاً قرائت ايشان خوب بود. بعضي آقايان ديگر هم هستند كه قرائتشان خوب است امّا تعجب ميكنم از بعضي آقايان ديگر. يك آقايي خدا رحمتش كند، نوارش را صبحها گاهي ميگذارند كه در «غير المغضوب عليهم و لا الضالين» درست تلفظ نميكند و همه را به صورت «ز» تلفظ ميكند و اصلاً همه? فتواها را با اين نوارهايي كه ميگذارند خراب ميكنند. خلاصه اينكه قرائت مهم است، ولي اينكه به فهم اهميت نميدهند، مايه تأسف است و اخيراً ميديدم كه برخي مقامات تأكيد روي اين جهت داشتند كه روي فهم قرآن كار كنيد و حرف ايشان اثر ميكند در آن جاها، ولي بايد تأكيد شود كه روي فهم قرآن كار شود و بايد گفت كه اين فهم حتماً با مراجعه به يك روحاني متخصص باشد. افراد اگر هم خودشان كار ميكنند، ولي نظريات بديعي كه پيدا ميكنند به يك متخصصي ارجاع دهند.اگر نظريه? غير متعارفي درست شد حتماً با يك متخصصي صحبت كنند كه آيا به نظر شما اين درست است يا نه؟ و گرنه عوارض منفي دارد.
بيّنات: در خاتمه اگر توصيه? خاصي در زمينه تفسير و قرآن براي خوانندگان داريد بفرماييد؟
استاد: بنده اولاً نظرم بر اين است كه طلبه در درجه اوّل روي آن سه علم اساسي كار كند: فقه و اصول و فلسفه. اين سه علم، علوم اساسي حوزههاي علميه است.اگر كسي در اين سه علم مجتهد باشد واقعاً اينها ديگر برايش مطالعه است. من نشنيدم كه علامه طباطبايي اصلاً درس تفسير رفته باشند و خودشان موفّق بودند، چون آن سه علمش كامل بود. اينها خيلي مؤثر است. ولي مرحوم طالقاني روي تفسير زياد كار كردند و در آن سه علم زياد كار نكردند. آن وقت عملاً ميبينيد كه تفسيرش هم زياد در سطح علمي نيست. ذوقيّات بيمبنا و مدرك است. ولي البته نبايد قرآن هم مغفولعنه قرار بگيرد، چون هدف، قرآن است. در اين جهت ممارست در قرائت براي يك طلبه? فاضل مناسب است منتها قرائتِ با دقت، كه از فكرش هم استفاده كند و يكي دو تا تفسير هم مثل الميزان و تفسير ديگري را همراه آن ببيند، كافي است. اين تفسيرها را ببينند تا احتمالات به ذهنشان بيايد چون برداشت از آيات بدون احتمالات قبلي، خيلي كامل نيست. منتها ذهنش را محدود به اينها نكند.
ضمناً خواندن خود قرآن از جهت نورانيّت آن كه در روايات زياد تاكيد شده است كه شب چرا 40 ? 50 آيه نميخوانيد و بعد بخوابيد؟
خود خواندن قرآن با دقت، به تدريج استفادههاي جديد را هم ميآورد غير از اينكه براي معنويت و آدم شدن، ما نياز شديدي به قرآن و ممارست با آن داريم. خود قرآن نور است وقتي كلمات ائمه نور است كه در زيارت جامعه ميخوانيم «و كلامكم نور»، آيات قرآن به طريق أولي نور است، مشهدي كاظم را من ديده بودم ميآمد فيضيه و طلبهها دورش را ميگرفتند و كتاب مغني را باز ميكردند و ميگفتند كجاي آن قرآن است، دست ميگذاشت روي آن، با اينكه سواد فارسي هم نداشت. ميپرسيدند كه اين كتاب همهاش عربي است از كجا ميگويي آن قسمت بخصوص قرآن است؟ ميگفت: اين قسمت نور دارد. و قصهاش را شنيدهايد كه اين آدمي بوده كه زكات مالش را نداده بود و اين اواخر متوجه ميشود كه خيلي بدهي دارد و گفت بايد به داد خودم برسم. تمام اموالش را داد. ديد با اين وضعيت بچهها ميزنندش، فرار كرد و به يك امامزادهاي رفت و در همان جا خواب بود، يك حالت انكشاف برايش بوجود آمد و اطراف بارگاه را ديد كه كلمات قرآن با تشعشع نور سبز نوشته شده است و از همانجا همه قرآن را فهميد.
بيّنات: استاد با اين فرمايش جنابعالي، اين ذهنيت بوجود ميآيد كه پس قرآن و تفسير از مباحث حاشيهاي است.
استاد: البته من منظورم اين نبود. يك منظور از حاشيه اين است كه اصلاً به اينها نپردازيم، كه منظور ما اين نيست. يك منظور ديگر اين است كه اين بسيار مهم است ولي براي طلبهاي كه ميخواهد محقق شود و زير بنايي كار كند از آن مهمتر هم داريم. يك طلبه تا آخر عمرش كه روي آن سه علم كار نميكند. اگر درست درس بخواند 10 -15 سال درس خارج خوب بخواند، يك مجتهد خوب ميشود. در مرحله سطح، پرداختن به تفسير و نهج البلاغه و … به عقيده من اشتباه است. سعي كنند سطح را خوب خوب بخوانند و همزمان با درس خارج، وارد در اين مسائل شوند. البته مطالعات اجمالي، مسألهاي نيست ولي كار كردن و تحقيق را با درس خارج شروع كنند.
بينات: ما الآن در حوزه، طلبههايي را ميبينيم كه به اين علوم پرداختهاند و حتي الآن درس خارج ميگويند ولي بعضاً وقتي آيهاي را ميخواهند بخوانند فراموش ميكنند يا اشتباه ميخواندند كه حكايت از كمي ممارست با قرآن دارد.
استاد: فراموش كردن يك آيه يا اشتباه خواندن آن مسألهاي نيست و به حافظه مربوط ميشود. مرحوم آقاي داماد آيات را احياناً غلط ميخواند مثلاً. اگر كسي با قرآن آشنا نباشد، من اجتهاد او را قبول ندارم. براي اينكه منباي اوّليه براي فهم احكام، خود قرآن است. اوّل قرآن است و بعد از آن روايات است. اين مثل مجتهدي است كه يك عموم را گرفته و دنبال فحص از مخصصي هم نرود. اين اصلاً مجتهد نيست، ولي يادش رفته اين آيه را بخواند يا غلط خوانده اين زياد مهم نيست.
بيّنات: منظور اين است كه بسياري از اساتيد حوزه وقتي وارد بحثي ميشوند اصلاً آيات قرآن را نميخوانند يا زياد اهتمام نميكنند ولي برخي از بزرگان مثلاً وقتي وارد بحثي ميشوند اوّل آيات را بررسي ميكنند و بعد به روايات ميپردازند.
استاد: بله بايد همينطور باشد ولي خيلي از اوقات طرف براي خودش كارهايش را كرده است، يعني ميداند آيهاي در اين بحث نداريم يا از اوّل دستور كلي بحث را گفته است و از اوّل سراغ روايات رفته است. پس خيلي از اوقات مطلب را خودشان بررسي كردهاند ولي در درس نگفتهاند. ولي واقعاً اگر خودشان در قرآن كار نكرده باشند در اجتهادشان شك و شبهه هست براي اينكه لااقل مثل عمل به عمومات قبل از فحص از مخصص و معارض و اينها ميشود.
بيّنات: با تشكر فراوان كه وقت عزيزتان را در اختيار ما قرار داديد.
استاد: خيلي ممنون ان شاء الله شما هم در نشر معارف قرآن موفق باشيد و نشريهتان بتواند براي علاقهمندان به قرآن و معارف آن مفيد باشد.